معنی شعر دماوندیه درس پنجم فارسی دوازدهم؛ آرایهها و معنی کلمات صفحه ۳۴ و ۳۵
معنی شعر دماوندیه درس پنجم فارسی دوازدهم صفحه ۳۴ و ۳۵، همراه با معنی ابیات و کلمات، آرایههای ادبی و نکات زبانی و فکری.
در این مطلب، معنی شعر «دماوندیه» درس پنجم فارسی دوازدهم از ملکالشعرای بهار را بیتبهبیت بررسی میکنیم. برای هر بیت، معنی روان و ساده، واژههای مهم، قلمرو زبانی و آرایههای ادبی کاربردی را میآوریم و در جاهایی که مفهوم بیت برای امتحان اهمیت بیشتری دارد، مفهوم آن را نیز کوتاه و روشن توضیح میدهیم.
شاعر در این قصیده، ابتدا کوه دماوند را با شکوه و عظمت توصیف میکند؛ اما بهتدریج دماوند از یک کوه واقعی فراتر میرود و به نمادی برای اعتراض، بیداری و ایستادگی در برابر ظلم و فساد تبدیل میشود.
معنی و آرایههای شعر دماوندیه فارسی دوازدهم
قالب: قصیده
وزن: مفعولُ مفاعلن فعولن
نوع ادبی: اجتماعی، سیاسی و اعتراضی
درونمایه: اعتراض به ظلم و فساد، بیزاری از مردم نادان و دعوت به بیداری و مبارزه با ستم.
ای گنبد گیتی، ای دماوند
ای دماوند! ای کوه بزرگ و سپیدرنگی که مانند دیوی عظیم در بند به نظر میرسی؛ ای کوه بلند و باشکوهی که همچون گنبدی بر فراز جهان قرار گرفتهای.
قلمرو زبانی:
دیو سپید: موجود افسانهای شاهنامه که رستم در خوان هفتم با او میجنگد.
پای در بند: گرفتار و اسیر.
گیتی: جهان.
گنبد: سقف برجسته و خمیده.
ای دیو، ای گنبد، ای دماوند: منادا.
قلمرو ادبی:
دیو سپید: استعاره از دماوند؛ سفیدی آن به برفهای قلۀ کوه اشاره دارد.
دیو سپید: تلمیح به داستان دیو سپید در شاهنامه.
گنبد گیتی: استعاره از دماوند و نشاندهندۀ بلندی آن.
پای در بند: کنایه از گرفتار بودن.
دماوند: تشخیص؛ شاعر کوه را مانند انسانی مخاطب قرار داده است.
گنبد گیتی: اغراق در بلندی دماوند.
ز آهن به میان یکی کمربند
ای دماوند، برفهای سفید قلۀ تو مانند کلاهخودی نقرهای بر سرت قرار گرفته و صخرههای سخت و تیره نیز مانند کمربندی آهنین دور میانۀ تو را فرا گرفتهاند.
قلمرو زبانی:
سیم: نقره.
کلهخود: کلاه فلزی جنگجویان.
میان: کمر، وسط.
آهن: فلز سخت.
در هر دو مصراع، فعل «داری» حذف شده است: «از سیم به سر یکی کلهخود [داری]» و «ز آهن به میان یکی کمربند [داری]».
نوع حذف: به قرینۀ معنایی.
قلمرو ادبی:
سیم: استعاره از برف سفید قلۀ دماوند.
کمربند آهنین: استعاره از صخرهها و سنگهای تیره و سخت میانۀ کوه.
کلهخود و کمربند: مراعات نظیر.
سیم و آهن: مراعات نظیر.
سر و میان: جانبخشی به دماوند.
تصویر کلی بیت، دماوند را مانند جنگجویی زرهپوش و نیرومند نشان میدهد.
بنهفته به ابر، چهر دلبند
چهرۀ زیبا و بلند خود را میان ابرها پنهان کردهای تا انسانها نتوانند روی تو را ببینند.
قلمرو زبانی:
بشر: انسان.
نهفته: پنهان کردهای؛ فعل «ای» در «نهفتهای» حذف شده است.
چهر: چهره، صورت.
دلبند: زیبا، عزیز و دوستداشتنی.
روی / چهر: هممعنی.
در «نبیندت روی»، ضمیر «ت» در اصل به «روی» وابسته است: «چشم بشر رویِ تو را نبیند». این جابهجایی جهش ضمیر است.
قلمرو ادبی:
روی و چهر برای دماوند: تشخیص.
چشم / روی / چهر: مراعات نظیر.
چشم بشر: «چشم» مجاز از انسانها و بینندگان.
دلبند: کنایه از عزیز و زیبا.
حسن تعلیل: علت واقعی دیده نشدن قله، بلندی کوه و ابرهاست؛ اما شاعر علت شاعرانه آن را بیزاری دماوند از مردم میداند.
وین مردم نحس دیومانند
تا از همنشینی و سخن این انسانهای نادان و فرومایه و از این مردم شوم و دیوصفت دور و آسوده باشی…
قلمرو زبانی:
وارهی: رها شوی، نجات یابی.
دَم: نفس؛ در اینجا سخن و همصحبتی.
ستوران: چهارپایان؛ جمع «ستور».
وین: و این.
نحس: شوم و بدیمن.
دیومانند: شبیه دیو، پلید و بدکردار.
قلمرو ادبی:
دَم: مجاز از سخن و همصحبتی.
ستوران: استعاره از انسانهای نادان و فرومایه.
مردم دیومانند: تشبیه.
حسن تعلیل: ادامۀ علت شاعرانه بیت قبل برای دوری دماوند از مردم زمانه.
با اختر سعد کرده پیوند
برای دور بودن از مردم فرومایه، آنقدر بلند شدهای که گویی با خورشید پیمان بسته و با ستارۀ خوشیمن آسمان پیوند و دوستی برقرار کردهای.
قلمرو زبانی:
سپهر: آسمان.
شیر سپهر: خورشید.
اختر: ستاره، سیاره.
سعد: خوشیمن و مبارک؛ متضاد «نحس».
اختر سعد: در باور قدما، سیارۀ مشتری که سعد و مبارک دانسته میشد.
پیمان بستن: عهد بستن.
پیوند کردن: ارتباط و نزدیکی برقرار کردن.
قلمرو ادبی:
شیر سپهر: استعاره از خورشید.
پیمان بستن دماوند با خورشید و پیوند کردن با اختر: تشخیص.
سپهر / اختر: مراعات نظیر.
پیمان / پیوند: مراعات نظیر.
نحس / سعد: تضاد میان بیت چهارم و پنجم.
اغراق: در بلندی دماوند و نزدیکی آن به اجرام آسمانی.
حسن تعلیل: شاعر بلندی کوه را نتیجۀ دوری آن از مردم نادان معرفی میکند.
سرد و سیه و خموش و آوند
وقتی زمین بر اثر ستم و بیداد روزگار، سرد و تاریک و خاموش و بیحرکت شد…
قلمرو زبانی:
گشت: شد.
جور: ظلم و ستم.
گردون: آسمان؛ در اینجا روزگار.
سیه: سیاه.
خموش: خاموش و ساکت.
آوند: آویخته و معلق.
سرد، سیه، خموش و آوند: مسندهای جمله.
قلمرو ادبی:
زمین / گردون: تضاد.
جور گردون: تشخیص و اضافه استعاری؛ روزگار مانند انسانی ستمگر تصور شده است.
خموش شدن زمین: تشخیص.
گشت: ایهام تناسب؛ معنای اصلی «شد» است و معنای «چرخیدن» با «گردون» تناسب دارد.
آن مشت تویی تو ای دماوند
زمین از شدت خشم، مشتی به سوی آسمان زد و ای دماوند، آن مشت بزرگ و اعتراضآمیز همان تو هستی.
قلمرو زبانی:
بنواخت: زد، کوبید.
فلک: آسمان.
مشت: در مصراع نخست مفعول و در مصراع دوم مسند است.
دماوند: منادا.
قلمرو ادبی:
مشت زدن زمین به فلک: تشخیص؛ زمین مانند انسانی خشمگین تصور شده است.
دماوند = مشت زمین: تشبیه بلیغ.
مشت: تکرار و واژهآرایی.
خشم / مشت / بنواخت: مراعات نظیر.
فلک: در لایۀ نمادین، میتواند یادآور روزگار ستمگر باشد.
از گردش قرنها پسافکند
ای دماوند، تو مانند مشت بزرگ و نیرومندی هستی که از روزگاران بسیار دور بر جای مانده و قرنهای فراوان را پشت سر گذاشته است.
قلمرو زبانی:
درشت: بزرگ و سخت.
روزگار: زمانه.
گردش قرنها: گذشت زمان و قرنهای بسیار.
پسافکند: آنچه از گذشته باقی مانده است، یادگار.
مشت: مسند.
قلمرو ادبی:
دماوند = مشت درشت روزگار: تشبیه بلیغ.
مشت روزگار: اضافه استعاری و جانبخشی به روزگار.
گردش قرنها: تصویری از گذر زمان.
بیت علاوه بر قدرت دماوند، به قدمت و ماندگاری آن نیز اشاره دارد.
بر وی بنواز ضربتی چند
ای دماوند، ای مشتی که زمین به سوی آسمان بلند کرده است، برخیز و چند ضربۀ سخت بر این آسمان ستمگر وارد کن.
قلمرو زبانی:
شو: حرکت کن، برو.
وی: او؛ مرجع آن «آسمان» است.
بنواز: بزن.
ضربتی چند: چند ضربه؛ ترکیب وصفی وارون.
چند: صفت مبهم.
قلمرو ادبی:
مشت زمین: استعاره از دماوند.
زمین / آسمان: تضاد.
مشت / ضربت: مراعات نظیر.
زدن آسمان: تشخیص؛ آسمان مانند موجودی تصور شده که میتوان به او ضربه زد.
لحن بیت حماسی و اعتراضی است.
ای کوه نیام ز گفته خرسند
نه، نه! این تشبیه برای بیان بزرگی تو کافی نیست. ای دماوند، از اینکه تو را فقط «مشت روزگار» نامیدم خشنود نیستم و میخواهم وصفی رساتر برایت پیدا کنم.
قلمرو زبانی:
نی نی: نه، نه؛ برای تأکید.
نیام: نیستم.
گفته: سخن، آنچه گفته شده است.
خرسند: راضی و خشنود.
ای کوه: منادا.
قلمرو ادبی:
مشت روزگار: اضافه استعاری.
خطاب مستقیم به کوه: تشخیص.
نی نی: تکرار برای تأکید.
این بیت زمینه را برای تصویر تازه و مهم بیت بعد آماده میکند.
از درد ورم نموده یک چند
تو مانند قلب سرد و اندوهگین زمین هستی که مدتی است بر اثر درد، متورم و برآمده شده است.
قلمرو زبانی:
فسرده: سرد و یخزده؛ همچنین غمگین و افسرده.
ورم: آماس و برآمدگی.
یک چند: مدتی، چندی.
قلب: مسند.
قلمرو ادبی:
دماوند = قلب فسردۀ زمین: تشبیه بلیغ.
قلب زمین: اضافه استعاری و تشخیص.
فسرده: ایهام؛ ۱) سرد و یخزده ۲) اندوهگین.
ورم: استعاره از برجستگی و برآمدگی دماوند.
قلب / درد / ورم: مراعات نظیر.
حسن تعلیل: شاعر برآمدگی کوه را به صورت شاعرانه نتیجۀ درد و ورم قلب زمین میداند.
کافور بر آن ضماد کردند
برای اینکه درد و ورم این قلب آرام شود، گویی بر روی آن مرهمی سفید از کافور گذاشتهاند؛ یعنی برف سفید سراسر قلۀ دماوند را پوشانده است.
قلمرو زبانی:
فرو نشیند: آرام شود، کاهش یابد.
کافور: مادۀ سفید و خوشبویی که کاربرد دارویی نیز داشته است.
ضماد: مرهمی که روی زخم یا ورم میگذارند.
ضماد کردن: مرهم گذاشتن.
قلمرو ادبی:
کافور: استعاره از برف سفید قلۀ دماوند.
ورم: استعاره از برجستگی دماوند.
درد / ورم / ضماد: مراعات نظیر.
حسن تعلیل: برف قلۀ دماوند به مرهمی تشبیه شده که برای آرام کردن درد و ورم قلب زمین بر آن گذاشتهاند.
وآن آتش خود نهفته مپسند
ای دماوند، ای قلب روزگار، خشم و نیروی درونی خود را آشکار کن و فوران کن؛ دیگر شایسته نیست آتشی را که در درونت پنهان است، خاموش نگه داری.
قلمرو زبانی:
شو: بشو.
منفجر: شکافته و فورانشده.
وآن: و آن.
نهفته: پنهان.
مپسند: نپسند، روا مدار.
دل زمانه: دماوند.
قلمرو ادبی:
دل زمانه: استعاره از دماوند.
آتش درون: استعاره از خشم و اعتراض فروخورده.
خطاب به دماوند: تشخیص.
نهفته داشتن آتش: کنایه از پنهان نگه داشتن خشم و اعتراض.
افسرده مباش، خوش همی خند
ای دماوند، خاموش و بیحرکت نمان؛ سخن بگو و خروش کن. سرد و افسرده نباش و با جنبش و فوران خود، شور و نشاط را آشکار ساز.
قلمرو زبانی:
خامش: خاموش و ساکت.
منشین: ننشین.
همی: می؛ نشانۀ استمرار در زبان قدیم.
افسرده: سرد و خاموش؛ همچنین غمگین.
مباش: نباش.
همی گوی: میگو.
همی خند: میخند.
قلمرو ادبی:
سخن گفتن و خندیدن دماوند: تشخیص.
خامش / سخن گفتن: تقابل معنایی.
افسرده / خندیدن: تقابل معنایی.
افسرده: ایهام؛ ۱) سرد و یخزده ۲) غمگین و پژمرده.
سخن گفتن دماوند: استعاره از خروش و فوران آن.
زین سوختهجان شنو یکی پند
خشم و اعتراض درونی خود را پنهان نکن و سخن این انسان رنجدیده و دردمند را بشنو.
قلمرو زبانی:
زین: از این.
سوختهجان: دردمند و رنجکشیده؛ منظور خود شاعر است.
پند: نصیحت و اندرز.
یکی پند: یک پند، پندی.
قلمرو ادبی:
آتش درون: استعاره از خشم و شور اعتراضی.
سوختهجان: کنایه از انسان رنجدیده.
آتش / سوخته: مراعات نظیر.
خطاب به دماوند: تشخیص.
سوزد جانت به جانت سوگند
اگر خشم و درد درونی خود را همچنان پنهان نگه داری، همین آتش فروخورده تو را از درون خواهد سوزاند؛ به جانت سوگند که چنین خواهد شد.
قلمرو زبانی:
گر: اگر.
نهفته: پنهان.
سوزد: میسوزاند.
جانت: جانِ تو.
در «به جانت سوگند»، فعل «میخورم» به قرینۀ معنایی حذف شده است: «به جانت سوگند [میخورم]».
قلمرو ادبی:
آتش دل: استعاره از خشم و درد درونی.
سوختن جان: کنایه از نابود و فرسوده شدن.
دل / جان: مراعات نظیر.
جان: تکرار و واژهآرایی.
این پند سیاهبخت فرزند
ای دماوند، ای مادر سالخورده و سپیدموی! سخن و نصیحت این فرزند تیرهروز و رنجکشیدهات را بشنو.
قلمرو زبانی:
سرسپید: سفیدموی؛ در اینجا اشاره به برف قلۀ دماوند.
پند: اندرز.
سیاهبخت: بدبخت و تیرهروز.
فرزند: منظور شاعر است.
مادر سرسپید: منادا.
قلمرو ادبی:
مادر: استعاره از دماوند.
فرزند: استعاره از شاعر.
سرسپید: کنایه از پیری و نیز اشاره به برف قله.
سپید / سیاه: تضاد.
مادر / فرزند: مراعات نظیر.
دماوند به صورت مادر: تشخیص.
بنشین به یکی کبود اورند
ای دماوند، پوشش سفید برف را از سر خود کنار بزن و با شکوه و قدرت بر تختی کبودرنگ بنشین.
قلمرو زبانی:
برکش: بردار، کنار بزن.
معجر: روسری و پوشش سر.
سپید معجر: معجر سپید؛ ترکیب وصفی وارون.
کبود: آبی تیره، نیلی.
اورند: اورنگ، تخت پادشاهی.
کبود اورند: اورند کبود؛ ترکیب وصفی وارون.
قلمرو ادبی:
سپید معجر: استعاره از برف سفید قلۀ دماوند.
اورند کبود: استعاره از ابر یا آسمان کبود.
معجر بر سر داشتن و بر تخت نشستن: تشخیص.
سپید / کبود: تضاد رنگها.
بر اورند نشستن: کنایه از قدرت و شکوه.
بخروش چو شرزه شیر ارغند
ای دماوند، مانند اژدهایی نیرومند و خطرناک به حرکت درآی و همچون شیری خشمگین و قدرتمند، غرش و خروش کن.
قلمرو زبانی:
بگرای: حرکت کن، روی آور.
اژدها: موجود افسانهای بزرگ و نیرومند.
گرزه: در اینجا صفتی برای اژدهای خطرناک و زهرآگین.
بخروش: فریاد بزن، غرش کن.
شرزه: خشمگین، نیرومند و درنده.
ارغند: خشمگین و قهرآلود.
چو: مانند.
قلمرو ادبی:
چو اژدهای گرزه: تشبیه دماوند به اژدهای نیرومند.
چو شرزه شیر ارغند: تشبیه دماوند به شیر خشمگین.
اژدها / شیر: مراعات نظیر از جهت جانوران نیرومند.
گرزه / شرزه: جناس ناهمسان.
فضای بیت حماسی و پرخروش است.
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
این نظامی را که بر فریب و ریا بنا شده از پایه نابود کن و ریشه و پیوند ستمگران و بدکاران را از هم بگسل.
قلمرو زبانی:
فکندن: انداختن.
پی: پایه، شالوده.
اساس: بنیان و بنیاد.
تزویر: ریا، دورویی و فریب.
بگسل: پاره کن، جدا کن.
نژاد: تبار و ریشه.
پیوند: ارتباط و وابستگی.
قلمرو ادبی:
اساس تزویر: تزویر مانند بنایی تصور شده که پایه و اساس دارد.
از پی افکندن: کنایه از از پایه نابود کردن.
پی / اساس: مراعات نظیر.
نژاد / پیوند: مراعات نظیر.
ساختار دو مصراع نیز از نظر معنایی با یکدیگر هماهنگ است.
از ریشه بنای ظلم برکند
این ساختار ستم را از پایه و ریشه نابود کن؛ زیرا ظلم را باید بهطور کامل ریشهکن کرد تا دوباره برپا نشود.
قلمرو زبانی:
برکن: از ریشه بیرون بیاور، نابود کن.
بن: ریشه و پایه.
بنا: ساختمان؛ در اینجا ساختار و نظام.
ریشه: اصل و بنیاد.
برکند: از ریشه بیرون آورد، نابود کرد.
بنا: در هر دو مصراع مفعول.
قلمرو ادبی:
بنا: استعاره از ساختار ظلم و ستم.
بنای ظلم: اضافۀ تشبیهی.
از بن برکندن / از ریشه برکندن: کنایه از نابودی کامل.
برکن / برکند: همریشگی و شباهت آوایی.
بن / بنا / ریشه: مراعات نظیر.
داد دل مردم خردمند
ای دماوند، حق مردم آگاه و خردمند را از این افراد نادان و فرومایه بگیر و داد ستمدیدگان را از ستمگران بستان.
قلمرو زبانی:
زین: از این.
بیخرد: نادان و بیعقل.
سفله: پست و فرومایه.
بستان: بگیر؛ از مصدر «ستاندن».
داد: حق، عدالت و دادخواهی.
خردمند: دانا و عاقل.
قلمرو ادبی:
بیخرد / خردمند: تضاد.
داد ستاندن: کنایه از گرفتن حق و اجرای عدالت.
بیخردان سفله: اشاره به افراد نالایق، ستمگر و فاسد جامعه.
خلاصه شعر دماوندیه فارسی دوازدهم
بهتدریج شعر از توصیف طبیعت فاصله میگیرد و به یک اعتراض اجتماعی و سیاسی تبدیل میشود. شاعر از دماوند میخواهد خاموش نماند، خشم درونی خود را آشکار کند و در برابر ظلم و فساد به پا خیزد.
در پایان، بهار خواهان نابودی ریشههای تزویر، ستم و نادانی و گرفتن حق مردم خردمند از ستمگران است. بنابراین دماوند در این قصیده فقط یک کوه نیست؛ بلکه نماد قدرت، مقاومت، بیداری و مبارزه با بیعدالتی است.
مفهوم کلی شعر دماوندیه
معنی کلمات مهم شعر دماوندیه
سیم: نقره
کلهخود: کلاه فلزی جنگجویان
وارهی: رها شوی
ستور: چهارپا
نحس: شوم و بدیمن
سپهر: آسمان
اختر: ستاره، سیاره
سعد: خوشیمن و مبارک
جور: ظلم و ستم
گردون: آسمان؛ در شعر، روزگار
سیه: سیاه
خموش: خاموش
آوند: آویخته و معلق
پسافکند: یادگار و آنچه از گذشته باقی مانده است
خرسند: راضی و خشنود
فسرده: سرد و یخزده؛ همچنین غمگین
ورم: آماس و برآمدگی
کافور: مادۀ سفید و خوشبو
ضماد: مرهم
نهفته: پنهان
سوختهجان: رنجدیده و دردمند
معجر: روسری و پوشش سر
کبود: آبی تیره و نیلی
اورند: اورنگ، تخت پادشاهی
بگرای: حرکت کن
گرزه: خطرناک و زهرآگین
شرزه: خشمگین و نیرومند
ارغند: خشمگین و قهرآلود
پی: پایه و شالوده
تزویر: ریا، دورویی و فریب
بگسل: پاره کن، جدا کن
بن: ریشه و بنیاد
سفله: پست و فرومایه
داد: حق و عدالت
دماوند: نماد قدرت، مقاومت و اعتراض در برابر ظلم.
«مشت زمین» و «قلب فسردۀ زمین»: دو تصویر مهم و قابل توجه شعر.
«دیو سپید»: تلمیح به شاهنامه و استعاره از دماوند.
بیتهای ۴ و ۵ و بیتهای ۶ و ۷: موقوفالمعانی هستند.
«فسرده»: دارای ایهام؛ سرد و یخزده / غمگین و افسرده.
«کافور»: استعاره از برف قلۀ دماوند.
«سوختهجان»: کنایه از انسان رنجدیده.
«از بن برکندن»: کنایه از نابودی کامل.
درونمایۀ اصلی: اعتراض به ظلم و دعوت به بیداری، مبارزه و دادخواهی.





