معنی روان خوانی بوی جوی مولیان فارسی دوازدهم؛ آرایهها و معنی کلمات
معنی روانخوانی بوی جوی مولیان فارسی دوازدهم صفحه ۷۹ تا ۸۳، همراه با معنی کلمات و عبارتها، آرایههای ادبی و نکات زبانی و مفهومی.
در این مطلب، معنی روانخوانی «بوی جوی مولیان» فارسی دوازدهم را به زبان ساده و روان بررسی میکنیم. در کنار هر قسمت از متن، معنی واژههای مهم، نکات قلمرو زبانی، کنایهها و آرایههای ادبی نیز به صورت جداگانه و خوانا آورده شده است تا بتوانید هم مفهوم روایت را به خوبی درک کنید و هم نکات مهم آن را برای کلاس و امتحان مرور نمایید.
من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهۀ اسب آغاز کردم. در چهار سالگی پشت قاش زین نشستم. چیزی نگذشت که تفنگ خفیف به دستم دادند. تا ده سالگی حتّی یک شب هم در شهر و خانۀ شهری به سر نبردم.
✓ معنی روان: من زندگی خود را در فضای آزاد ایل و در چادر آغاز کردم و از همان کودکی با تفنگ، اسب و زندگی عشایری آشنا بودم. در چهار سالگی سوار اسب شدم و مدت زیادی نگذشت که تفنگ سبکی نیز در اختیارم گذاشتند. تا ده سالگی تمام زندگی من در ایل و طبیعت گذشته بود و حتی یک شب هم در شهر و خانههای شهری زندگی نکرده بودم.
قلمرو زبانی
شیهه: صدا و آواز اسب.
قاش: قاچ؛ قسمت برآمدۀ جلوی زین، کوهۀ زین.
خفیف: سبک.
به سر بردن: گذراندن، زندگی کردن.
قلمرو ادبی
پشت قاش زین نشستم: کنایه از سوارکاری کردن.
به سر نبردم: کنایه از زندگی و اقامت نکردن.
ایل ما در سال دو مرتبه از نزدیکی شیراز میگذشت. دست فروشان و دوره گردان شهر بساط شیرینی و حلوا در راه ایل میگستردند. پول نقد کم بود. مزۀ آن شیرینیهای باد و باران خورده و گرد وغبار گرفته را هنوز زیر دندان دارم.
✓ معنی روان: ایل ما هر سال دو بار از اطراف شیراز عبور میکرد. فروشندگان دورهگرد در مسیر کوچ ایل، شیرینی و حلوا برای فروش پهن میکردند. پول نقد در میان مردم ایل چندان فراوان نبود، اما همان شیرینیهای سادهای که در معرض باد، باران و گرد و خاک قرار گرفته بودند، برای من آنقدر خوشمزه و خاطرهانگیز بودند که هنوز هم لذت خوردن آنها را به یاد دارم.
قلمرو زبانی
ایل: گروهی از مردم همنژاد و دارای فرهنگ و شیوۀ زندگی مشترک که معمولاً کوچنشیناند.
دورهگرد: فروشندهای که برای فروش کالا از جایی به جای دیگر میرود.
بساط: اسباب و وسایلی که برای فروش یا استفاده گسترده میشود.
حلوا: نوعی شیرینی.
قلمرو ادبی
شیرینیهای باد و باران خورده: کنایه از شیرینیهایی که تازه و دستنخورده نبودند و مدتی در فضای باز مانده بودند.
مزه را هنوز زیر دندان دارم: کنایه از اینکه لذت و خاطرۀ خوش آن هنوز در ذهن نویسنده باقی مانده است.
از شنیدن اسم شهر، قند در دلم آب میشد و زمانی که پدرم و سپس مادرم را به تهران تبعید کردند، تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود، من بودم؛ نمیدانستم که اسب و زینم را میگیرند و پشت میز و نیمکت مدرسه ام مینشانند. نمیدانستم که تفنگ مشقی قشنگم را میگیرند و قلم به دستم میدهند.
✓ معنی روان: وقتی نام شهر را میشنیدم، بسیار خوشحال و هیجانزده میشدم. به همین دلیل هنگامی که ابتدا پدرم و سپس مادرم را به تهران تبعید کردند، برخلاف دیگر اعضای خانواده من از رفتن به شهر خوشحال بودم. هنوز نمیدانستم که زندگی شهری آزادیهای دوران کودکیام را از من میگیرد؛ اسب و زین را کنار میگذارم و مجبور میشوم پشت میز مدرسه بنشینم و تفنگ تمرینی محبوبم نیز جای خود را به قلم، کتاب و درس خواهد داد.
قلمرو زبانی
تبعید: دور کردن اجباری فرد از محل زندگی خود.
تفنگ مشقی: تفنگ آموزشی و تمرینی.
قلمرو ادبی
قند در دلم آب میشد: کنایه از بسیار خوشحال و شادمان شدن.
پشت میز و نیمکت مدرسهام مینشانند: کنایه از اینکه مرا به درس خواندن وادار میکنند.
قلم به دستم میدهند: کنایه از اینکه مرا وارد دنیای درس، خواندن و نوشتن میکنند.
اسب و زین / میز و نیمکت، تفنگ / قلم: تقابل میان زندگی آزاد و عشایری با زندگی مدرسهای و شهری.
پدرم مرد مهمّی نبود. اشتباها تبعید شد. مادرم هم زن مهمّی نبود. او هم اشتباها تبعید شد. دار و ندار ما هم اشتباها به دست حضرات دولتی و ملّتی به یغما رفت.
✓ معنی روان: پدر من شخصیت سیاسی مهمی نبود، با این حال او را به ناحق تبعید کردند. مادرم نیز جایگاه سیاسی خاصی نداشت، اما او نیز گرفتار همین سرنوشت شد. حتی همۀ داراییهای خانواده ما نیز به دست مأموران و افراد مختلف غارت شد. نویسنده با تکرار واژۀ «اشتباها» در واقع به تلخی و با طنزی گزنده، بیعدالتیای را که بر خانوادهاش رفته است نشان میدهد.
قلمرو زبانی
دار و ندار: همۀ دارایی و هستی.
حضرات: بزرگان و مقامات؛ در اینجا با لحنی طنزآمیز به مأموران و صاحبان قدرت اشاره دارد.
یغما: غارت، تاراج.
به یغما رفتن: غارت شدن.
قلمرو ادبی
تکرار «اشتباها»: طنز تلخ و انتقادی؛ نویسنده با تکرار این واژه، ظلم و بیعدالتی را برجسته میکند.
دار و ندار: کنایه از همۀ اموال و داراییها.
به یغما رفت: کنایه از غارت شدن.
برای کسانی که در کنار گواراترین چشمهها چادر میافراشتند، آب انبار آن روز تهران مصیبت بود. برای کسانی که به آتش سرخ بَن و بلوط خو گرفته بودند، زغال منقل و نفت بخاری آفت بود. برای مادرم که سراسر عمرش را در چادر باز و پُر هوای عشایری به سر برده بود، تنفّس در اتاقکی محصور، دشوار و جانفرسا بود. برایش در حیاط چادر زدیم و فقط سرمای کشنده و برف زمستان بود که توانست او را به چهار دیواری اتاق بکشاند.
✓ معنی روان: خانوادۀ ما که همیشه کنار چشمههای زلال و گوارا زندگی کرده بود، نمیتوانست به آب آبانبارهای تهران عادت کند و آن را تحمل نماید. کسانی که به آتش طبیعی چوب بن و بلوط خو گرفته بودند، با زغال منقل و نفت بخاری احساس راحتی نمیکردند. مادرم که تمام زندگی خود را در چادرهای باز و هوای آزاد عشایری گذرانده بود، در اتاق بسته و محدود به سختی نفس میکشید. به همین دلیل برایش در حیاط خانه چادر برپا کردیم و تنها سرمای شدید و برف زمستان توانست او را وادار کند که از چادر بیرون بیاید و در اتاق بسته زندگی کند.
قلمرو زبانی
گوارا: خوشایند و دلپذیر؛ دربارۀ آب یعنی خوشطعم و زلال.
افراشتن: برپا کردن؛ بن ماضی «افراشت»، بن مضارع «افراز».
مصیبت: گرفتاری، رنج و سختی.
بَن: پستۀ وحشی؛ درختی خودرو در برخی مناطق کوهستانی.
خو گرفتن: عادت کردن.
منقل: آتشدان.
محصور: احاطهشده، بسته.
تنفّس: نفس کشیدن.
جانفرسا: بسیار سخت و طاقتفرسا.
چهار دیواری: فضای بستهای که چهار طرف آن دیوار دارد.
قلمرو ادبی
به سر برده بود: کنایه از زندگی کردن و گذراندن عمر.
آبانبار … مصیبت بود / زغال منقل و نفت بخاری آفت بود: مبالغه و تقابل میان زندگی طبیعی ایل و امکانات زندگی شهری.
سرمای کشنده: صفت اغراقآمیز برای نشان دادن شدت سرمای زمستان.
ما قدرت اجارۀ حیاط دربست نداشتیم. کارمان از آن زندگی پر زرق و برق کدخدایی و کلانتری به یک اتاق کرایهای در یک خانۀ چند اتاقی کشید. همه جور همسایه در حیاطمان داشتیم؛ شیرفروش، رفتگر شهرداری، پیشخدمت بانک و یک زن مجرّد. اسم زن همدم بود. از همه دلسوزتر بود. روزی پدرم را به شهربانی خواستند. ظهر نیامد. مأمور امیدوارمان کرد که شب میآید. شب هم نیامد. شبهای دیگر هم نیامد.
✓ معنی روان: وضع مالی ما آنقدر ضعیف شده بود که حتی نمیتوانستیم خانه یا حیاطی مستقل اجاره کنیم. زندگی خانوادۀ ما از شکوه و رفاه دوران کدخدایی و کلانتری به یک اتاق اجارهای در خانهای چنداتاقی رسیده بود. در همان حیاط، خانوادهها و افراد مختلفی زندگی میکردند؛ از فروشندۀ شیر و رفتگر شهرداری گرفته تا کارمند بانک و زنی مجرد به نام همدم که از همۀ همسایهها مهربانتر و دلسوزتر بود. روزی پدرم را به شهربانی احضار کردند. ظهر بازنگشت. مأموران گفتند شب میآید، اما شب نیز نیامد و شبهای بعد هم خبری از او نشد. خانواده در بیخبری و نگرانی فرو رفت.
قلمرو زبانی
حیاط: محوطۀ باز خانه؛ همآوا با «حیات» به معنی زندگی.
دربست: کامل و مستقل در اختیار یک نفر یا خانواده.
زرق و برق: جلوه و شکوه ظاهری.
کلانتری: در اینجا ریاست و سرپرستی ایل.
شهربانی: ادارۀ انتظامی و پلیس.
قلمرو ادبی
کارمان … به یک اتاق کرایهای کشید: کنایه از اینکه وضعیت زندگی و مالی آنان بسیار ضعیف شد.
پر زرق و برق: کنایه از باشکوه و مجلل.
شب هم نیامد. شبهای دیگر هم نیامد: تکرار برای نشان دادن طولانی شدن انتظار و افزایش نگرانی خانواده.
غصّۀ مادر و سرگردانی من و بچّهها حدّ و حصر نداشت. پس از ماهها انتظار یک روز سر و کلهّ اش پیدا شد. شناختنی نبود. شکنجه دیده بود. فقط از صدایش تشخیص دادیم که پدر است. همان پدری که اسبهایش اسم و رسم داشتند. همان پدری که ایلخانی قشقایی بر سفرۀ رنگینش مینشست. همان پدری که گلهّهای رنگارنگ و ریز و درشت داشت و فرشهای گران بهای چادرش زبانزد ایل و قبیله بود.
✓ معنی روان: اندوه مادر و پریشانی من و دیگر بچهها اندازه نداشت. پس از ماهها انتظار، پدر ناگهان به خانه بازگشت؛ اما آنقدر شکنجه و رنج دیده بود که ظاهرش تغییر کرده و تقریباً قابل شناسایی نبود. تنها از صدایش فهمیدیم که او پدر ماست. این مرد شکسته و رنجدیده همان کسی بود که روزگاری اسبهای معروف و ارزشمند داشت، رئیس ایل قشقایی بر سر سفرۀ پرنعمتش مینشست، گلههای فراوان و گوناگون داشت و فرشهای گرانقیمت چادرش در سراسر ایل و قبیله معروف بود. نویسنده با این یادآوری، تفاوت دردناک میان شکوه گذشته و وضعیت تلخ کنونی پدر را نشان میدهد.
قلمرو زبانی
حدّ و حصر: اندازه و مرز؛ «حد و حصر نداشت» یعنی بسیار زیاد بود.
اسم و رسم: شهرت و اعتبار.
ایلخانی: رئیس و بزرگ ایل.
زبانزد: مشهور؛ چیزی که همگان از آن سخن میگویند.
قبیله: گروهی از خاندانها و تیرههای وابسته به یکدیگر.
قلمرو ادبی
سر و کلهاش پیدا شد: کنایه از اینکه سرانجام از راه رسید و ظاهر شد.
اسم و رسم داشتن: کنایه از مشهور و معتبر بودن.
سفرۀ رنگین: کنایه از سفرۀ پرنعمت و باشکوه.
ریز و درشت: تضاد؛ در مجموع به معنی انواع مختلف.
زبانزد ایل و قبیله: کنایه از بسیار مشهور بودن.
پدرم غصّه میخورد. پیر و زمین گیر میشد. هر روز ضعیف و ناتوان تر میگشت. همه چیزش را از دست داده بود. فقط یک دل خوشی برایش مانده بود؛ پسرش با کوشش و تلاش درس میخواند. من درس میخواندم. شب و روز درس میخواندم. به کتاب و مدرسه دل بستگی داشتم. دو کلاس یکی میکردم. شاگرد اوّل میشدم. تبعیدیها، مأموران شهربانی و آشنایان کوچه و خیابان به پدرم تبریک میگفتند و از آیندۀ درخشانم برایش خیالها میبافتند. سرانجام تصدیق گرفتم. تصدیق لیسانس گرفتم. یکی از آن تصدیقهای پر رنگ و رونق روز. پدرم لیسانسم را قاب گرفت و بر دیوار گچ فرو ریختۀ اتاقمان آویخت و همه را به تماشا آورد. تصدیق قشنگی به شکل مربع مستطیل بود. مزایای قانونی تصدیق و نام و نشان مرا با خطّی زیبا بر آن نگاشته بودند. آشنایی در کوچه و محلهّ نماند که تصدیق مرا نبیند و آفرین نگوید.
✓ معنی روان: پدرم از اتفاقهایی که برای زندگی و خانوادهاش افتاده بود غصه میخورد و کمکم پیر، ناتوان و زمینگیر میشد. تقریباً همۀ دارایی و موقعیت گذشتۀ خود را از دست داده بود و تنها چیزی که برایش امید و شادی باقی گذاشته بود، پیشرفت من در درس و مدرسه بود. من نیز با جدیت فراوان درس میخواندم، به کتاب و مدرسه علاقه زیادی داشتم، گاهی دو سال تحصیلی را در یک سال میگذراندم و معمولاً شاگرد اول میشدم. اطرافیان نیز مرتب موفقیتهای من را به پدر تبریک میگفتند و از آیندۀ موفق و روشن من برای او سخن میگفتند. سرانجام مدرک لیسانس گرفتم. پدرم که این مدرک را نتیجۀ تمام امیدهای خود میدانست، آن را قاب کرد و بر دیوار فرسودۀ اتاقمان آویخت و با افتخار به همۀ آشنایان نشان داد. تقریباً هیچکس در کوچه و محله نمانده بود که مدرک مرا نبیند و از موفقیتم تعریف نکند.
قلمرو زبانی
زمینگیر: ناتوان و خانهنشین.
دلخوشی: چیزی که سبب امید و شادی میشود.
دو کلاس یکی کردن: گذراندن دو پایۀ تحصیلی در مدت یک سال؛ جهشی درس خواندن.
تصدیق: گواهینامه، مدرک تحصیلی.
پررنگ و رونق: جذاب، چشمگیر و پرجلوه.
آویخت: آویزان کرد؛ بن ماضی «آویخت»، بن مضارع «آویز».
مزایا: جمع مزیّت؛ برتریها و امتیازها.
نگاشتن: نوشتن؛ بن ماضی «نگاشت»، بن مضارع «نگار».
قلمرو ادبی
زمینگیر: کنایه از ناتوان و خانهنشین شدن.
همه چیزش را از دست داده بود: کنایه از محروم شدن از داراییها و موقعیت گذشته.
خیالها میبافتند: کنایه از سخن گفتن و تصور کردن آیندهای موفق و درخشان.
آیندۀ درخشان: «درخشان» در معنای مجازیِ موفق و امیدوارکننده به کار رفته است.
پیرمرد دل خوشی دیگری نداشت. روز و شب با فخر و مباهات، با شادی و غرور به تصدیقم مینگریست. جان و مالم و همه چیزم را از دست دادم ولی تصدیق پسرم به همۀ آنها میارزد.
✓ معنی روان: پدر دیگر شادی و امید مهمی در زندگی نداشت و مدرک تحصیلی پسرش تنها مایۀ افتخار او بود. شب و روز با غرور و شادی به آن نگاه میکرد و با خود میگفت: اگرچه دارایی، آسایش و تقریباً همۀ داشتههای گذشتهام را از دست دادهام، موفقیت و مدرک تحصیلی پسرم برای من ارزشی برابر یا حتی بیشتر از همۀ آنها دارد.
قلمرو زبانی
فخر: افتخار کردن.
مباهات: افتخار، سرافرازی.
مینگریست: نگاه میکرد.
قلمرو ادبی
روز و شب: تضاد و همچنین کنایه از پیوسته و همیشگی.
جان و مالم و همه چیزم را از دست دادم: کنایه از تحمل خسارتها و محرومیتهای بسیار.
پس از عزیمت رضا شاه که قبلاً رضاخان بود و بعدا هم رضاخان شد، همۀ تبعیدیها رها شدند و به ایل و عشیره بازگشتند و به ثروت از دست رفته و شوکت گذشتۀ خود دست یافتند. همه بی تصدیق بودند؛ به جز من. همه شان زندگی شیرین و دیرین را از سر گرفتند.
✓ معنی روان: پس از رفتن رضاشاه از قدرت، تبعیدیها آزاد شدند و توانستند به ایل و خاندان خود بازگردند. بسیاری از آنان دوباره به بخشی از دارایی و شکوه گذشتۀ خود رسیدند و همان زندگی خوش و قدیمی عشایری را از نو آغاز کردند. در میان آنان تقریباً همۀ افراد بدون مدرک دانشگاهی بودند و تنها من مدرک تحصیلی داشتم. همین مدرکی که زمانی مایۀ افتخار پدر بود، بعدها سبب شد میان زندگی ایلی و مسیر زندگی شهری و اداری مردد بمانم.
قلمرو زبانی
عزیمت: حرکت کردن، رفتن.
عشیره: خاندان، طایفه.
شوکت: شکوه، بزرگی و جلال.
دیرین: قدیمی، گذشته.
از سر گرفتن: دوباره آغاز کردن.
قلمرو ادبی
قبلاً / بعداً: تقابل زمانی.
به ثروت … دست یافتند: کنایه از دوباره صاحب شدن و رسیدن به آن.
زندگی شیرین: حسآمیزی؛ «شیرین» که مربوط به حس چشایی است، برای توصیف زندگی خوشایند به کار رفته است.
زندگی را از سر گرفتند: کنایه از دوباره آغاز کردن زندگی گذشته.
چشمههای زلال در انتظارشان بود. کوههای مرتفع و دشتهای بی کران در آغوششان کشید. باز زین و برگ را بر گردۀ کَهَرها و کُرَندها نهادند و سرگرم تاخت و تاز شدند. باز کبکها را در هوا و آهوها را در صحرا به تیر دوختند. باز در سایۀ دلاویز چادرها و در دامن معطّر چمنها سفرههای پرسخاوت ایل را گستردند و در کنارش نشستند. باز با رسیدن مهر، بار سفر را بستند و سرما را پشت سر گذاشتند و با آمدن فروردین، گرما را به گرمسیر سپردند و راه رفته را بازآمدند.
✓ معنی روان: پس از بازگشت تبعیدیها، طبیعت زیبای ایل دوباره پذیرای آنان شد. چشمههای زلال، کوههای بلند و دشتهای پهناور گویی منتظرشان بودند و آنان را در آغوش گرفتند. دوباره اسبهای خود را زین کردند، در دشتها به سوارکاری و تاختوتاز پرداختند و شکار کبک و آهو را از سر گرفتند. دوباره زیر سایۀ چادرها و در میان چمنهای خوشبو سفرههای پرنعمت ایل را پهن کردند و مانند گذشته زندگی عشایری خود را ادامه دادند. با رسیدن پاییز، کوچ خود را آغاز میکردند تا از سرمای مناطق سردسیر دور شوند و با رسیدن بهار نیز گرمای گرمسیر را ترک میکردند و همان مسیر کوچ را در جهت مخالف بازمیگشتند.
قلمرو زبانی
زین و برگ: وسایل و تجهیزات اسب مانند زین و افسار.
گرده: پشت، بخش بالایی کمر.
کَهَر: اسب یا استری به رنگ سرخ تیره.
کُرَند: اسبی که رنگ آن میان زرد و بور باشد.
تاخت و تاز: دواندن اسب و حرکت سریع؛ در اینجا سوارکاری و گردش در دشت.
به تیر دوختند: با تیر شکار کردند.
دلاویز: زیبا، دلنشین، پسندیده.
گرمسیر: منطقۀ دارای تابستانهای گرم و زمستانهای معتدل؛ مقابل سردسیر.
قلمرو ادبی
چشمههای زلال در انتظارشان بود: تشخیص؛ چشمه مانند انسانی منتظر تصویر شده است.
دشتهای بیکران: «بیکران» کنایه از بسیار وسیع و پهناور.
کوهها و دشتها در آغوششان کشید: تشخیص؛ طبیعت مانند انسانی مهربان آنان را در آغوش گرفته است.
سرگرم تاخت و تاز شدند: «سرگرم شدن» کنایه از مشغول شدن.
دامن معطّر چمنها: اضافه استعاری؛ چمن مانند انسانی دارای دامن تصور شده است.
سفرههای پرسخاوت ایل: تشخیص؛ سخاوت که ویژگی انسان است به سفره نسبت داده شده است.
بار سفر را بستند: کنایه از آماده شدن برای سفر و کوچ.
سرما را پشت سر گذاشتند: کنایه از دور شدن از سرما و ترک منطقۀ سرد.
در میان آنان فقط من بودم که دودل و سرگردان و سر در گریبان بودم. بیش از یک سال و نیم نتوانستم از مواهب خداداد و نعمتهای طبیعت بهره مند شوم. لیسانس داشتم. لیسانس نمیگذاشت که در ایل بمانم. ملامتم میکردند که با این تصدیق گرانقدر، چرا در ایل ماندهای و عمر را به بطالت میگذرانی؟! باید عزیزان و کسانت را ترک گویی و به همان شهر بی مهر، به همان دیار بی یار، به همان هوای غبارآلود، به همان آسمان دود گرفته بازگردی و در خانهای کوچک و کوچهای تنگ زندگی کنی و در دفتری یا ادارهای محبوس و مدفون شوی تا ترقّی کنی.
✓ معنی روان: در میان همۀ کسانی که با آزادی و خوشحالی به زندگی ایلی خود برگشته بودند، تنها من مردد، ناراحت و سرگردان بودم. بیش از یک سال و نیم نتوانستم آنطور که باید از نعمتهای طبیعی و زندگی آزاد ایل لذت ببرم؛ چون مدرک لیسانس داشتم و دیگران مدام به من میگفتند با چنین مدرکی ماندن در ایل و گذراندن عمر در آنجا درست نیست. آنها معتقد بودند باید خانواده و عزیزانم را ترک کنم، دوباره به همان شهر سرد و بیعاطفه برگردم، در هوای آلوده و خیابانهای تنگ زندگی کنم و در یک اداره یا دفتر مشغول کار شوم تا از نظر اجتماعی و شغلی پیشرفت کنم. نویسنده با لحنی انتقادی نشان میدهد که این «ترقی» برای او به معنی دور شدن از زندگی آزاد، طبیعت و خانواده بوده است.
قلمرو زبانی
دودل: مردد، کسی که در تصمیم خود تردید دارد.
گریبان: یقه لباس.
مواهب: جمع «موهبت»؛ بخششها و نعمتها.
ملامت: سرزنش.
بطالت: بیکاری، بیهودگی و تلف کردن وقت.
کسان: نزدیکان و خویشاوندان.
مهر: محبت و مهربانی.
دیار: سرزمین، ناحیه.
یار: دوست، همراه و یاور.
محبوس: زندانی، دربند.
مدفون: دفنشده.
ترقّی: پیشرفت، بالاتر رفتن.
قلمرو ادبی
سر در گریبان بودم: کنایه از اندوهگین، گوشهگیر و در فکر فرو رفته بودن.
کسان: مجاز از خویشاوندان و نزدیکان.
شهر بیمهر: «شهر» مجاز از مردم شهر و «بیمهر» کنایه از بیعاطفه و نامهربان.
دیار بییار: «دیار» مجاز از مردم آن سرزمین و «بییار» یعنی جایی که نویسنده در آن دوست و همراهی ندارد.
دیار / یار: جناس ناقص.
در دفتری یا ادارهای محبوس و مدفون شوی: استعاره؛ کار اداری به زندانی شدن و دفن شدن تشبیه شده است.
چارهای نبود. حتّی پدرم که به رفاقت و هم نشینی من سخت خو گرفته بود و یک لحظه تاب جدایی ام را نداشت، گاه فرمان میداد و گاه التماس میکرد که تصدیق داری، باید به شهر بازگردی و ترقّی کنی!
✓ معنی روان: راه دیگری برایم نمانده بود. حتی پدرم که به بودن در کنار من بسیار عادت کرده بود و نمیتوانست دوری مرا تحمل کند، گاهی با جدیت دستور میداد و گاهی با خواهش از من میخواست به شهر برگردم و از مدرک تحصیلیام برای پیشرفت استفاده کنم.
قلمرو زبانی
رفاقت: دوستی.
همنشینی: با هم بودن، همراهی.
خو گرفتن: عادت کردن.
تاب: توان، تحمل و شکیبایی.
قلمرو ادبی
تاب جدایی نداشت: کنایه از اینکه توان تحمل دوری را نداشت.
گاه فرمان میداد و گاه التماس میکرد: تقابل میان «فرمان» و «التماس» برای نشان دادن شدت علاقه پدر به پیشرفت فرزند.
بازگشتم؛ از دیدار عزیزانم محروم ماندم. پدر پیر، برادر نوجوان و خانوادۀ گرفتارم را درست در موقعی که نیاز داشتند از حضور و حمایت خود محروم کردم. درد تنهایی کشیدم. از لطف و صفای یاران و دوستان دور افتادم. به تهران آمدم. با بدنم به تهران آمدم؛ ولی روحم در ایل ماند. در میان آن دو کوه سبز و سفید، در کنار آن چشمۀ نازنین، توی آن چادر سیاه، در آغوش آن مادر مهربان.
✓ معنی روان: به شهر برگشتم و از دیدار خانواده و عزیزانم دور ماندم. درست در زمانی که پدر سالخورده، برادر کمسن و خانوادۀ گرفتارم به کمک و حضور من نیاز داشتند، مجبور شدم آنها را ترک کنم. در شهر احساس تنهایی میکردم و از محبت و صمیمیت دوستان و نزدیکانم دور افتاده بودم. اگرچه از نظر جسمی به تهران آمده بودم، دل و فکر من همچنان در ایل باقی مانده بود؛ در میان کوههای آشنا، کنار چشمهای که دوستش داشتم، در همان چادر سیاه عشایری و در کنار مادر مهربانم.
قلمرو زبانی
محروم: بیبهره.
صفا: پاکی، صمیمیت و پاکدلی.
یاران: دوستان و همراهان.
قلمرو ادبی
درد تنهایی کشیدم: کنایه از تحمل رنج دوری و تنهایی.
با بدنم به تهران آمدم؛ ولی روحم در ایل ماند: تقابل جسم و روح؛ «روح» مجاز از فکر، دل و وابستگی عاطفی نویسنده است.
چشمۀ نازنین: تشخیص؛ نویسنده با صفتی انسانی و عاطفی از چشمه یاد کرده است.
در آغوش آن مادر مهربان: تصویری عاطفی برای نشان دادن دلبستگی عمیق نویسنده به خانواده و زادگاه.
در پایتخت به تکاپو افتادم و با دانش نامۀ رشتۀ حقوق قضایی، به سراغ دادگستری رفتم تا قاضی شوم و درخت بیداد را از بیخ و بن براندازم. دادیاری در دو شهر ساوه و دزفول به من پیشنهاد شد.
✓ معنی روان: در تهران برای پیدا کردن کار تلاش کردم. چون در رشتۀ حقوق قضایی مدرک دانشگاهی داشتم، به دادگستری مراجعه کردم تا قاضی شوم. در آن زمان با آرمانگرایی جوانانه تصور میکردم میتوانم با قضاوت عادلانه، ظلم و بیعدالتی را به طور کامل از بین ببرم. در نهایت، سمت دادیاری در دو شهر ساوه و دزفول به من پیشنهاد شد.
قلمرو زبانی
تکاپو: کوشش، تلاش و دوندگی.
دانشنامه: مدرک تحصیلی.
دادگستری: سازمان قضایی کشور.
بیداد: ظلم، ستم.
بیخ و بن: ریشه و اساس.
دادیار: مقام قضایی که در دادسرا در کنار دادستان فعالیت میکند.
قلمرو ادبی
درخت بیداد: اضافه تشبیهی؛ بیداد و ظلم به درخت تشبیه شده است.
از بیخ و بن براندازم: کنایه از اینکه کاملاً نابود کنم.
درخت بیداد را از بیخ و بن براندازم: تصویری استعاری از ریشهکن کردن ظلم و بیعدالتی.
سری به ساوه زدم و دربارۀ دزفول پرس وجو کردم. هر دو ویرانه بودند. یکی آب و هوایی داشت و دیگری آن را هم نداشت. دلم گرفت و از ترقّی عدلیه چشم پوشیدم و به دنبال ترقّیهای دیگر به راه افتادم. تلاش کردم و آن قدر حلقه به درها کوفتم تا عاقبت از بانک ملّی سر در آوردم و در گوشۀ یک اتاق پرکارمند، صندلی و میزی به دست آوردم و به جمع و تفریق محاسبات مردم پرداختم. شاهین تیزبال افقها بودم. زنبوری طفیلی شدم و به کنجی پناه بردم.
✓ معنی روان: برای بررسی شرایط کار، سفری کوتاه به ساوه کردم و درباره دزفول نیز اطلاعات گرفتم. از دید من هر دو شهر شرایط مطلوبی نداشتند و از قبول شغل قضایی در آنها منصرف شدم. پس برای یافتن شغلی دیگر تلاش زیادی کردم و به ادارهها و مراکز مختلف مراجعه کردم تا سرانجام در بانک ملی استخدام شدم. در اتاقی شلوغ، پشت یک میز نشستم و کارم به حسابوکتاب امور مالی مردم محدود شد. نویسنده با حسرت میگوید زمانی مانند شاهینی آزاد و بلندپرواز در طبیعت زندگی میکردم، اما اکنون به موجودی وابسته و محدود تبدیل شده بودم که در گوشهای از یک اداره زندگی میکرد.
قلمرو زبانی
عدلیّه: دادگستری.
تیزبال: تندپرواز، دارای پرواز سریع.
طفیلی: وابسته؛ کسی که حضور و زندگیاش به دیگری وابسته است.
کنج: گوشه.
قلمرو ادبی
سری به ساوه زدم: کنایه از اینکه برای مدتی کوتاه به آنجا رفتم.
دلم گرفت: کنایه از اندوهگین و ناراحت شدن.
چشم پوشیدم: کنایه از صرفنظر کردن.
حلقه به درها کوفتم: کنایه از مراجعه کردن به جاهای مختلف برای یافتن کار.
از بانک ملّی سر در آوردم: کنایه از اینکه سرانجام در بانک ملی مشغول کار شدم.
صندلی و میزی به دست آوردم: کنایه از یافتن شغل اداری.
شاهین تیزبال افقها بودم: تشبیه؛ نویسنده زندگی آزاد گذشتۀ خود را به شاهینی بلندپرواز تشبیه کرده است.
زنبوری طفیلی شدم: تشبیه؛ نویسنده زندگی محدود و وابستۀ شهری را به زنبوری طفیلی تشبیه کرده است.
افقها: مجاز از آسمان و فضای آزاد.
به کنجی پناه بردم: کنایه از محدود و گوشهنشین شدن.
بیش از دو سال در بانک ماندم و مشغول ترقّی شدم. تابستان سوم فرارسید. هوا داغ بود. شبها از گرما خوابم نمیبرد. حیاط و بهارخواب نداشتم. اتاقم در وسط شهر بود. بساط تهویه به تهران نرسیده بود. شاید هنوز اختراع نشده بود. خیس عرق میشدم. پیوسته به یاد ایل و تبار بودم. روزی نبود که به فکر ییلاق نباشم و شبی نبود که آن آب و هوای بهشتی را در خواب نبینم. در ایل چادر داشتم؛ در شهر خانه نداشتم. در ایل اسب سواری داشتم؛ در شهر ماشین نداشتم. در ایل حرمت و آسایش و کس و کار داشتم؛ در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه گُسار نداشتم.
✓ معنی روان: بیش از دو سال در بانک کار کردم و به اصطلاح در مسیر پیشرفت شغلی قرار گرفتم. اما در سومین تابستان، گرمای شدید تهران مرا بسیار آزار میداد. خانه مناسبی نداشتم، اتاقم در مرکز شهر بود و امکانات خنککننده نیز مانند امروز وجود نداشت. در آن شرایط، مرتب به ایل، خانواده و مناطق سردسیر فکر میکردم و شبها خواب همان آبوهوای پاک و خنک را میدیدم. تفاوت زندگی شهری و ایلی برایم بسیار آزاردهنده بود: در ایل چادر داشتم اما در شهر حتی خانهای از خودم نداشتم؛ در ایل اسب داشتم اما در شهر وسیلۀ نقلیه نداشتم؛ در ایل احترام، آرامش و خویشاوندانم کنارم بودند اما در شهر نه آرامش داشتم و نه کسی که غم و اندوهم را با او در میان بگذارم.
قلمرو زبانی
حیاط: محوطۀ باز خانه؛ همآوا با «حیات» به معنی زندگی.
بهارخواب: بالکن یا ایوانی که در فصلهای گرم برای استراحت از آن استفاده میشود.
تهویه: عوض کردن و به جریان انداختن هوا.
ایل و تبار: خاندان، خانواده، نژاد و نیاکان.
ییلاق: منطقۀ خنک و سردسیری که در فصل گرم به آن کوچ میکنند.
حرمت: احترام و آبرو.
کس و کار: خویشاوندان و نزدیکان.
اندوهگسار: غمخوار؛ کسی که در اندوه انسان شریک میشود.
قلمرو ادبی
روزی نبود … / شبی نبود …: ساختار موازی و تکرار برای نشان دادن شدت دلتنگی نویسنده.
آب و هوای بهشتی: تشبیه؛ آب و هوای ایل به بهشت تشبیه شده است.
در ایل چادر داشتم؛ در شهر خانه نداشتم: تقابل میان زندگی ساده اما برخوردار ایلی و زندگی محروم شهری.
در ایل اسب سواری داشتم؛ در شهر ماشین نداشتم: تقابل.
در ایل حرمت و آسایش و کس و کار داشتم؛ در شهر … نداشتم: تقابل برای نشان دادن برتری عاطفی و انسانی زندگی ایل در نگاه نویسنده.
کس: مجاز از خویشاوندان.
نامهای از برادرم رسید، لبریز از مهر و سرشار از خبرهایی که خوابشان را میدیدم: «… برف کوه هنوز آب نشده است. به آب چشمه دست نمیتوان برد. ماست را با چاقو میبریم. پشم گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده است. بوی شبدر دوچین هوا را عطر آگین ساخته است. گندمها هنوز خوشه نبسته اند. صدای بلدرچین یک دم قطع نمیشود. جوجه کبکها، خط و خال انداخته اند. کبک دری در قلهّهای کمانه، فراوان شده است. بیا، تا هوا تر و تازه است، خودت را برسان. مادر چشم به راه توست. آب خوش از گلویش پایین نمیرود.»
✓ معنی روان: روزی نامهای از برادرم رسید که سرشار از محبت و خبرهایی بود که مدتها آرزوی شنیدنشان را داشتم. او نوشته بود هنوز برف روی کوهها باقی مانده و آب چشمه آنقدر سرد است که نمیتوان دست را در آن نگه داشت. هوا چنان خنک است که ماست بسیار سفت شده و با چاقو آن را میبرند. طبیعت نیز سرسبز و زیباست؛ گلها و گیاهان پشم گوسفندان را رنگین کردهاند، بوی شبدر هوا را خوشبو کرده، گندمها هنوز نرسیدهاند و آواز بلدرچینها پیوسته شنیده میشود. جوجه کبکها نیز رشد کردهاند و کبکهای دری در کوههای کمانه فراواناند. در پایان برادرم از من خواسته بود هرچه زودتر، تا زمانی که هوا خنک و تازه است، خود را به ایل برسانم؛ زیرا مادر به شدت منتظر من است و از شدت نگرانی و دلتنگی آرام و قرار ندارد.
قلمرو زبانی
لبریز: سرشار، پر.
مهر: محبت و مهربانی.
شبدر: گیاهی علفی.
شبدر دوچین: شبدری که در یک دوره رشد دو بار چیده میشود.
عطرآگین: خوشبو.
یک دم: یک لحظه.
کبک دری: نوعی کبک کوهستانی خوشآواز.
کمانه: نام کوهی در منطقۀ ونک از توابع سمیرم.
قلمرو ادبی
نامهای … لبریز از مهر: استعاره؛ نامه مانند ظرفی تصور شده که از محبت پر شده است.
به آب چشمه دست نمیتوان برد: کنایه از بسیار سرد بودن آب.
ماست را با چاقو میبریم: مبالغه برای نشان دادن سرمای هوا و سفتی ماست.
پشم گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده است: تشخیص و تصویری شاعرانه از تماس گوسفندان با طبیعت سرسبز.
دم: مجاز از لحظه و زمان کوتاه.
جوجه کبکها خط و خال انداختهاند: کنایه از بزرگتر و کاملتر شدن.
مادر چشم به راه توست: کنایه از اینکه مشتاقانه منتظر توست.
آب خوش از گلویش پایین نمیرود: کنایه از اینکه آرامش و آسایش ندارد.
نامۀ برادر با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی!
✓ معنی روان: نامۀ برادرم آنقدر مرا تحت تأثیر قرار داد و دلتنگ ایل کرد که همان اثری را بر من گذاشت که شعر و موسیقی رودکی بر امیر سامانی گذاشته بود؛ یعنی مرا به ترک شهر و بازگشت فوری به سرزمین محبوبم واداشت.
قلمرو زبانی
چنگ: نوعی ساز قدیمی زهی.
قلمرو ادبی
نامۀ برادر با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی: تلمیح به داستان معروف رودکی و امیر نصر سامانی؛ رودکی با خواندن شعر «بوی جوی مولیان آید همی» امیر را چنان مشتاق بخارا کرد که تصمیم گرفت فوراً به آنجا بازگردد.
همان کرد که …: تشبیه؛ اثر نامۀ برادر بر نویسنده به اثر شعر رودکی بر امیر سامانی تشبیه شده است.
آب جیحون فرونشست؛ ریگ آموی پرنیان شد؛ بوی جوی مولیان مدهوشم کرد. فردای همان روز، ترقّی را رها کردم. پا به رکاب گذاشتم و به سوی زندگی روان شدم. تهران را پشت سر نهادم و به سوی بخارا بال و پر گشودم. بخارای من ایل من بود.
✓ معنی روان: پس از خواندن نامۀ برادرم، همۀ سختیهایی که ممکن بود در راه بازگشت وجود داشته باشد برایم آسان و بیاهمیت شد. همانطور که در شعر رودکی سختی رود جیحون و ریگهای کنار آن در برابر شوق بازگشت به بخارا آسان میشود، من نیز از شوق دیدار ایل دیگر مانعی احساس نمیکردم. روز بعد، پیشرفت اداری و شغلی را کنار گذاشتم، آماده سفر شدم و به سوی آنچه زندگی واقعی خود میدانستم حرکت کردم. تهران را ترک کردم و با شوق فراوان به سوی «بخارای» خودم رفتم؛ و بخارای من همان ایل و سرزمین عشایریام بود.
قلمرو زبانی
جیحون: رود بزرگی در آسیای مرکزی که امروزه آمودریا نام دارد.
آموی: منسوب به رود آمو و ناحیۀ اطراف آن.
پرنیان: پارچۀ ابریشمی لطیف و نقشدار.
مولیان: نام محلهای مشهور در بخارا.
مدهوش: سرگشته، از خود بیخود و بسیار تحت تأثیر.
روان شدن: حرکت کردن، راه افتادن.
قلمرو ادبی
آب جیحون فرونشست: کنایه از اینکه دشواریها و موانع در نظر نویسنده کوچک و آسان شدند.
ریگ آموی پرنیان شد: تشبیه و کنایه؛ سختی راه به لطافت پارچۀ ابریشمی تبدیل شده، یعنی رنج سفر در برابر شوق بازگشت آسان شده است.
بوی جوی مولیان: تلمیح به شعر معروف رودکی.
بوی: ایهام؛ ۱- رایحه و بو، ۲- آرزو و اشتیاق.
بوی جوی مولیان مدهوشم کرد: استعاره و تشخیص؛ شوق بازگشت چنان اثرگذار تصویر شده که انسان را از خود بیخود میکند.
پا به رکاب گذاشتم: کنایه از آماده شدن برای سفر.
تهران را پشت سر نهادم: کنایه از ترک کردن تهران.
بال و پر گشودم: استعاره و کنایه از با شوق و سرعت به سوی مقصد رفتن.
بخارای من ایل من بود: تشبیه بلیغ؛ ایل برای نویسنده همان جایگاهی را دارد که بخارا برای امیر سامانی داشت.
معنی کلمات مهم روان خوانی بوی جوی مولیان فارسی دوازدهم
شیهه: صدای اسب.
قاش: قسمت برآمدۀ جلوی زین، کوهۀ زین.
تفنگ خفیف: تفنگ سبک.
ایل: گروهی از مردم دارای فرهنگ و شیوۀ زندگی مشترک که معمولاً کوچنشیناند.
بساط: اسباب و وسایلی که گسترده میشود.
باد و باران خورده: مانده و نهچندان تازه.
تبعید: دور کردن اجباری فرد از محل زندگی.
تفنگ مشقی: تفنگ آموزشی و تمرینی.
دار و ندار: همۀ دارایی و هستی.
حضرات: بزرگان و مقامات.
یغما: غارت، تاراج.
مصیبت: سختی و گرفتاری.
بَن: پستۀ وحشی.
خو: عادت.
منقل: آتشدان.
محصور: احاطهشده، بسته.
حد و حصر نداشت: بسیار زیاد بود.
تصدیق: گواهینامه و مدرک تحصیلی.
مزایا: جمع مزیّت؛ امتیازها و برتریها.
مباهات: افتخار و سرافرازی.
عزیمت: رفتن، حرکت کردن.
شوکت: شکوه، جلال.
دیرین: قدیمی، دیرینه.
گُرده: پشت، شانه.
کَهَر: اسب یا استری به رنگ سرخ تیره.
کُرَند: اسبی به رنگ میان زرد و بور.
دلاویز: دلنشین و زیبا.
مواهب: نعمتها و بخششها.
ملامت: سرزنش.
بطالت: بیکاری و بیهودگی.
محبوس: زندانی.
مدفون: دفنشده.
ترقّی: پیشرفت.
تاب: توان و شکیبایی.
تکاپو: کوشش و دوندگی.
بیداد: ظلم و ستم.
دادیار: مقام قضایی در دادسرا.
عدلیّه: دادگستری.
طفیلی: وابسته، کسی که وجودش به دیگری وابسته باشد.
بهارخواب: بالکن یا ایوان.
تهویه: جابهجا و تازه کردن هوا.
ییلاق: منطقۀ خنک و سردسیری برای اقامت در فصل گرم.
اندوهگسار: غمخوار.
شبدر دوچین: شبدری که دو بار چیده میشود.
عطرآگین: خوشبو.
چنگ: نوعی ساز قدیمی.
آموی: منسوب به رود آمو و اطراف آن.
پرنیان: پارچۀ ابریشمی لطیف و نقشدار.
مولیان: نام محلهای در بخارا.
مدهوش: سرگشته و از خود بیخود.





