مطالب درسی

معنی شعر دماوندیه درس پنجم فارسی دوازدهم؛ آرایه‌ها و معنی کلمات صفحه ۳۴ و ۳۵

معنی شعر دماوندیه درس پنجم فارسی دوازدهم صفحه ۳۴ و ۳۵، همراه با معنی ابیات و کلمات، آرایه‌های ادبی و نکات زبانی و فکری.

در این مطلب، معنی شعر «دماوندیه» درس پنجم فارسی دوازدهم از ملک‌الشعرای بهار را بیت‌به‌بیت بررسی می‌کنیم. برای هر بیت، معنی روان و ساده، واژه‌های مهم، قلمرو زبانی و آرایه‌های ادبی کاربردی را می‌آوریم و در جاهایی که مفهوم بیت برای امتحان اهمیت بیشتری دارد، مفهوم آن را نیز کوتاه و روشن توضیح می‌دهیم.

شاعر در این قصیده، ابتدا کوه دماوند را با شکوه و عظمت توصیف می‌کند؛ اما به‌تدریج دماوند از یک کوه واقعی فراتر می‌رود و به نمادی برای اعتراض، بیداری و ایستادگی در برابر ظلم و فساد تبدیل می‌شود.

معنی و آرایه‌های شعر دماوندیه فارسی دوازدهم

شاعر: محمدتقی بهار، ملک‌الشعرای بهار
قالب: قصیده
وزن: مفعولُ مفاعلن فعولن
نوع ادبی: اجتماعی، سیاسی و اعتراضی
درون‌مایه: اعتراض به ظلم و فساد، بیزاری از مردم نادان و دعوت به بیداری و مبارزه با ستم.
۱- ای دیو سپید پای در بند
ای گنبد گیتی، ای دماوند
✓ معنی روان:
ای دماوند! ای کوه بزرگ و سپیدرنگی که مانند دیوی عظیم در بند به نظر می‌رسی؛ ای کوه بلند و باشکوهی که همچون گنبدی بر فراز جهان قرار گرفته‌ای.
مفهوم بیت: ستایش بلندی، عظمت و شکوه دماوند و معرفی آن به صورت موجودی نیرومند و زنده.

قلمرو زبانی:
دیو سپید: موجود افسانه‌ای شاهنامه که رستم در خوان هفتم با او می‌جنگد.
پای در بند: گرفتار و اسیر.
گیتی: جهان.
گنبد: سقف برجسته و خمیده.
ای دیو، ای گنبد، ای دماوند: منادا.

قلمرو ادبی:
دیو سپید: استعاره از دماوند؛ سفیدی آن به برف‌های قلۀ کوه اشاره دارد.
دیو سپید: تلمیح به داستان دیو سپید در شاهنامه.
گنبد گیتی: استعاره از دماوند و نشان‌دهندۀ بلندی آن.
پای در بند: کنایه از گرفتار بودن.
دماوند: تشخیص؛ شاعر کوه را مانند انسانی مخاطب قرار داده است.
گنبد گیتی: اغراق در بلندی دماوند.

۲- از سیم به سر یکی کله‌خود
ز آهن به میان یکی کمربند
✓ معنی روان:
ای دماوند، برف‌های سفید قلۀ تو مانند کلاه‌خودی نقره‌ای بر سرت قرار گرفته و صخره‌های سخت و تیره نیز مانند کمربندی آهنین دور میانۀ تو را فرا گرفته‌اند.

قلمرو زبانی:
سیم: نقره.
کله‌خود: کلاه فلزی جنگجویان.
میان: کمر، وسط.
آهن: فلز سخت.
در هر دو مصراع، فعل «داری» حذف شده است: «از سیم به سر یکی کله‌خود [داری]» و «ز آهن به میان یکی کمربند [داری]».
نوع حذف: به قرینۀ معنایی.

قلمرو ادبی:
سیم: استعاره از برف سفید قلۀ دماوند.
کمربند آهنین: استعاره از صخره‌ها و سنگ‌های تیره و سخت میانۀ کوه.
کله‌خود و کمربند: مراعات نظیر.
سیم و آهن: مراعات نظیر.
سر و میان: جان‌بخشی به دماوند.
تصویر کلی بیت، دماوند را مانند جنگجویی زره‌پوش و نیرومند نشان می‌دهد.

۳- تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر، چهر دلبند
✓ معنی روان:
چهرۀ زیبا و بلند خود را میان ابرها پنهان کرده‌ای تا انسان‌ها نتوانند روی تو را ببینند.
مفهوم بیت: شاعر بلندی دماوند و قرار گرفتن قلۀ آن در میان ابرها را به شکلی شاعرانه توضیح می‌دهد و می‌گوید دماوند عمداً چهرۀ خود را از مردم پنهان کرده است.

قلمرو زبانی:
بشر: انسان.
نهفته: پنهان کرده‌ای؛ فعل «ای» در «نهفته‌ای» حذف شده است.
چهر: چهره، صورت.
دلبند: زیبا، عزیز و دوست‌داشتنی.
روی / چهر: هم‌معنی.
در «نبیندت روی»، ضمیر «ت» در اصل به «روی» وابسته است: «چشم بشر رویِ تو را نبیند». این جابه‌جایی جهش ضمیر است.

قلمرو ادبی:
روی و چهر برای دماوند: تشخیص.
چشم / روی / چهر: مراعات نظیر.
چشم بشر: «چشم» مجاز از انسان‌ها و بینندگان.
دلبند: کنایه از عزیز و زیبا.
حسن تعلیل: علت واقعی دیده نشدن قله، بلندی کوه و ابرهاست؛ اما شاعر علت شاعرانه آن را بیزاری دماوند از مردم می‌داند.

۴- تا وارهی از دم ستوران
وین مردم نحس دیومانند
✓ معنی روان:
تا از هم‌نشینی و سخن این انسان‌های نادان و فرومایه و از این مردم شوم و دیوصفت دور و آسوده باشی…
نکته مهم: معنای این بیت با بیت بعد کامل می‌شود؛ بنابراین بیت‌های ۴ و ۵ موقوف‌المعانی هستند.

قلمرو زبانی:
وارهی: رها شوی، نجات یابی.
دَم: نفس؛ در اینجا سخن و هم‌صحبتی.
ستوران: چهارپایان؛ جمع «ستور».
وین: و این.
نحس: شوم و بدیمن.
دیومانند: شبیه دیو، پلید و بدکردار.

قلمرو ادبی:
دَم: مجاز از سخن و هم‌صحبتی.
ستوران: استعاره از انسان‌های نادان و فرومایه.
مردم دیومانند: تشبیه.
حسن تعلیل: ادامۀ علت شاعرانه بیت قبل برای دوری دماوند از مردم زمانه.

۵- با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد کرده پیوند
✓ معنی روان:
برای دور بودن از مردم فرومایه، آن‌قدر بلند شده‌ای که گویی با خورشید پیمان بسته و با ستارۀ خوش‌یمن آسمان پیوند و دوستی برقرار کرده‌ای.
مفهوم بیت: اشاره به بلندی بسیار دماوند و دوری آن از مردم نادان و بدکردار.

قلمرو زبانی:
سپهر: آسمان.
شیر سپهر: خورشید.
اختر: ستاره، سیاره.
سعد: خوش‌یمن و مبارک؛ متضاد «نحس».
اختر سعد: در باور قدما، سیارۀ مشتری که سعد و مبارک دانسته می‌شد.
پیمان بستن: عهد بستن.
پیوند کردن: ارتباط و نزدیکی برقرار کردن.

قلمرو ادبی:
شیر سپهر: استعاره از خورشید.
پیمان بستن دماوند با خورشید و پیوند کردن با اختر: تشخیص.
سپهر / اختر: مراعات نظیر.
پیمان / پیوند: مراعات نظیر.
نحس / سعد: تضاد میان بیت چهارم و پنجم.
اغراق: در بلندی دماوند و نزدیکی آن به اجرام آسمانی.
حسن تعلیل: شاعر بلندی کوه را نتیجۀ دوری آن از مردم نادان معرفی می‌کند.

۶- چون گشت زمین ز جور گردون
سرد و سیه و خموش و آوند
✓ معنی روان:
وقتی زمین بر اثر ستم و بیداد روزگار، سرد و تاریک و خاموش و بی‌حرکت شد…
نکته مهم: این بیت نیز از نظر معنایی کامل نیست و با بیت هفتم ادامه پیدا می‌کند؛ بنابراین بیت‌های ۶ و ۷ موقوف‌المعانی هستند.

قلمرو زبانی:
گشت: شد.
جور: ظلم و ستم.
گردون: آسمان؛ در اینجا روزگار.
سیه: سیاه.
خموش: خاموش و ساکت.
آوند: آویخته و معلق.
سرد، سیه، خموش و آوند: مسندهای جمله.

قلمرو ادبی:
زمین / گردون: تضاد.
جور گردون: تشخیص و اضافه استعاری؛ روزگار مانند انسانی ستمگر تصور شده است.
خموش شدن زمین: تشخیص.
گشت: ایهام تناسب؛ معنای اصلی «شد» است و معنای «چرخیدن» با «گردون» تناسب دارد.

۷- بنواخت ز خشم بر فلک مشت
آن مشت تویی تو ای دماوند
✓ معنی روان:
زمین از شدت خشم، مشتی به سوی آسمان زد و ای دماوند، آن مشت بزرگ و اعتراض‌آمیز همان تو هستی.
مفهوم بیت: دماوند به نماد اعتراض و ایستادگی در برابر ظلم و ستم روزگار تبدیل شده است.

قلمرو زبانی:
بنواخت: زد، کوبید.
فلک: آسمان.
مشت: در مصراع نخست مفعول و در مصراع دوم مسند است.
دماوند: منادا.

قلمرو ادبی:
مشت زدن زمین به فلک: تشخیص؛ زمین مانند انسانی خشمگین تصور شده است.
دماوند = مشت زمین: تشبیه بلیغ.
مشت: تکرار و واژه‌آرایی.
خشم / مشت / بنواخت: مراعات نظیر.
فلک: در لایۀ نمادین، می‌تواند یادآور روزگار ستمگر باشد.

۸- تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرن‌ها پس‌افکند
✓ معنی روان:
ای دماوند، تو مانند مشت بزرگ و نیرومندی هستی که از روزگاران بسیار دور بر جای مانده و قرن‌های فراوان را پشت سر گذاشته است.

قلمرو زبانی:
درشت: بزرگ و سخت.
روزگار: زمانه.
گردش قرن‌ها: گذشت زمان و قرن‌های بسیار.
پس‌افکند: آنچه از گذشته باقی مانده است، یادگار.
مشت: مسند.

قلمرو ادبی:
دماوند = مشت درشت روزگار: تشبیه بلیغ.
مشت روزگار: اضافه استعاری و جان‌بخشی به روزگار.
گردش قرن‌ها: تصویری از گذر زمان.
بیت علاوه بر قدرت دماوند، به قدمت و ماندگاری آن نیز اشاره دارد.

۹- ای مشت زمین بر آسمان شو
بر وی بنواز ضربتی چند
✓ معنی روان:
ای دماوند، ای مشتی که زمین به سوی آسمان بلند کرده است، برخیز و چند ضربۀ سخت بر این آسمان ستمگر وارد کن.
مفهوم بیت: شاعر دماوند را به خروش و مبارزه با ظلم دعوت می‌کند.

قلمرو زبانی:
شو: حرکت کن، برو.
وی: او؛ مرجع آن «آسمان» است.
بنواز: بزن.
ضربتی چند: چند ضربه؛ ترکیب وصفی وارون.
چند: صفت مبهم.

قلمرو ادبی:
مشت زمین: استعاره از دماوند.
زمین / آسمان: تضاد.
مشت / ضربت: مراعات نظیر.
زدن آسمان: تشخیص؛ آسمان مانند موجودی تصور شده که می‌توان به او ضربه زد.
لحن بیت حماسی و اعتراضی است.

۱۰- نی نی تو نه مشت روزگاری
ای کوه نی‌ام ز گفته خرسند
✓ معنی روان:
نه، نه! این تشبیه برای بیان بزرگی تو کافی نیست. ای دماوند، از اینکه تو را فقط «مشت روزگار» نامیدم خشنود نیستم و می‌خواهم وصفی رساتر برایت پیدا کنم.

قلمرو زبانی:
نی نی: نه، نه؛ برای تأکید.
نی‌ام: نیستم.
گفته: سخن، آنچه گفته شده است.
خرسند: راضی و خشنود.
ای کوه: منادا.

قلمرو ادبی:
مشت روزگار: اضافه استعاری.
خطاب مستقیم به کوه: تشخیص.
نی نی: تکرار برای تأکید.
این بیت زمینه را برای تصویر تازه و مهم بیت بعد آماده می‌کند.

۱۱- تو قلب فسرده زمینی
از درد ورم نموده یک چند
✓ معنی روان:
تو مانند قلب سرد و اندوهگین زمین هستی که مدتی است بر اثر درد، متورم و برآمده شده است.
مفهوم بیت: دماوند نماد درد و رنج انباشته‌شدۀ جامعه و سرزمین است.

قلمرو زبانی:
فسرده: سرد و یخ‌زده؛ همچنین غمگین و افسرده.
ورم: آماس و برآمدگی.
یک چند: مدتی، چندی.
قلب: مسند.

قلمرو ادبی:
دماوند = قلب فسردۀ زمین: تشبیه بلیغ.
قلب زمین: اضافه استعاری و تشخیص.
فسرده: ایهام؛ ۱) سرد و یخ‌زده ۲) اندوهگین.
ورم: استعاره از برجستگی و برآمدگی دماوند.
قلب / درد / ورم: مراعات نظیر.
حسن تعلیل: شاعر برآمدگی کوه را به صورت شاعرانه نتیجۀ درد و ورم قلب زمین می‌داند.

۱۲- تا درد و ورم فرو نشیند
کافور بر آن ضماد کردند
✓ معنی روان:
برای اینکه درد و ورم این قلب آرام شود، گویی بر روی آن مرهمی سفید از کافور گذاشته‌اند؛ یعنی برف سفید سراسر قلۀ دماوند را پوشانده است.

قلمرو زبانی:
فرو نشیند: آرام شود، کاهش یابد.
کافور: مادۀ سفید و خوشبویی که کاربرد دارویی نیز داشته است.
ضماد: مرهمی که روی زخم یا ورم می‌گذارند.
ضماد کردن: مرهم گذاشتن.

قلمرو ادبی:
کافور: استعاره از برف سفید قلۀ دماوند.
ورم: استعاره از برجستگی دماوند.
درد / ورم / ضماد: مراعات نظیر.
حسن تعلیل: برف قلۀ دماوند به مرهمی تشبیه شده که برای آرام کردن درد و ورم قلب زمین بر آن گذاشته‌اند.

۱۳- شو منفجر ای دل زمانه
وآن آتش خود نهفته مپسند
✓ معنی روان:
ای دماوند، ای قلب روزگار، خشم و نیروی درونی خود را آشکار کن و فوران کن؛ دیگر شایسته نیست آتشی را که در درونت پنهان است، خاموش نگه داری.
مفهوم بیت: دعوت به آشکار کردن خشم فروخورده و سکوت نکردن در برابر ظلم.

قلمرو زبانی:
شو: بشو.
منفجر: شکافته و فوران‌شده.
وآن: و آن.
نهفته: پنهان.
مپسند: نپسند، روا مدار.
دل زمانه: دماوند.

قلمرو ادبی:
دل زمانه: استعاره از دماوند.
آتش درون: استعاره از خشم و اعتراض فروخورده.
خطاب به دماوند: تشخیص.
نهفته داشتن آتش: کنایه از پنهان نگه داشتن خشم و اعتراض.

۱۴- خامش منشین، سخن همی گوی
افسرده مباش، خوش همی خند
✓ معنی روان:
ای دماوند، خاموش و بی‌حرکت نمان؛ سخن بگو و خروش کن. سرد و افسرده نباش و با جنبش و فوران خود، شور و نشاط را آشکار ساز.
مفهوم بیت: شاعر دماوند را به ترک سکوت و واکنش نشان دادن در برابر نابسامانی‌ها فرا می‌خواند.

قلمرو زبانی:
خامش: خاموش و ساکت.
منشین: ننشین.
همی: می؛ نشانۀ استمرار در زبان قدیم.
افسرده: سرد و خاموش؛ همچنین غمگین.
مباش: نباش.
همی گوی: می‌گو.
همی خند: می‌خند.

قلمرو ادبی:
سخن گفتن و خندیدن دماوند: تشخیص.
خامش / سخن گفتن: تقابل معنایی.
افسرده / خندیدن: تقابل معنایی.
افسرده: ایهام؛ ۱) سرد و یخ‌زده ۲) غمگین و پژمرده.
سخن گفتن دماوند: استعاره از خروش و فوران آن.

۱۵- پنهان مکن آتش درون را
زین سوخته‌جان شنو یکی پند
✓ معنی روان:
خشم و اعتراض درونی خود را پنهان نکن و سخن این انسان رنج‌دیده و دردمند را بشنو.
مفهوم بیت: تأکید دوباره بر آشکار کردن اعتراض و نپذیرفتن سکوت در برابر ستم.

قلمرو زبانی:
زین: از این.
سوخته‌جان: دردمند و رنج‌کشیده؛ منظور خود شاعر است.
پند: نصیحت و اندرز.
یکی پند: یک پند، پندی.

قلمرو ادبی:
آتش درون: استعاره از خشم و شور اعتراضی.
سوخته‌جان: کنایه از انسان رنج‌دیده.
آتش / سوخته: مراعات نظیر.
خطاب به دماوند: تشخیص.

۱۶- گر آتش دل نهفته داری
سوزد جانت به جانت سوگند
✓ معنی روان:
اگر خشم و درد درونی خود را همچنان پنهان نگه داری، همین آتش فروخورده تو را از درون خواهد سوزاند؛ به جانت سوگند که چنین خواهد شد.
مفهوم بیت: سرکوب دائمی خشم و اعتراض، زیان‌بار است و می‌تواند خود انسان یا جامعه را از درون فرسوده کند.

قلمرو زبانی:
گر: اگر.
نهفته: پنهان.
سوزد: می‌سوزاند.
جانت: جانِ تو.
در «به جانت سوگند»، فعل «می‌خورم» به قرینۀ معنایی حذف شده است: «به جانت سوگند [می‌خورم]».

قلمرو ادبی:
آتش دل: استعاره از خشم و درد درونی.
سوختن جان: کنایه از نابود و فرسوده شدن.
دل / جان: مراعات نظیر.
جان: تکرار و واژه‌آرایی.

۱۷- ای مادر سرسپید بشنو
این پند سیاه‌بخت فرزند
✓ معنی روان:
ای دماوند، ای مادر سالخورده و سپیدموی! سخن و نصیحت این فرزند تیره‌روز و رنج‌کشیده‌ات را بشنو.

قلمرو زبانی:
سرسپید: سفیدموی؛ در اینجا اشاره به برف قلۀ دماوند.
پند: اندرز.
سیاه‌بخت: بدبخت و تیره‌روز.
فرزند: منظور شاعر است.
مادر سرسپید: منادا.

قلمرو ادبی:
مادر: استعاره از دماوند.
فرزند: استعاره از شاعر.
سرسپید: کنایه از پیری و نیز اشاره به برف قله.
سپید / سیاه: تضاد.
مادر / فرزند: مراعات نظیر.
دماوند به صورت مادر: تشخیص.

۱۸- برکش ز سر آن سپید معجر
بنشین به یکی کبود اورند
✓ معنی روان:
ای دماوند، پوشش سفید برف را از سر خود کنار بزن و با شکوه و قدرت بر تختی کبودرنگ بنشین.
مفهوم بیت: دعوت دماوند به کنار گذاشتن سکون و نشان دادن قدرت و شکوه خود.

قلمرو زبانی:
برکش: بردار، کنار بزن.
معجر: روسری و پوشش سر.
سپید معجر: معجر سپید؛ ترکیب وصفی وارون.
کبود: آبی تیره، نیلی.
اورند: اورنگ، تخت پادشاهی.
کبود اورند: اورند کبود؛ ترکیب وصفی وارون.

قلمرو ادبی:
سپید معجر: استعاره از برف سفید قلۀ دماوند.
اورند کبود: استعاره از ابر یا آسمان کبود.
معجر بر سر داشتن و بر تخت نشستن: تشخیص.
سپید / کبود: تضاد رنگ‌ها.
بر اورند نشستن: کنایه از قدرت و شکوه.

۱۹- بگرای چو اژدهای گرزه
بخروش چو شرزه شیر ارغند
✓ معنی روان:
ای دماوند، مانند اژدهایی نیرومند و خطرناک به حرکت درآی و همچون شیری خشمگین و قدرتمند، غرش و خروش کن.
مفهوم بیت: دعوت به خروش، قدرت‌نمایی و قیام در برابر ستم.

قلمرو زبانی:
بگرای: حرکت کن، روی آور.
اژدها: موجود افسانه‌ای بزرگ و نیرومند.
گرزه: در اینجا صفتی برای اژدهای خطرناک و زهرآگین.
بخروش: فریاد بزن، غرش کن.
شرزه: خشمگین، نیرومند و درنده.
ارغند: خشمگین و قهرآلود.
چو: مانند.

قلمرو ادبی:
چو اژدهای گرزه: تشبیه دماوند به اژدهای نیرومند.
چو شرزه شیر ارغند: تشبیه دماوند به شیر خشمگین.
اژدها / شیر: مراعات نظیر از جهت جانوران نیرومند.
گرزه / شرزه: جناس ناهمسان.
فضای بیت حماسی و پرخروش است.

۲۰- بفکن ز پی این اساس تزویر
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
✓ معنی روان:
این نظامی را که بر فریب و ریا بنا شده از پایه نابود کن و ریشه و پیوند ستمگران و بدکاران را از هم بگسل.
مفهوم بیت: مبارزه با ظلم باید ریشه‌ای و اساسی باشد، نه سطحی و موقت.

قلمرو زبانی:
فکندن: انداختن.
پی: پایه، شالوده.
اساس: بنیان و بنیاد.
تزویر: ریا، دورویی و فریب.
بگسل: پاره کن، جدا کن.
نژاد: تبار و ریشه.
پیوند: ارتباط و وابستگی.

قلمرو ادبی:
اساس تزویر: تزویر مانند بنایی تصور شده که پایه و اساس دارد.
از پی افکندن: کنایه از از پایه نابود کردن.
پی / اساس: مراعات نظیر.
نژاد / پیوند: مراعات نظیر.
ساختار دو مصراع نیز از نظر معنایی با یکدیگر هماهنگ است.

۲۱- برکن ز بن این بنا که باید
از ریشه بنای ظلم برکند
✓ معنی روان:
این ساختار ستم را از پایه و ریشه نابود کن؛ زیرا ظلم را باید به‌طور کامل ریشه‌کن کرد تا دوباره برپا نشود.
مفهوم بیت: ظلم باید از ریشه نابود شود و مبارزه با آن نباید ناقص باشد.

قلمرو زبانی:
برکن: از ریشه بیرون بیاور، نابود کن.
بن: ریشه و پایه.
بنا: ساختمان؛ در اینجا ساختار و نظام.
ریشه: اصل و بنیاد.
برکند: از ریشه بیرون آورد، نابود کرد.
بنا: در هر دو مصراع مفعول.

قلمرو ادبی:
بنا: استعاره از ساختار ظلم و ستم.
بنای ظلم: اضافۀ تشبیهی.
از بن برکندن / از ریشه برکندن: کنایه از نابودی کامل.
برکن / برکند: هم‌ریشگی و شباهت آوایی.
بن / بنا / ریشه: مراعات نظیر.

۲۲- زین بی‌خردان سفله بستان
داد دل مردم خردمند
✓ معنی روان:
ای دماوند، حق مردم آگاه و خردمند را از این افراد نادان و فرومایه بگیر و داد ستمدیدگان را از ستمگران بستان.
مفهوم بیت: شاعر در پایان خواهان دادخواهی و بازگرداندن حق مردم آگاه از ستمگران و حاکمان نالایق است.

قلمرو زبانی:
زین: از این.
بی‌خرد: نادان و بی‌عقل.
سفله: پست و فرومایه.
بستان: بگیر؛ از مصدر «ستاندن».
داد: حق، عدالت و دادخواهی.
خردمند: دانا و عاقل.

قلمرو ادبی:
بی‌خرد / خردمند: تضاد.
داد ستاندن: کنایه از گرفتن حق و اجرای عدالت.
بی‌خردان سفله: اشاره به افراد نالایق، ستمگر و فاسد جامعه.

خلاصه شعر دماوندیه فارسی دوازدهم

ملک‌الشعرای بهار در آغاز شعر، دماوند را کوهی عظیم، کهن‌سال و استوار تصویر می‌کند و با جان‌بخشی به آن، دماوند را همچون موجودی زنده و آگاه نشان می‌دهد. برف قلۀ کوه به کلاه‌خود و معجر، صخره‌های آن به کمربند آهنین و خود دماوند به «مشت زمین» و «قلب دردناک زمین» تشبیه می‌شود.

به‌تدریج شعر از توصیف طبیعت فاصله می‌گیرد و به یک اعتراض اجتماعی و سیاسی تبدیل می‌شود. شاعر از دماوند می‌خواهد خاموش نماند، خشم درونی خود را آشکار کند و در برابر ظلم و فساد به پا خیزد.

در پایان، بهار خواهان نابودی ریشه‌های تزویر، ستم و نادانی و گرفتن حق مردم خردمند از ستمگران است. بنابراین دماوند در این قصیده فقط یک کوه نیست؛ بلکه نماد قدرت، مقاومت، بیداری و مبارزه با بی‌عدالتی است.

مفهوم کلی شعر دماوندیه

«دماوندیه» قصیده‌ای اجتماعی و اعتراضی است. شاعر دماوند را نماد نیرویی بزرگ و بیدار می‌داند که باید در برابر ظلم، فساد، ریا و نادانی واکنش نشان دهد. مهم‌ترین اندیشۀ شعر این است که سکوت در برابر ستم درست نیست و برای رسیدن به عدالت باید ریشه‌های ظلم و فریب را از اساس از بین برد.

معنی کلمات مهم شعر دماوندیه

گیتی: جهان
سیم: نقره
کله‌خود: کلاه فلزی جنگجویان
وارهی: رها شوی
ستور: چهارپا
نحس: شوم و بدیمن
سپهر: آسمان
اختر: ستاره، سیاره
سعد: خوش‌یمن و مبارک
جور: ظلم و ستم
گردون: آسمان؛ در شعر، روزگار
سیه: سیاه
خموش: خاموش
آوند: آویخته و معلق
پس‌افکند: یادگار و آنچه از گذشته باقی مانده است
خرسند: راضی و خشنود
فسرده: سرد و یخ‌زده؛ همچنین غمگین
ورم: آماس و برآمدگی
کافور: مادۀ سفید و خوشبو
ضماد: مرهم
نهفته: پنهان
سوخته‌جان: رنج‌دیده و دردمند
معجر: روسری و پوشش سر
کبود: آبی تیره و نیلی
اورند: اورنگ، تخت پادشاهی
بگرای: حرکت کن
گرزه: خطرناک و زهرآگین
شرزه: خشمگین و نیرومند
ارغند: خشمگین و قهرآلود
پی: پایه و شالوده
تزویر: ریا، دورویی و فریب
بگسل: پاره کن، جدا کن
بن: ریشه و بنیاد
سفله: پست و فرومایه
داد: حق و عدالت
نکات مهم امتحانی:
دماوند: نماد قدرت، مقاومت و اعتراض در برابر ظلم.
«مشت زمین» و «قلب فسردۀ زمین»: دو تصویر مهم و قابل توجه شعر.
«دیو سپید»: تلمیح به شاهنامه و استعاره از دماوند.
بیت‌های ۴ و ۵ و بیت‌های ۶ و ۷: موقوف‌المعانی هستند.
«فسرده»: دارای ایهام؛ سرد و یخ‌زده / غمگین و افسرده.
«کافور»: استعاره از برف قلۀ دماوند.
«سوخته‌جان»: کنایه از انسان رنج‌دیده.
«از بن برکندن»: کنایه از نابودی کامل.
درون‌مایۀ اصلی: اعتراض به ظلم و دعوت به بیداری، مبارزه و دادخواهی.
بیشتر بخوانید:
اگه خوب بود امتیاز بده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا