معنی درس نهم کویر فارسی دوازدهم؛ آرایهها و معنی کلمات صفحه ۷۰ تا ۷۳
معنی درس نهم کویر فارسی دوازدهم صفحه ۷۰ تا ۷۳، همراه با معنی متن و کلمات، آرایههای ادبی و نکات زبانی و فکری.
در این مطلب، معنی درس نهم فارسی دوازدهم «کویر» را به زبان ساده و روان بررسی میکنیم. در کنار هر قسمت از متن، معنی واژههای مهم، نکات قلمرو زبانی و آرایههای ادبی نیز آورده شده است تا بتوانید مطالب این درس را به صورت کامل و منظم برای کلاس و امتحان مرور کنید.
چشمۀ آبی سرد که در تموز سوزان کویر، گویی از دل یخچالی بزرگ بیرون میآید. از دامنۀ کوههای شمالی ایران به سینۀ کویر سرازیر میشود و از دل ارگ مزینان سر بر میدارد. از این جا درختان کهنی که سالیانی دراز سر بر شانه هم داده اند، آب را تا باغستان و مزرعه مشایعت میکنند.
✓ معنی روان: چشمۀ آب سردی که در گرمای سوزان کویر، انگار از درون یک یخچال بزرگ بیرون آمده است، از دامنه کوههای شمالی ایران به طرف کویر جاری میشود و از میان ارگ مزینان بیرون میآید. درختان قدیمی که سالهای طولانی در کنار یکدیگر رشد کردهاند، در مسیر آب قرار گرفتهاند و گویی آن را تا باغها و مزرعهها همراهی و بدرقه میکنند.
قلمرو زبانی
تموز: ماه دهم از ماههای رومیان، تقریباً برابر با تیرماه؛ ماه گرما.
ارگ: قلعه.
مزینان: نام روستایی از شهرستان داورزن در خراسان رضوی.
باغستان: ناحیهای دارای باغهای فراوان.
مشایعت: همراهی کردن، بدرقه کردن.
قلمرو ادبی
دل یخچال: اضافه استعاری؛ یخچال مانند موجودی دارای دل تصور شده است.
سینۀ کویر: اضافه استعاری؛ کویر مانند انسان دارای سینه در نظر گرفته شده است.
دل ارگ: اضافه استعاری.
سر بر میدارد: کنایه از بیرون آمدن و دارای جانبخشی.
سر بر شانه هم دادهاند: کنایه از نزدیک و در کنار هم قرار گرفتن درختان؛ همچنین دارای تشخیص است.
آب را تا باغستان و مزرعه مشایعت میکنند: تشخیص؛ زیرا همراهی و بدرقه کردن، رفتاری انسانی است که به درختان نسبت داده شده است.
درست گویی عشق آباد کوچکی است و چنان که میگویند، هم بر انگارۀ عشق آبادش ساخته اند. مزینان از هزار و صد سال پیش هنوز بر همان مهر و نشان است که بود… .
✓ معنی روان: مزینان چنان است که گویی نمونهای کوچک از عشقآباد است و همانطور که گفته میشود، آن را بر اساس طرح و الگوی عشقآباد ساختهاند. با وجود گذشت حدود هزار و صد سال، مزینان هنوز بسیاری از ویژگیها و نشانههای گذشته خود را حفظ کرده و چندان تغییر نکرده است.
قلمرو زبانی
انگاره: طرح، نقشه.
مهر و نشان: نشانه و ویژگی.
قلمرو ادبی
درست گویی عشقآباد کوچکی است: تشبیه؛ مزینان به عشقآباد تشبیه شده است.
بر همان مهر و نشان است که بود: کنایه از اینکه مزینان تغییر چندانی نکرده و ویژگیهای گذشتۀ خود را حفظ کرده است.
مهر و نشان است که بود: یادآور بیت حافظ: «گوهر مخزن اسرار همان است که بود / حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود».
تاریخ بیهق از شاعران و دانشمندان و مردان فقه و حکمت و شعر و ادب و عرفان و تقوایش یاد میکند. در آن روزگاری که باب علم بر روی فقیر و غنی، روستایی و شهری باز بود و استادان بزرگ حکمت و فقه و ادب، نه در«ادارات» که در غرفههای مساجد یا مَدرسهای مدارس مینشستند و شاگرد بود که همچون جویندۀ تشنهای میگشت و میسنجید و بالاخره مییافت و سر میسپرد؛ نه به زور حاضر و غایب بل به نیروی ارادت و کشش ایمان.
✓ معنی روان: کتاب تاریخ بیهق از شاعران، دانشمندان، فقیهان، حکیمان، ادیبان، عارفان و انسانهای پرهیزگار آن منطقه یاد کرده است. در آن دوران، راه فراگیری دانش به روی همۀ مردم، چه فقیر و ثروتمند و چه روستایی و شهری، باز بود. استادان بزرگ حکمت، فقه و ادبیات به جای حضور در ادارهها، در اتاقهای مسجدها یا محلهای تدریس مدارس مینشستند. این شاگرد بود که با اشتیاق، مانند انسان تشنهای در جستوجوی استاد میگشت، استادان مختلف را میسنجید و سرانجام استاد شایسته را پیدا میکرد و از روی علاقه، احترام و ایمان از او پیروی میکرد؛ نه از روی اجبار و حضور و غیاب.
قلمرو زبانی
تاریخ بیهق: نام کتابی تاریخی.
بیهق: نام قدیم سبزوار.
فقه: دانش احکام شرعی.
حکمت: فلسفه، به ویژه فلسفۀ اسلامی.
باب: در.
غرفه: بالاخانه؛ اتاقی در بخش بالایی ساختمان.
مَدرس: محل تدریس، کلاس.
سنجیدن: بررسی و ارزیابی کردن.
بل: بلکه.
ارادت: علاقه و محبت همراه با احترام و اخلاص.
قلمرو ادبی
تاریخ بیهق … یاد میکند: «تاریخ بیهق» مجاز از نویسندۀ کتاب است.
باب علم: استعاره؛ علم مانند جایی تصور شده است که دری دارد.
فقیر و غنی: تضاد.
روستایی و شهری: تضاد.
فقیر و غنی، روستایی و شهری: در مجموع مجاز از همۀ مردم است.
شاگرد همچون جویندۀ تشنهای: تشبیه؛ شاگرد مشتاق به انسانی تشنه تشبیه شده که در جستوجوی آب است.
سر میسپرد: کنایه از فرمانبرداری و پذیرفتن استادی.
حاضر و غایب: تضاد.
صحبت مزینان بود. سالها پیش، مردی فیلسوف و فقیه که در حوزۀ درس مرحوم حاجی ملّا هادی اسرار- آخرین فیلسوف از سلسلۀ حکمای بزرگ اسلام- مقامی بلند و شخصیّتی نمایان داشت، به این ده آمد تا عمر را به تنهایی بگذارد. بعد از حکیم اسرار، همۀ چشمها به او بود که حوزۀ حکمت را او گرم و چراغ علم و فلسفه و کلام را او که جانشین شایستۀ وی بود، روشن نگاه دارد؛ امّا در آستانۀ میوه دادن درختی که جوانی را به پایش ریخته بود و در آن هنگام که بهار حیات علمی و اجتماعی اش فرا رسیده بود، ناگهان منقلب شد. شهر را و گیرودار شهر را رها کرد و چشمها را منتظر گذاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.
✓ معنی روان: سخن از مزینان بود. سالها پیش، مردی دانشمند، فیلسوف و فقیه که در حوزۀ درس حاجی ملا هادی اسرار جایگاه علمی بلند و شخصیت برجستهای داشت، به این روستا آمد تا باقی عمر خود را در تنهایی سپری کند. پس از حکیم اسرار، همه انتظار داشتند او جانشین شایستۀ استاد خود باشد، مجلس حکمت را رونق ببخشد و چراغ علم، فلسفه و کلام را روشن نگه دارد. اما درست زمانی که سالها تلاش و تحصیلش در حال ثمر دادن بود و دوران شکوفایی علمی و اجتماعیاش فرا رسیده بود، ناگهان دگرگون شد. هیاهوی شهر را کنار گذاشت، منتظران خود را چشمبهراه گذاشت و به روستایی رفت که هیچکس انتظار نداشت دانشمندی چون او آنجا را برای زندگی انتخاب کند.
قلمرو زبانی
نمایان: آشکار، برجسته.
بگذارد: در اینجا به معنی بگذراند.
اسرار: رازها؛ شبههمآوا با «اصرار» به معنی پافشاری.
حکما: جمع حکیم.
حیات: زندگی؛ همآوا با «حیاط».
آستانه: آغاز.
منقلب: دگرگون، متحول.
گیرودار: آشوب، هیاهو و گرفتاری.
قلمرو ادبی
همۀ چشمها به او بود: کنایه از مورد توجه و انتظار بودن؛ «چشمها» نیز مجاز از مردم است.
حوزۀ حکمت را گرم نگاه دارد: کنایه از رونق دادن به درس و دانش.
چراغ علم و فلسفه و کلام: اضافه تشبیهی؛ دانش به چراغ تشبیه شده است.
چراغ … روشن نگاه دارد: کنایه از ادامه دادن و زنده نگه داشتن دانش.
در آستانۀ میوه دادن درختی که جوانی را به پایش ریخته بود: دانش و تلاش علمی به درختی تشبیه شده که زمان ثمر دادن آن فرا رسیده است.
جوانی را به پایش ریخته بود: جوانی مانند سرمایه یا آبی تصور شده که برای رشد درخت علم صرف شده است.
بهار حیات علمی و اجتماعی: اضافه استعاری؛ زندگی علمی و اجتماعی مانند سالی دارای فصل بهار تصور شده است.
چشمها را منتظر گذاشت: «چشمها» مجاز از مردم و کنایه از چشمبهراه گذاشتن آنان است.
وی جدّ پدر من بود. من هشتاد سال پیش، نیم قرن پیش از آمدنم به این جهان، خود را در او احساس میکنم؛ در نگاه او نشانی از من بوده است… و امّا جدّ من، او نیز بر شیوۀ پدر رفت. به همین روستای فراموش بازآمد و از زندگی و مردمش کناره گرفت و به پاکی و علم و تنهایی و بی نیازی و اندیشیدن با خویش وفادار ماند که این فلسفۀ انسان ماندن در روزگاری است که زندگی سخت آلوده است و انسان ماندن سخت دشوار. پس از او عموی بزرگم که برجسته ترین شاگرد حوزۀ ادیب بزرگ بود، پس از پایان تحصیل فقه و فلسفه و به ویژه ادبیات، باز راه اجداد خویش را به سوی کویر پیش گرفت و به مزینان بازگشت.
✓ معنی روان: آن مرد، پدربزرگ پدر نویسنده بود. نویسنده احساس میکند حتی سالها پیش از تولدش، نشانههایی از ویژگیها و شخصیت او در وجود آن نیا وجود داشته است. پدربزرگش نیز راه پدر را ادامه داد؛ به مزینان بازگشت، از هیاهوی زندگی اجتماعی و مردم فاصله گرفت و به پاکی، دانش، تنهایی، بینیازی و تفکر وفادار ماند. نویسنده این شیوۀ زندگی را راهی برای حفظ انسانیت در روزگاری میداند که زندگی آلوده شده و انسان ماندن دشوار است. پس از او، عموی بزرگ نویسنده نیز پس از پایان تحصیلات خود در فقه، فلسفه و بهویژه ادبیات، همان راه نیاکان را ادامه داد و به مزینان و کویر بازگشت.
قلمرو زبانی
وی: او.
جد: پدربزرگ، نیا.
رفت: در «بر شیوۀ پدر رفت» به معنی رفتار کرد.
بازآمد: برگشت.
ادیب: ادبدان.
اجداد: جمع جد؛ نیاکان.
بینیازی: قناعت و نیازمند نبودن.
قلمرو ادبی
آمدنم به این جهان: کنایه از متولد شدن.
خود را در او احساس میکنم: بیانگر پیوند عمیق روحی و شخصیتی نویسنده با نیاکان خود است.
بر شیوۀ پدر رفت: کنایه از پیروی کردن از روش پدر.
کناره گرفت: کنایه از گوشهنشینی و دور شدن از هیاهوی زندگی اجتماعی.
زندگی سخت آلوده است: استعاره؛ زندگی مانند چیزی تصور شده که میتواند آلوده شود.
راه اجداد خویش را … پیش گرفت: کنایه از پیروی کردن از شیوۀ نیاکان.
آن اوایل سالهای کودکی، هنوز پیوند ما با زادگاه روستایی مان برقرار بود و بر خلاف حال، پامان به ده باز بود و در شهر، دست و پاگیر نشده بودیم و هر سال تابستانها را به اصل خود، مزینان برمیگشتیم و به تعبیر امروزمان «میرفتیم».
✓ معنی روان: در سالهای آغاز کودکی، هنوز رابطۀ خانوادۀ نویسنده با زادگاه روستاییشان برقرار بود. برخلاف سالهای بعد، رفتوآمد آنها به روستا ادامه داشت و زندگی شهری هنوز آنقدر گرفتارشان نکرده بود. هر تابستان به اصل و ریشۀ خانوادگی خود، یعنی مزینان، بازمیگشتند؛ هرچند بعدها به جای «بازگشتن» به زادگاه، از آن با تعبیر «رفتن به روستا» یاد میکردند.
قلمرو زبانی
اوایل: جمع «اوّل»؛ آغازها.
زادگاه: محل تولد.
اصل: ریشه و خاستگاه.
قلمرو ادبی
پامان به ده باز بود: کنایه از اینکه به روستا رفتوآمد داشتیم.
دست و پاگیر نشده بودیم: کنایه از گرفتار و محدود نشده بودیم.
به اصل خود برمیگشتیم: «اصل» استعاره از ریشه و زادگاه خانوادگی است.
آغاز تابستان، پایان مدارس! چه آغاز خوبی و چه پایان خوب تری! لحظۀ عزیز و شورانگیزی بود؛ لحظهای که هر سال از نخستین دم بهار، بی صبرانه چشم به راهش بودیم و آن سالها، هر سال انتظار پایان میگرفت و تابستان وصال، درست به هنگام، همچون همه ساله، امیدبخش و گرم و مهربان و نوازشگر میآمد و ما را از غربت زندان شهر به میهن آزاد و دامن گسترمان، کویر میبُرد؛ نه، بازمیگرداند.
✓ معنی روان: شروع تابستان و پایان مدرسهها برای نویسنده و خانوادهاش بسیار شیرین و هیجانانگیز بود. از نخستین روزهای بهار با بیصبری منتظر فرا رسیدن تابستان میماندند و هر سال انتظارشان در زمان خود به پایان میرسید. تابستان مانند موجودی مهربان، گرم و نوازشگر از راه میرسید و آنها را از شهر، که برایشان همچون زندان و سرزمین غربت بود، به کویر آزاد و پهناور، یعنی وطن و ریشۀ اصلیشان، بازمیگرداند.
قلمرو زبانی
مدارس: جمع مدرسه.
دم بهار: آغاز و نخستین لحظههای بهار.
وصال: رسیدن، پیوستن.
به هنگام: به موقع، سر وقت.
غربت: دوری از وطن؛ همآوا با «قربت» به معنی نزدیکی.
دامنگستر: گسترده و پهناور.
قلمرو ادبی
آغاز / پایان: تضاد.
چشم به راهش بودیم: کنایه از منتظر بودن.
تابستان وصال: تابستان، زمان رسیدن نویسنده به زادگاه محبوب خود است.
تابستان امیدبخش و گرم و مهربان و نوازشگر: تشخیص؛ تابستان مانند انسانی مهربان و نوازشگر تصویر شده است.
گرم: ایهام؛ ۱- دارای حرارت، ۲- صمیمی و محبتآمیز.
زندان شهر: اضافه تشبیهی؛ شهر به زندان تشبیه شده است.
دامنگستر بودن کویر: استعاره و تشخیص؛ کویر مانند موجودی دارای دامن گسترده تصور شده است.
میبُرد؛ نه، بازمیگرداند: نویسنده با اصلاح سخن خود تأکید میکند که کویر برای او مقصدی بیگانه نیست، بلکه وطن اصلی اوست.
… در کویر، گویی به مرز عالم دیگر نزدکیم و از آن است که ماوراء الطّبیعه را – که همواره فلسفه از آن سخن میگوید و مذهب بدان میخواند – در کویر به چشم میتوان دید، میتوان احساس کرد و از آن است که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادیها آمده اند. «در کویر خدا حضور دارد» این شهادت را یک نویسندۀ اهل رومانی داده است که برای شناختن محمّد و دیدن صحرایی که آواز پرِ جبرییل همواره در زیر غرفۀ بلند آسمانش به گوش میرسد و حتّی درختش، غارش، کوهش، هر صخرۀ سنگش و سنگریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا میشود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرارآمیز آن استشمام کرده است.
✓ معنی روان: در کویر، انسان احساس میکند به مرز جهانی دیگر و فراتر از دنیای مادی نزدیک شده است. نویسنده معتقد است حقیقتهای معنوی و ماورایی را که فیلسوفان درباره آنها سخن میگویند و دین انسان را به سویشان دعوت میکند، در فضای کویر بهتر میتوان احساس کرد. از نگاه او، شاید به همین دلیل است که پیامبران از چنین سرزمینهایی برخاستهاند و سپس برای هدایت مردم به شهرها و آبادیها رفتهاند. نویسندهای رومانیایی نیز برای شناخت پیامبر اسلام و دیدن صحرای عربستان به آن سرزمین سفر کرده است. او در طبیعت کویر، حضور و نشانههای خداوند را احساس کرده؛ چنانکه درخت، غار، کوه، صخره و حتی سنگریزههای صحرا برایش مانند نشانههایی از وحی و سخن خداوند بودهاند و فضای رازآلود کویر را سرشار از الهام و معنویت یافته است.
قلمرو زبانی
ماوراء الطّبیعه: آنچه فراتر از جهان طبیعت و ماده باشد؛ مانند خداوند و روح.
خواندن: در اینجا به معنی فراخواندن و دعوت کردن.
برخاستهاند: برانگیخته شدهاند، بلند شدهاند.
برخاستن: بن ماضی «برخاست» و بن مضارع «برخیز».
شهادت: گواهی.
آیات: نشانهها؛ جمع «آیه».
وحی: پیام الهی.
الهام: دریافت و اندیشۀ درونی و معنوی.
استشمام: بوییدن.
قلمرو ادبی
فلسفه از آن سخن میگوید: «فلسفه» مجاز از فیلسوفان و اهل فلسفه است.
مذهب بدان میخواند: «مذهب» مجاز از عالمان و پیروان دین است.
در کویر خدا حضور دارد: کنایه از معنویت فراوان و احساس حضور خداوند در کویر.
آواز پر جبرییل: اشاره به اثری از شهابالدین سهروردی با همین نام.
غرفۀ بلند آسمان: اضافه تشبیهی؛ آسمان به بنایی بلند و دارای غرفه تشبیه شده است.
درختش، غارش، کوهش، صخره و سنگریزهاش آیات وحی را بر لب دارد: تشخیص؛ عناصر طبیعت مانند انسانهایی سخنگو تصویر شدهاند.
بر لب داشتن: کنایه از به زبان آوردن و بیان کردن.
زبان گویای خدا: تصویری استعاری از طبیعتی که نشانههای خداوند را آشکار میکند.
عطر الهام: اضافه تشبیهی؛ الهام به عطری تشبیه شده که میتوان آن را استشمام کرد.
… آسمان کویر، این نخلستان خاموش و پرمهتابی که هر گاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر بارانهای غیبی سکوتش میگیرم نالههای گریه آلود آن روح دردمند و تنها را میشنوم. نالههای گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را که همچون این شیعۀ گمنام و غریبش، در کنار آن مدینۀ پلید و در قلب آن کویر بی فریاد، سر در حلقوم چاه میبرد و میگریست. چه فاجعهای است در آن لحظه که یک مرد میگرید! … چه فاجعه ای!…
✓ معنی روان: آسمان کویر برای نویسنده مانند نخلستانی خاموش و روشن از نور ماه است. هرگاه دل رنجدیده و بیقرار خود را در سکوت عمیق و رازآلود کویر قرار میدهد، گویی صدای نالههای روحی تنها و دردکشیده را میشنود؛ روح امام علی (ع)، آن پیشوای راستین و بزرگی که در تنهایی، در کنار کوفه و در دل کویر خاموش، سر در چاه فرو میبرد و از شدت رنج و اندوه میگریست. نویسنده خود را نیز پیروی گمنام و غریب از آن امام میداند و با یادآوری گریۀ حضرت علی (ع) میخواهد عمق تنهایی و درد او را نشان دهد. از نظر نویسنده، وقتی مردی بزرگ و استوار میگرید، اندوه و رنجی بسیار عمیق در پس آن گریه وجود دارد.
قلمرو زبانی
مهتاب: نور ماه.
تاب: توان و تحمل؛ همچنین نور و تابش.
روح دردمند و تنها: منظور حضرت علی (ع) است.
شیعۀ گمنام و غریب: منظور نویسنده، علی شریعتی، است.
مدینۀ پلید: اشاره به شهر کوفه.
حلقوم: گلو.
فاجعه: رویداد بسیار دردناک و مصیبتبار.
قلمرو ادبی
آسمان کویر، این نخلستان خاموش و پرمهتاب: تشبیه؛ آسمان کویر به نخلستانی گسترده تشبیه شده است.
خاموش: ایهام؛ ۱- ساکت، ۲- بینور.
مشت خونین و بیتاب قلبم: تصویری استعاری از قلب رنجدیده و بیقرار نویسنده.
بیتاب: ایهام؛ ۱- بیقرار، ۲- بینور و تابش.
بارانهای غیبی سکوت: اضافه تشبیهی؛ سکوت به بارانی نادیدنی تشبیه شده است.
همچون این شیعۀ گمنام و غریبش: تشبیه.
قلب آن کویر بیفریاد: تشخیص؛ کویر مانند انسانی دارای قلب تصویر شده است.
حلقوم چاه: اضافه استعاری؛ چاه مانند موجودی دارای گلو تصور شده است.
سر در حلقوم چاه میبرد و میگریست: تلمیح به روایت درد دل کردن و گریستن حضرت علی (ع) در کنار چاه.
نیمه شب آرام تابستان بود و من هنوز کودکی هفت هشت ساله. آن شب نیز مثل هر شب در سایه روشن غروب، دهقانان با چهارپایانشان از صحرا بازمیگشتند و هیاهوی گلّه خوابید و مردم شامشان را که خوردند، به پشت بامها رفتند؛ نه که بخوابند، که تماشا کنند و از ستارهها حرف بزنند، که آسمان، تفرجّگاه مردم کویر است و تنها گردشگاه آزاد و آباد کویر.
✓ معنی روان: نیمهشبی آرام در تابستان بود و نویسنده هنوز کودکی هفت یا هشت ساله بود. مانند هر شب، هنگام غروب، کشاورزان همراه چهارپایانشان از صحرا بازمیگشتند. کمکم سر و صدای گله فروکش میکرد و مردم پس از خوردن شام به پشتبام خانهها میرفتند؛ نه برای خوابیدن، بلکه برای تماشای آسمان و صحبت درباره ستارهها. در کویر که امکانات تفریحی چندانی وجود نداشت، آسمان وسیع و پرستاره، زیباترین و آزادترین گردشگاه مردم بود و آنان شبها با تماشای آسمان از زیبایی و شکوه آن لذت میبردند.
قلمرو زبانی
سایه روشن: حالت میان تاریکی و روشنایی.
دهقان: کشاورز.
چهارپایان: حیواناتی مانند اسب، الاغ و شتر.
هیاهو: سر و صدا، غوغا.
هیاهوی گله خوابید: سر و صدای گله فروکش کرد.
تفرّجگاه: گردشگاه، محل تماشا و تفریح.
قلمرو ادبی
آن شب نیز مثل هر شب: تشبیه.
هیاهوی گلّه خوابید: تشخیص؛ خوابیدن که رفتاری انسانی است به هیاهو نسبت داده شده است.
آسمان، تفرّجگاه مردم کویر است: تشبیه بلیغ؛ آسمان به گردشگاه تشبیه شده است.
گردشگاه آزاد و آباد: ترکیبی آهنگین برای توصیف وسعت و زیبایی آسمان کویر.
آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظارۀ آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلّقی که بر آن مرغان الماس پَر، ستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر میزنند. آن شب نیز ماه با تلألؤ پرشکوهش از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جادّۀ روشن و خیال انگیزی که گویی یک راست به ابدیّت میپیوندد:
✓ معنی روان: آن شب نیز نویسنده روی پشتبام خانه دراز کشیده و به تماشای آسمان مشغول شده بود. آنچنان محو زیبایی آسمان بود که احساس میکرد در دریایی سبز و آویخته غرق شده است. ستارگان زیبا مانند پرندگانی با بالهای الماسی، یکی پس از دیگری از جهانی ناپیدا در آسمان ظاهر میشدند. ماه نیز با درخشش باشکوه خود از راه رسید، ستارهها مانند گلهای الماسی در آسمان شکفتند، مجموعۀ ستارگان پروین همچون چراغی آویخته و زیبا نمایان شد و کهکشان راه شیری نیز مانند جادهای روشن و خیالانگیز در آسمان امتداد یافت؛ جادهای که گویی مستقیماً به بینهایت و جاودانگی میرسد.
قلمرو زبانی
نظاره: تماشا، نگاه کردن، نگریستن.
معلّق: آویزان، آویخته.
تلألؤ: درخشندگی، درخشش.
قندیل: چراغ یا چلچراغ آویخته.
شکفتن: باز شدن.
شکفتن: بن ماضی «شکفت» و بن مضارع «شکف».
پروین: مجموعهای از چند ستارۀ درخشان.
ابدیت: جاودانگی، پایندگی، بیکرانگی.
قلمرو ادبی
گرم تماشا بودن: کنایه از سخت مشغول تماشا بودن.
غرق در این دریای سبز معلّق: «دریای سبز معلّق» استعاره از آسمان و «غرق شدن» کنایه از کاملاً مجذوب شدن است.
دریای سبز معلّق: استعاره از آسمان؛ همچنین یادآور تعبیر «بحر معلّق» در شعر حافظ است.
مرغان الماسپر: استعاره از ستارگان.
از غیب سر میزنند: «سر زدن» کنایه از پدیدار و آشکار شدن.
ماه از راه رسید: تشخیص؛ ماه مانند انسانی تصویر شده که از راه میرسد.
گلهای الماس: استعاره از ستارگان.
گلهای الماس شکفتند: کنایه از پدیدار و درخشان شدن ستارگان.
قندیل زیبای پروین: اضافه تشبیهی؛ پروین به قندیلی درخشان تشبیه شده است.
جادّۀ روشن و خیالانگیز: استعاره از کهکشان راه شیری.
شاهراه علی، راه مکّه! شگفتا که نگاههای لوکس مردم آسفالت نشین شهر، آن را کهکشان میبیند و دهاتیهای کاه کش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه میرود. کلمات را کنار زنید و در زیر آن، روحی را که در این تلقّی و تعبیر پنهان است، تماشا کنید.
✓ معنی روان: مردم ساده کویر، راه شیری را «شاهراه علی» و راهی به سوی مکه و کعبه مینامند؛ راهی که در تصور آنان حضرت علی (ع) از آن به کعبه میرود. نویسنده از تفاوت نگاه مردم شهر و مردم کویر شگفتزده است. شهرنشینان با نگاه علمی و امروزی آن را «کهکشان» مینامند، اما روستاییان کویر در همان پدیدۀ آسمانی مفهومی دینی، عاطفی و معنوی میبینند. نویسنده میگوید نباید تنها به واژهها و نامهای ظاهری توجه کرد؛ باید اندیشه، احساس و جهانبینی پنهان در پشت این تعبیرها را دید و فهمید.
قلمرو زبانی
شاهراه: راه اصلی و بزرگ.
لوکس: تجملی و پرزرقوبرق.
تلقّی: دریافت، برداشت، نگرش.
تعبیر: بیان، شرح، تفسیر.
قلمرو ادبی
آسفالتنشین: کنایه از شهرنشین.
کاهکش: اشاره به زندگی ساده و روستایی مردم کویر.
کلمات را کنار زنید: کنایه از اینکه در ظاهر واژهها متوقف نشوید و به معنای درونی آنها توجه کنید.
روحی که در این تلقّی و تعبیر پنهان است: استعاره از معنا، احساس و جهانبینی نهفته در سخن.
چنین بود که هر سال که یک کلاس بالاتر میرفتم و به کویر برمیگشتم، از آن همه زیباییها و لذّتها و نشئههای سرشار از شعر و خیال و عظمت و شکوه و ابدیت پر از قدس و چهرههای پر از «ماورا» محروم تر میشدم تا امسال که رفتم، دیگر سر به آسمان برنکردم و همه چشم در زمین که اینجا … میتوان چند حلقه چاه عمیق زد و… آنجا میشود چغندر کاری کرد … ! و دیدارها همه بر خاک و سخنها همه از خاک! که آن عالم پُرشگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد، ساختۀ چند عنصر! و آن باغ پر از گلهای رنگین و معطّر شعر و خیال و الهام و احساس در سموم سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد و صفای اهورایی آن همه زیباییها که درونم را پر از خدا میکرد، به این علم عددبین مصلحت اندیش آلود و من آن شب، پس از گشت و گذار در گردشگاه آسمان، تماشاخانۀ زیبا و شگفت مردم کویر، فرود آمدم و بر روی بام خانه، خسته از نشئۀ خوب و پاک آن «اسرا» در بستر خویش به خواب رفتم.
✓ معنی روان: هر سال که نویسنده بزرگتر میشد و به کلاس بالاتری میرفت، هنگام بازگشت به کویر اندکی بیشتر از توانایی دوران کودکی خود برای دیدن آن همه زیبایی، خیال، شکوه، معنویت و راز محروم میشد. رشد علمی و بزرگ شدن، به تدریج نگاه شاعرانه و پاک کودکی او را کمرنگ کرده بود. سرانجام در آخرین سفر، دیگر مانند گذشته سرش را برای تماشای آسمان بلند نکرد. تمام توجه او به زمین و سود مادی آن بود؛ اینکه در کجا میتوان چاه عمیق حفر کرد یا کدام زمین برای کشت چغندر مناسب است. نگاهها همه متوجه خاک بود و گفتوگوها نیز درباره زمین و مسائل مادی. آن جهان شگفتانگیز و رازآلود کودکی اکنون برای او به مجموعهای سرد و بیروح از عناصر طبیعی تبدیل شده بود. جهان سرشار از شعر، خیال، الهام و احساس او زیر تأثیر عقل خشک و حسابگر پژمرده بود و دانشی که فقط عدد، سود و مصلحت را میدید، صفای الهی و معنوی آن زیباییها را در وجودش کمرنگ کرده بود. در پایان، نویسنده دوباره به همان شب کودکی بازمیگردد و میگوید پس از گردش در آسمان و تماشای آن نمایش باشکوه، سرشار از لذت و سرمستی پاک آن سفر شبانه، روی پشتبام خانه در بستر خود خوابید.
قلمرو زبانی
نشئه: حالت سرخوشی، سرمستی.
قدس: پاکی، صفا، قداست.
ماورا: فراسو، آن سوی جهان مادی.
برکردن: بلند کردن.
سرا: خانه.
سَموم: باد بسیار گرم و زیانرسان.
پژمردن: پلاسیدن.
پژمردن: بن ماضی «پژمرد» و بن مضارع «پژمر».
اهورایی: خدایی، ایزدی.
آلود: آلوده کرد.
آلودن: بن ماضی «آلود» و بن مضارع «آلای».
اِسرا: در شب سیر کردن؛ نام هفدهمین سورۀ قرآن کریم.
قلمرو ادبی
همه چشم در زمین: کنایه از توجه کامل به امور مادی.
زمین: نماد و استعاره از مادیات.
دیدارها: مجاز از نگاهها.
خاک: نماد امور مادی و دنیوی.
دیدارها همه بر خاک و سخنها همه از خاک: تکرار «خاک» بر غلبۀ نگاه مادی تأکید میکند.
عالم پرشگفتی و راز، سرایی سرد و بیروح شد: تشبیه؛ جهان معنوی به خانهای سرد و بیجان تشبیه شده است.
آن باغ پر از گلهای رنگین و معطّر شعر و خیال و الهام و احساس: استعاره از جهان زیبا، شاعرانه و معنوی دوران کودکی.
سموم سرد این عقل بیدرد و بیدل: اضافه تشبیهی؛ عقل خشک و مادینگر به باد زیانآور تشبیه شده است.
سموم سرد: متناقضنما؛ زیرا «سموم» در اصل باد بسیار گرم است اما با صفت «سرد» همراه شده است.
عقل بیدرد و بیدل: تشخیص؛ برای عقل ویژگیهای انسانی در نظر گرفته شده است.
عددبین: کنایه از حسابگر و مادینگر.
گردشگاه آسمان: تشبیه؛ آسمان به گردشگاه تشبیه شده است.
تماشاخانۀ زیبا و شگفت مردم کویر: تشبیه؛ آسمان به تماشاخانه تشبیه شده است.
اسرا: تلمیح به سیر شبانۀ پیامبر اسلام (ص) و سورۀ اسرا.
معنی کلمات مهم درس نهم کویر فارسی دوازدهم
تموز: ماه دهم از سال رومیان، تقریباً مطابق با تیرماه؛ ماه گرما.
ارگ: قلعهای کوچک در میان قلعهای بزرگ.
مزینان: نام روستایی از شهرستان داورزن در خراسان رضوی.
مشایعت: همراهی کردن، بدرقه کردن.
انگاره: طرح، نقشه.
بیهق: نام قدیم سبزوار.
غرفه: بالاخانه؛ اتاقی در بخش بالایی ساختمان.
فقه: دانش احکام شرعی.
مَدرس: محل تدریس و درس گفتن.
ارادت: علاقه و محبت همراه با احترام و اخلاص.
حکمت: فلسفه، به ویژه فلسفۀ اسلامی.
آستانه: آغاز.
منقلب: دگرگون، متحول.
گیرودار: آشوب، گرفتاری و هیاهو.
ماورا: فراسو، آن سوی جهان مادی.
ماوراء الطّبیعه: آنچه فراتر از جهان طبیعت و ماده باشد.
استشمام: بوییدن.
سایه روشن: حالت میان روشنایی و تاریکی.
هیاهو: سر و صدا، غوغا.
تفرّجگاه: گردشگاه، محل تماشا و تفریح.
نظاره: نگاه کردن، تماشا.
معلّق: آویخته، آویزان.
تلألؤ: درخشندگی، درخشش.
قندیل: چراغ یا چلچراغ آویخته.
ابدیت: جاودانگی، پایندگی و بیکرانگی.
تلقّی: دریافت، برداشت و نگرش.
تعبیر: بیان، شرح و تفسیر.
نشئه: حالت سرخوشی و سرمستی.
قدس: پاکی و قداست.
سَموم: باد بسیار گرم و زیانرسان.
اهورایی: خدایی، ایزدی.
اِسرا: در شب سیر کردن؛ نام هفدهمین سورۀ قرآن کریم.





