در این بخش، معنی و نکات روانخوانی «دیدار» فارسی یازدهم را به صورت بندبهبند بررسی میکنیم. متن اصلی بدون خلاصهسازی آورده شده و پس از هر قسمت، معنی روان، قلمرو زبانی و آرایههای ادبی آن قرار گرفته است.
طلبۀ جوان، در آن سرمای کشنده که در تهران هیچ پیشینه نداشت، برف بلند را میکوبید و پیش میرفت یا برف کوبیده را بیش میکوبید؛ قبای خویش به خود پیچان، تنها، تنها.
طُلّاب دیگر، چند چند با هم میرفتند و در این گروهی رفتن، گرمایی بود؛ امّا طلبۀ ما، حاج آقا روحالله موسوی، به تنهایی خویش بود و بس.
✓ معنی: در سرمای بسیار شدید و کمسابقۀ تهران، طلبۀ جوان در میان برفهای بلند راه باز میکرد و جلو میرفت؛ گاهی نیز از مسیری میگذشت که پیشتر دیگران برف آن را کوبیده بودند. قبایش را برای مقابله با سرما به دور خود پیچیده بود و تنها حرکت میکرد.
طلبههای دیگر چند نفری و در کنار هم راه میرفتند و همین همراهی، گرما و صمیمیتی ایجاد میکرد؛ امّا حاج آقا روحالله موسوی به تنهایی مسیرش را ادامه میداد.
قلمرو زبانی:
قبا: نوعی جامۀ جلو باز که دو طرف آن با دکمه بسته میشود.
به خویش بود: به حال خود بود، تنها بود.
بس: فقط.
طلبه: دانشجوی علوم دینی.
طُلّاب: جمع «طلبه»؛ دانشپژوهان علوم دینی.
قلمرو ادبی:
سرما: نماد خفقان و ظلم حاکم.
کوبیدن برف بلند: کنایه از آغاز کردن راه و مبارزهای تازه.
کوبیدن برف کوبیده: کنایه از ادامۀ راه کسانی که پیشتر مبارزه کردهاند.
گروهی رفتن: کنایه از اتحاد و همراهی.
در این گروهی رفتن، گرمایی بود: «گرما» استعاره و مجاز از محبت، همدلی و صمیمیت است.
قبای خویش به خود پیچیدن و به خویش بودن: کنایه از استقلال رأی و متکی بودن به خود.
حاج آقا روحالله از میدان مخبرالدوله که گذشت، بخشی از شاهآباد را طی کرد؛ به کوچۀ مسجد پیچید، به درِ خانۀ حاج آقا مدرّس رسید و ایستاد. در، گشوده نبود امّا کلون هم نبود. حاج آقا در را قدری فشار داد. در گشوده شد.
✓ معنی: حاج آقا روحالله پس از عبور از میدان مخبرالدوله و قسمتی از خیابان شاهآباد، وارد کوچۀ مسجد شد و به خانۀ حاج آقا مدرس رسید. مقابل در ایستاد؛ در بسته بود، امّا از پشت قفل نشده بود. آن را کمی فشار داد و در باز شد.
قلمرو زبانی:
کلون: قفل چوبی یا وسیلهای که پشت در قرار میدادند و با آن در را میبستند.
گشوده: باز شده.
طی کرد: پیمود و پشت سر گذاشت.
طلبۀ جوان پا به درون آن حیاط محقّر گذاشت و به خود گفت: «خوب است که نمیترسد. خوب است که خانهاش محافظی ندارد و درِ خانهاش چفت و کلونی؛ امّا او را خواهند کشت. همین جا خواهند کشت. رضاخان او را خواهد کشت. انگلیسیها او را خواهند کشت. چقدر آسان است که با یک تپانچه وارد این حیاط شوند، به جانب آن اتاق بروند و تیری به قلب مدرّس شلیک کنند. قلب یا مغز؟»
✓ معنی: طلبۀ جوان وارد حیاط کوچک خانه شد و در ذهن خود به شجاعت مدرس اندیشید؛ اینکه با وجود دشمنان فراوان، نه نگهبانی داشت و نه حتی در خانهاش با چفت و کلون محکم شده بود. با این حال، روحالله احساس میکرد جان مدرس در خطر است و ممکن است رضاخان یا انگلیسیها برای کشتن او اقدام کنند. سپس در ذهنش تصویر ترور مدرس شکل گرفت و از خود پرسید اگر بخواهند به او شلیک کنند، قلبش را هدف میگیرند یا مغزش را؟
قلمرو زبانی:
محقّر: کوچک و ساده، حقیر.
چفت: بست و وسیلۀ محکم کردن در.
محافظ: نگهبان.
تپانچه: سلاح گرم دستی.
جانب: سو و طرف.
شلیک: تیراندازی.
قلمرو ادبی:
محافظ و چفت و کلون نداشتن خانه: کنایه از شجاعت و بیباکی مدرس.
قلب / مغز: مراعات نظیر.
خدایا، چرا هنوز، بعد از بیست و دو سال، بیست و دو سال… ذهن من این مسئله را نگشوده است؟ به قلب پدر شلیک کردند یا به مغزش؟ چرا مادر میگفت قرآن جیبیاش به اندازۀ یک سکّه سوراخ شده بود و چرا سیّدی میگفت: «صورت که نداشت آقا؛ سر هم، نیمی…»
✓ معنی: روحالله ناگهان به خاطرهای دردناک از گذشته فکر میکند. با وجود گذشت بیست و دو سال، هنوز نمیتواند برای خودش روشن کند که هنگام کشته شدن پدرش، گلوله به قلب او خورده یا به سرش. گفتههای متفاوت اطرافیان نیز این پرسش را در ذهنش حل نکردهاند؛ مادر از سوراخ شدن قرآن جیبی پدر سخن گفته و فرد دیگری از آسیب شدید صورت و سر او.
قلمرو زبانی:
مسئله را گشودن: مسئله را حل و روشن کردن.
جیبی: کوچک و مناسب قرار دادن در جیب.
سکّه: پول فلزی.
قلمرو ادبی:
گشودن مسئله: کنایه از فهمیدن و حل کردن مسئله.
سوراخ شدن سکّه: در متن، کنایه از اصابت گلوله به ناحیۀ قلب و سوراخ شدن قرآن جیبی همراه پدر.
سر و صورت نداشتن: کنایه از شدت اصابت تیر و آسیب دیدن سر و چهره.
قلب / مغز / سر / صورت: مراعات نظیر.
حاج آقا روحالله باز گیر افتاده بود: کدام یک مهمتر از دیگری است؟ حاج آقا مدرّس با کدام یک از این دو بیشتر کار میکند؟ قلب یا مغز؟ کدام را ترجیح میدهد؟
✓ معنی: ذهن روحالله دوباره درگیر یک پرسش فکری میشود: برای مدرس کدام مهمتر است، قلب یا مغز؟ آیا او بیشتر بر احساس، ایمان و دل تکیه دارد یا بر عقل، اندیشه و تدبیر؟ این پرسش زمینه را برای سخنان بعدی مدرس دربارۀ رابطۀ عقل و ایمان فراهم میکند.
قلمرو زبانی:
گیر افتادن: گرفتار و درگیر شدن.
ترجیح: برتر دانستن و برگزیدن چیزی بر چیز دیگر.
قلمرو ادبی:
گیر افتادن: کنایه از گرفتار شدن در یک مسئلۀ ذهنی.
قلب: مجاز از احساس، ایمان و عاطفه.
مغز: مجاز از عقل و اندیشه.
قلب / مغز: مراعات نظیر و تقابل مفهومی میان احساس و عقل.
«آقایان محترم! علما! روحانیون! حوزهها! با مغزهایتان با حکومت طرف شوید، با قلبهایتان با خدا. اینجا، حساب کنید، بسنجید، اندازه بگیرید، چرتکه بیندازید؛ چرا که با چرتکهاندازان بدنهاد روبهرو هستید؛ امّا آنجا با قلبهایتان، با خلوصتان، با طهارتتان، تسلیم تسلیم با خدا روبهرو شوید. اینجا، به هیچ قیمت نشکنید؛ آنجا شکسته و خمیر شده باشید. اینجا، همهاش در پرده بمانید؛ آنجا، در محضر خدا، پردهها را بردارید…»
✓ معنی: مدرس خطاب به روحانیان میگوید: در رویارویی با حکومت، عاقلانه و حسابشده عمل کنید و تصمیمهایتان را با سنجش و تدبیر بگیرید؛ زیرا با افرادی حیلهگر و حسابگر روبهرو هستید. امّا در رابطۀ خود با خدا، عقل حسابگر را کنار بگذارید و با دلی پاک، خلوص و تسلیم کامل به پیشگاه او بروید. در برابر زورگویان و حاکمان ستمگر مقاومت کنید و تسلیم نشوید؛ امّا در برابر خداوند فروتن باشید. در دنیا هوشیار و زیرکانه رفتار کنید، ولی در پیشگاه خدا چیزی را پنهان نکنید و با صداقت و خلوص حاضر شوید.
قلمرو زبانی:
علما: جمع «عالم»؛ دانشمندان و عالمان.
حوزه: مدرسۀ علوم دینی.
طرف شدن: روبهرو شدن.
چرتکه: وسیلهای قدیمی برای انجام محاسبات عددی.
بدنهاد: بدذات و بدسرشت.
خلوص: پاکی و بیآلایشی.
طهارت: پاکی.
تسلیم: گردن نهادن و پذیرفتن.
محضر: پیشگاه و حضور.
قلمرو ادبی:
چرتکه انداختن: کنایه از حساب و محاسبه کردن.
روبهرو شدن: کنایه از درگیر و مواجه شدن.
قلب: مجاز از احساس و عاطفه.
مغز: مجاز از عقل و اندیشه.
حساب کردن، سنجیدن، اندازه گرفتن و چرتکه انداختن: کنایه از رفتار عاقلانه و حسابشده.
اینجا، به هیچ قیمت نشکنید: «اینجا» منظور دنیاست و «نشکستن» کنایه از مقاومت و تسلیم نشدن در برابر زورگویان است.
آنجا شکسته و خمیر شده باشید: کنایه از فروتنی و تسلیم کامل در برابر خداوند.
در پرده بمانید: کنایه از هوشیار و زیرک بودن.
در محضر خدا، پردهها را بردارید: کنایه از کنار گذاشتن حجاب نفس و حضور خالصانه در پیشگاه خدا.
حاج آقا روحالله جوان، دلش نمیخواست به منبر برود؛ امّا دلش میخواست حرفهایش را بزند. همیشه گرفتار انتخاب بود. «در ماه مبارک رمضان یا در محرّم و صفر، برای تبلیغ بروم؟ یا بازگردم به خمین؟ از پلّههای همان منبری که حاج آقا مصطفی بالا میرفت، بالا بروم؟ جوان، بالا بلند، موقّر، آرام، بروم بالای منبر و بگویم که رنج رعیت بس است؟ حکومت خانهای قدارهکش بس است؟ بگویم خانۀ حاج آقا مدرّس ـ که علیه دشمنان شما میجنگد ـ همیشه خدا باز است و رضاخان او را خواهد کشت؟»
✓ معنی: حاج آقا روحالله جوان تمایلی به منبر رفتن نداشت، امّا میخواست اندیشهها و سخنانش را با مردم در میان بگذارد. او همواره میان انتخابهای مختلف مردد بود: آیا در ماه رمضان، محرم و صفر برای تبلیغ دین به جایی برود یا به خمین بازگردد؟ آیا مانند پدرش حاج آقا مصطفی بر منبر برود و آشکارا از رنج مردم و ستم خانهای زورگو سخن بگوید؟ آیا به مردم بگوید مدرس با دشمنان آنان مبارزه میکند، در حالی که حتی درِ خانهاش همیشه باز است و جانش از سوی رضاخان در خطر قرار دارد؟
قلمرو زبانی:
موقّر: باوقار و متین.
رعیت: مردم عادی و عامۀ مردم.
قداره: جنگافزاری شبیه شمشیر پهن و کوتاه.
قدارهکش: فرد زورگو و گردنکلفتی که برای رسیدن به هدف خود از زور استفاده میکند.
تبلیغ: در اینجا، تبلیغ و ترویج آموزههای دینی.
بس است: کافی است.
قلمرو ادبی:
قدارهکش: کنایه از فرد زورگو که برای رسیدن به خواستههای خود به زور متوسل میشود.
درِ خانۀ مدرس همیشه باز است: نشاندهندۀ بیپیرایگی و نداشتن محافظت ظاهری در زندگی مدرس.
رنج رعیت: اشاره به سختی و ستمی که مردم تحمل میکنند.
طلبۀ جوان وارد اتاق آقای مدرّس شد؛ سلام کرد، قدری خمید و همان جا پای در نشست، که سوزِ برف بود و درزهای دهان گشودۀ در.
✓ معنی: طلبۀ جوان وارد اتاق مدرس شد، سلام کرد و با احترام اندکی خم شد. سپس همان نزدیکیِ در نشست؛ جایی که سرمای برف از شکافهای درِ باز به داخل اتاق نفوذ میکرد.
قلمرو زبانی:
قدری: اندکی.
سوز: سرمای تند و آزاردهنده.
درز: شکاف و فاصلۀ باریک میان دو چیز.
قلمرو ادبی:
دهان گشودۀ در: استعاره و تشخیص؛ در مانند انسانی تصور شده که دهان خود را گشوده است.
مدرّس، طلبه را به اندازۀ سه بار دیدن میشناخت؛ امّا نه به اسم و رسم. برادرش حاج آقا مرتضی پسندیده را که در مدرسۀ سپهسالار، گاهی در محضر مدرّس تلمّذ میکرد، بیش میشناخت؛ امّا هرگز حس نکرده بود که این دو روحانی جوان ممکن است برادر یکدیگر هم باشند. هیچ شباهتی به هم نداشتند.
✓ معنی: مدرس این طلبۀ جوان را فقط در حد چند دیدار قبلی میشناخت و هنوز نام و مشخصات او را بهدرستی نمیدانست. در مقابل، برادرش حاج آقا مرتضی پسندیده را بیشتر میشناخت؛ زیرا او گاهی در مدرسۀ سپهسالار نزد مدرس درس میخواند. با این حال، مدرس هیچگاه تصور نکرده بود که این دو روحانی جوان برادر باشند، زیرا از نظر ظاهر و حالت چهره شباهتی به یکدیگر نداشتند.
قلمرو زبانی:
طلبه: دانشجوی علوم دینی.
اسم و رسم: نام و نشان و مشخصات.
تلمّذ: شاگردی کردن و آموختن نزد استاد.
بیش: بیشتر.
محضر: حضور و پیشگاه.
آدمیزاد میتوانست به نگاه آن یکی تکیه کند ـ همانطور که به یک بالش پَر تکیه میکند ـ و میتوانست نگاه این یکی را در چلّۀ کمان بنشاند و به سوی دشمن پرتاب کند و مطمئن باشد که دشمن را متلاشی خواهد کرد.
✓ معنی: نگاه یکی از دو برادر آنقدر آرام، گرم و اطمینانبخش بود که انسان میتوانست به آن اعتماد کند و در کنار آن احساس آرامش داشته باشد؛ درست مانند تکیه دادن به بالشی نرم. امّا نگاه دیگری چنان نافذ، جدی و قدرتمند بود که گویی میتوان آن را مانند تیری در کمان گذاشت و به سوی دشمن پرتاب کرد و مطمئن بود که دشمن را از پای درمیآورد.
قلمرو زبانی:
آدمیزاد: انسان.
چلّه: زه کمان که انتهای تیر بر آن قرار میگیرد و با کشیدن و رها کردنش، تیر پرتاب میشود.
متلاشی: فروپاشیده و از هم پاشیده.
قلمرو ادبی:
به نگاه آن یکی تکیه کردن: کنایه از آرامشبخش و قابل اعتماد بودن نگاه او.
همانطور که به یک بالش پَر تکیه میکند: تشبیه؛ نگاه آرام و اطمینانبخش به بالش نرم مانند شده است.
نگاه این یکی را در چلّۀ کمان نشاندن: استعاره؛ نگاه نافذ و قدرتمند به تیر تشبیه شده است.
پرتاب نگاه به سوی دشمن و متلاشی کردن او: اغراق در قدرت و نفوذ نگاه.
طلبهای گفت: «جناب مدرّس، در کوچه و بازار میگویند که شما مشکلتان با رضاخان میرپنج در این است که سلطنت را میخواهید، نه جمهوری را و اعتقاد به بقای خاندان سلطنت دارید و نظام شاهنشاهی را موهبتی الهی میدانید؛ حال آنکه رضاخان میرپنج و سیّدضیا و بسیاری دیگر که کار سلطنت را تمام میگویند و عصر جمهوری فرارسیده است…»
✓ معنی: یکی از طلبهها به مدرس گفت: میان مردم چنین گفته میشود که مخالفت شما با رضاخان به این دلیل است که خواهان ادامۀ حکومت سلطنتی هستید و جمهوری را نمیخواهید. همچنین میگویند شما ماندگاری خاندان پادشاهی را قبول دارید و سلطنت را نعمتی الهی میدانید؛ در حالی که رضاخان، سیدضیا و گروهی دیگر معتقدند دوران سلطنت پایان یافته و زمان برقراری جمهوری فرا رسیده است.
قلمرو زبانی:
سلطنت: پادشاهی.
میرپنج: عنوان یکی از درجات نظامی قدیم؛ فرماندۀ شمار زیادی از سربازان.
بقا: ماندگاری و ادامه یافتن.
موهبت: بخشش و نعمت.
الهی: خدایی و ایزدی.
فرارسیدن: رسیدن.
مدرّس، مدّتها بود که با این ضربهها آشنایی داشت و با درد این ضربهها؛ و به همین دلیل، همیشه پاسخ را در آستینش داشت.
ـ خیر… آقا خیر… بنده با سلطنت چه از آن قاجار باشد چه دیگری ابداً موافق نیستم؛ یعنی، راستش، اصولاً نظام سلطانی را نظام مطلوبی برای امّت و ملّت نمیدانم.
✓ معنی: مدرس مدتها بود که با چنین اتهامها و انتقادهایی روبهرو میشد و از پیامدهای آنها نیز آگاهی داشت؛ به همین دلیل برای پاسخ دادن به این پرسشها کاملاً آماده بود. او گفت: من نه با سلطنت قاجار و نه با هیچ نوع حکومت سلطنتی دیگری موافق نیستم و اساساً نظام پادشاهی را شیوۀ مناسبی برای ادارۀ مردم و کشور نمیدانم.
قلمرو زبانی:
ابداً: هرگز، اصلاً.
مطلوب: پسندیده و خوشایند.
امّت: گروهی از مردم که دین و آیین مشترک دارند.
ملّت: مردم یک کشور.
قلمرو ادبی:
ضربه: استعاره از سخنان انتقادی و اتهامهایی که علیه مدرس مطرح میشد.
پاسخ را در آستین داشتن: کنایه از آماده داشتن پاسخ.
امّت / ملّت: شبهجناس.
سلطانِ امروز، درماندۀ قاجار، در آستانۀ سقوط نهایی، تازه متوجّه شده است که خوب است سلطنت کند نه حکومت؛ خدمت کند نه خیانت؛ امّا این غولِ بیشاخ و دُم که معلوم نیست از کدام جهنّمی ظهور کرده و اینها چطور او را یافتهاند و چطور او را از دربانیِ سفارت آلمان به اینجا رساندهاند، تمام وجودش خودخواهی و زورپرستی و میل به استبداد و اطاعت از انگلیسیهاست… شما، حرفی داری فرزندم؟
✓ معنی: مدرّس میگوید پادشاه ناتوان قاجار، اکنون که حکومتش در آستانۀ نابودی است، تازه فهمیده که وظیفۀ پادشاه باید بیشتر سلطنت کردن و خدمت به مردم باشد، نه دخالت خودسرانه در حکومت و خیانت. امّا رضاخان را فردی میداند که ناگهان سر برآورده و سراسر وجودش آمیخته با خودخواهی، زورگویی، استبداد و فرمانبرداری از انگلیسیهاست. سپس متوجّه میشود طلبۀ جوان سخنی برای گفتن دارد و از او میخواهد نظرش را بیان کند.
قلمرو زبانی:
آستانه: قسمت پایین چهارچوب در یا پنجره؛ در اینجا آغاز و نزدیکیِ یک رویداد.
سقوط: فرو افتادن و نابودی.
درمانده: ناتوان و بیچاره.
استبداد: خودکامگی و حکومت فردی.
اطاعت: فرمانبرداری.
ظهور: پدیدار شدن.
تمام وجودش: سراسر شخصیت و رفتار او.
قلمرو ادبی:
آستانۀ سقوط: اضافه استعاری؛ سقوط مانند مکانی تصور شده که آستانه دارد.
جهنّم: استعاره از جایی پلید و نامناسب.
غول بیشاخ و دُم: استعاره از رضاخان.
حرف: مجاز از سخن.
سلطنت کند نه حکومت / خدمت کند نه خیانت: تقابل معنایی.
ـ از کجا دانستید که حرفی دارم، حاج آقا؟
ـ از نگاهتان. در نگاهتان اعتراضی هست.
ـ میگویم: «شما به تنومندیِ رضاخان اعتراض دارید یا به بیگانهپرستیاش؟»
ـ منظورت چیست فرزندم؟
✓ معنی: طلبۀ جوان میپرسد: از کجا متوجّه شدید که میخواهم چیزی بگویم؟ مدرّس پاسخ میدهد که از نگاه او فهمیده است؛ زیرا در چشمانش نشانهای از اعتراض دیده میشود. طلبه سپس میپرسد آیا ایراد مدرّس به رضاخان، هیکل درشت و تنومند اوست یا وابستگی و فرمانبرداری او از بیگانگان؟ مدرّس نیز از او میخواهد منظورش را روشنتر بیان کند.
قلمرو زبانی:
تنومند: فربه، تناور و دارای اندامی درشت.
بیگانهپرستی: وابستگی و فرمانبرداری از بیگانگان.
اعتراض: مخالفت و ایراد گرفتن.
قلمرو ادبی:
حرف: مجاز از سخن.
در نگاهتان اعتراضی هست: نگاه، بیانگر اندیشه و احساس درونی شخص دانسته شده است.
ـ زمانی که ضمن بحث، میفرمایید «این غولِ بیشاخ و دُم»، انسان به یادِ لاغری یا غولاندامیِ رضاخان میافتد و این بیش از اندازه، انسان را به این تصوّر میاندازد که مشکل شما با رضاخان، مشکل شکل و شمایل و تنومندی اوست؛ نه اینکه او را آوردهاند، بیهیچ پیشینه در علم سیاست و دین و جاهل است و مستبد و به دلیل همین جهل هم او را نگه داشتهاند، نه هیکل.
✓ معنی: طلبۀ جوان توضیح میدهد که وقتی مدرّس در سخنانش رضاخان را «غول بیشاخ و دُم» مینامد، ممکن است شنونده تصور کند مشکل اصلی او با ظاهر و هیکل درشت رضاخان است. در حالی که مسئلۀ واقعی باید ناآگاهی رضاخان از سیاست و دین، خودکامگی او و وابستگیاش به بیگانگان باشد. به نظر طلبه، بزرگ یا کوچک بودن اندام رضاخان اهمیتی ندارد؛ آنچه خطرناک است جهل و استبداد اوست.
قلمرو زبانی:
ضمن: در میان و در خلال.
شمایل: چهره و ظاهر.
جاهل: نادان.
مستبد: خودکامه و زورگو.
جهل: نادانی.
هیکل: پیکر و اندام.
پیشینه: سابقه.
قلمرو ادبی:
غول بیشاخ و دُم: استعاره از رضاخان.
لاغری / تنومندی: تضاد.
شکل و شمایل: مراعات نظیر و ترکیبی برای ظاهر فرد.
مدرّس سکوت کرد.
سکوت به درازا کشید.
حاج آقا روحالله دانست که ضربهاش ساده نبوده است. سنگین بوده است.
✓ معنی: مدرّس پس از شنیدن سخنان طلبۀ جوان مدتی سکوت کرد و پاسخ فوری نداد. طولانی شدن این سکوت باعث شد روحالله بفهمد انتقادش سطحی و کماهمیت نبوده، بلکه سخنی جدی و اثرگذار گفته است که مدرّس را به فکر فرو برده است.
قلمرو زبانی:
به درازا کشیدن: طولانی شدن.
ضربه: در اینجا سخن انتقادی و اثرگذار.
سنگین: در اینجا جدی و پراثر.
قلمرو ادبی:
ضربه: استعاره از انتقاد و سخن تند و اثرگذار.
ضربۀ سنگین: کنایه از سخن بسیار جدی و تأثیرگذار.
سکوت به درازا کشید: کنایه از طولانی شدن سکوت و فرو رفتن در اندیشه.
عذر میخواهم حاج آقا! قصد آزارتان را نداشتم؛ شما، وقتی در حضور جمع به مسامحه به تنومندیِ یک نظامیِ بدکار اشاره میکنید، به بخشی از موجودیّتِ آن نظامی اشاره میفرمایید که پدیدآمدنش در ید اختیار آن نظامی نبوده و ارادۀ الهی و تنومندی پدر و مادرِ روستایی احتمالاً در آن نقش داشته است. در این حال، شما را به بیعدالتی متّهم خواهند کرد و اعتبار کلامِ عظیمتان را در باب خطرِ خوفآورِ استبداد، درک نخواهند کرد و همه جا خواهند گفت که آقای مدرّس، مردِ خوب و شوخطبعی است که سخنانِ نمکین بسیار میگوید؛ امّا مسائلِ جدّیِ قابل تأمّل، چندان که باید، در چنته ندارد و دشمنانِ شما و ملّت و دین بهانه خواهند یافت و با آن بهانه، نه فقط شما را بلکه ما را که شما پرچمدارمان هستید، خواهند کوبید و لِه خواهند کرد… .
✓ معنی: طلبۀ جوان از مدرّس عذرخواهی میکند و توضیح میدهد که هدفش آزار دادن او نبوده است. او میگوید وقتی مدرّس در جمع، درشتی و تنومندی رضاخان را به عنوان یک ویژگی منفی مطرح میکند، به چیزی ایراد میگیرد که خود رضاخان در به وجود آمدنش نقشی نداشته است؛ زیرا شکل ظاهری و هیکل انسان تا حد زیادی حاصل آفرینش الهی و ویژگیهای جسمانی پدر و مادر اوست.
در نتیجه، ممکن است مردم اصل سخن مهم مدرّس دربارۀ خطر استبداد را فراموش کنند و او را فردی بیانصاف بدانند. حتی ممکن است بگویند مدرّس سخنان شیرین و طنزآمیز فراوان دارد، امّا دربارۀ مسائل مهم و جدی حرف چندانی برای گفتن ندارد. در این صورت، دشمنان نیز از همین مسئله بهانه میسازند و نه تنها مدرّس، بلکه پیروان و همراهان او را نیز شکست خواهند داد.
قلمرو زبانی:
عذر: پوزش.
مسامحه: آسان گرفتن و سادهانگاری.
موجودیّت: هستی و وجود.
یَد: دست.
اراده: خواست.
خوف: ترس.
خوفآور: ترساننده و هراسانگیز.
استبداد: خودکامگی و حکومت زورگویانه.
چنته: کیسه و توبره.
پرچمدار: در اینجا پیشرو و رهبر.
قابل تأمّل: شایستۀ اندیشیدن و بررسی.
قلمرو ادبی:
سخنان نمکین: حسآمیزی؛ «نمکین» که مربوط به حس چشایی است برای سخن دلنشین به کار رفته است.
چیزی در چنته نداشتن: کنایه از ناآگاهی و نداشتن حرف یا دانش کافی.
پرچمدار: کنایه از رهبر و پیشرو بودن.
کوبیدن و لِه کردن: کنایه از شکست دادن و نابود کردن.
باز، سلطۀ خاموشی.
طلاّب سر به زیر افکنده بودند. صدایشان از دهان این طلبۀ بیپروای خوشبیان بیرون آمده بود، بیکم و کاست.
مدرّس تأثّر را پس نشاند.
✓ معنی: بار دیگر سکوت بر مجلس حاکم شد. طلبههای حاضر سرهایشان را پایین انداخته بودند؛ زیرا سخنانی که شاید خودشان نیز در دل داشتند، از زبان این طلبۀ جوان، شجاع و خوشسخن، دقیق و بدون کموکاست بیان شده بود. مدرّس نیز احساس و اندوهی را که از سخنان او پیدا کرده بود، کنترل کرد و اجازه نداد تأثّرش آشکار شود.
قلمرو زبانی:
سلطه: چیرگی و تسلّط.
طلاّب: جمع «طلبه»؛ دانشجویان علوم دینی.
بیپروا: بیباک و جسور.
تأثّر: اندوه و اثرپذیری عاطفی.
بیکم و کاست: کامل و بدون حذف یا تغییر.
قلمرو ادبی:
سلطۀ خاموشی: استعاره و تشخیص؛ سکوت مانند قدرتی تصور شده که بر مجلس مسلط شده است.
سر به زیر افکندن: کنایه از شرمندگی و خجالت.
صدا: مجاز از سخن.
دهان: مجاز از زبان و سخن گفتن.
تأثّر را پس نشاند: کنایه از مهار کردن احساس و اندوه.
ـ کاش که شما، با همۀ جوانیتان، به جای من، به این مجلس شورا میرفتید. شما به دقّت و مؤثّر سخن میگویید، حاج آقایِ جوان!
✓ معنی: مدرّس پس از شنیدن سخنان دقیق روحالله جوان، او را تحسین میکند و میگوید: ای کاش با وجود جوانیتان، شما به جای من در مجلس شورای ملی حضور داشتید؛ زیرا سخنانتان سنجیده، دقیق و اثرگذار است.
قلمرو زبانی:
مؤثّر: اثرگذار.
مجلس شورا: مجلس شورای ملی.
به دقّت: با سنجیدگی و توجه.
ـ ممنونِ محبّتتان هستم؛ حضرت حاج آقا مدرّس؛ امّا من این مجلس را چندان شایسته نمیدانم که جای روحانیّت باشد. آنچه را که شما میگویید، دیگران هم میتوانند بگویند. آنچه که شما میتوانید انجام بدهید که دیگران نمیتوانند، دعوتِ جمیع مسلمانانِ ایران است به مبارزۀ تن به تن با قاجاریان و رضاخانیان و جملگیِ ظالمان و وابستگانِ به اجانب. اگر سرانجام، به کمک ملّت، حکومتی بر کار آوردید که عطر و بوی حکومتِ مولا علی را داشت، وظیفۀ خود را به عنوان یک روحانیِ مبارزِ تمامعیار انجام دادهاید.
✓ معنی: روحالله جوان از لطف مدرّس تشکر میکند، امّا میگوید مجلس را جایگاه اصلی فعالیت یک روحانی نمیداند. به نظر او، سخنانی که مدرّس در مجلس بیان میکند، ممکن است افراد دیگری نیز بتوانند مطرح کنند؛ امّا کاری که تنها شخصیتی مانند مدرّس توان انجامش را دارد، دعوت همۀ مسلمانان ایران به مبارزۀ مستقیم با قاجار، رضاخان، ستمگران و وابستگان به بیگانگان است.
اگر مدرّس بتواند با کمک مردم حکومتی برپا کند که نشانهها و ویژگیهای حکومت عدالتمحور حضرت علی (ع) را داشته باشد، در آن صورت وظیفۀ خود را به عنوان یک روحانی مبارز بهطور کامل انجام داده است.
قلمرو زبانی:
جمیع: همۀ افراد.
جملگی: همگی.
اجانب: جمع «اجنبی»؛ بیگانگان.
عیار: میزان خلوص و سنجۀ ارزش چیزی.
تمامعیار: کامل، خالص و بینقص.
روحانیّت: جامعۀ روحانیان و جایگاه آنان.
بر کار آوردن: بر سر کار آوردن و تشکیل دادن.
قلمرو ادبی:
تن به تن: کنایه از مستقیم و بیواسطه.
عطر و بوی حکومت: حسآمیزی؛ ویژگی و حالوهوای یک حکومت با «عطر و بو» بیان شده است.
تمامعیار: کنایه از کامل و حقیقی بودن.
ـ طلبۀ جوان! آیا منظورتان این است که اصولاً، من، موجودِ هدف گمکردهای هستم؟
✓ معنی: مدرّس از روحالله میپرسد: آیا منظور شما این است که من اساساً هدف درست خود را گم کردهام و نمیدانم باید در چه مسیری مبارزه کنم؟
ـ خیر، هدفِ شما برای کوتاهمدّت خوب است که بنده به عنوانِ یک طلبۀ کوچکِ جستوجوگر، به این هدف اعتقاد دارم امّا روشتان را برای رسیدن به این هدف، روشی درست نمیدانم. شما، با دقّت و قدرت، به نقاطِ ضربهپذیرِ رضاخان ضربه نمیزنید؛ بلکه ضربههایتان را غالباً، به سوی او و دیگران، بیهوا پرتاب میکنید. شما در سنگرِ مشروطیّت ایستادهاید؛ امّا یکی از رهبرانِ ما، سالها پیش، از مشروعیّت سخن گفته است و در اسلام، شرع مقدّمِ بر شرط است.
✓ معنی: روحالله پاسخ میدهد که هدف کوتاهمدت مدرّس را قبول دارد، امّا روش او را برای رسیدن به این هدف مناسب نمیداند. از نظر او، مدرّس باید دقیقاً ضعفها و نقاط آسیبپذیر رضاخان را هدف بگیرد؛ ولی گاهی انتقادهایش بدون برنامه و به شکلی پراکنده متوجّه رضاخان و دیگران میشود.
او همچنین میگوید مدرّس از مشروطیت دفاع میکند، امّا پیشتر برخی از رهبران دینی از «مشروعیت» سخن گفتهاند و از نگاه دینی، احکام شرع بر قرارداد و شرط سیاسی مقدم است.
قلمرو زبانی:
بیهوا: بدون برنامه و حساب.
مشروطیّت: حکومت مبتنی بر قانون و محدود شدن قدرت حکومت.
مشروعیّت: قانونی و پذیرفته بودن بر اساس اصول و معیارهای مورد قبول.
شرع: دین، آیین و احکام دینی.
مقدّم: پیشتر و دارای اولویت.
ضربهپذیر: آسیبپذیر.
قلمرو ادبی:
ضربه زدن: کنایه از مبارزه و حملۀ سیاسی و فکری.
بیهوا پرتاب کردن ضربه: کنایه از مبارزۀ بدون برنامه و اصول.
سنگر مشروطیّت: اضافه تشبیهی؛ مشروطیت به سنگری برای مبارزه تشبیه شده است.
مشروطیّت / مشروعیّت: جناس ناقص اختلافی.
شرع / شرط: جناس ناقص اختلافی.
شما، به اعتقادِ این بندۀ ناچیز، این جنگ را خواهید باخت و رضاخان، به هر عنوان خواهد ماند و بساطِ قُلدریاش را پهن خواهد کرد و ما را بار دیگر چنان که ماهِ قبل فرمودید از چاله به چاه خواهد انداخت؛ شاید به این دلیل که آقای مدرّس، تنهای تنها هستند و همراهانشان، اهل یک جنگِ قطعی نیستند و در عین حال، آقای مدرّس، گرچه به سنگرِ ظلم حمله میکند؛ امّا از سنگرِ عدل به سنگرِ ظلم نمیتازد. در این مشروطیّت، چیزی نیست که چیزی باشد… .
✓ معنی: روحالله میگوید: به نظر من، با این روش در مبارزه شکست خواهید خورد و رضاخان به هر شکلی قدرت خود را حفظ خواهد کرد، زورگوییاش را گسترش خواهد داد و جامعه را از وضع بد فعلی به وضعی بدتر خواهد کشاند.
یکی از دلایل این شکست آن است که مدرّس در مبارزه تقریباً تنهاست و همراهان او ارادۀ کافی برای یک نبرد جدی ندارند. همچنین هرچند مدرّس به ستم حمله میکند، مبارزۀ او از یک جایگاه و برنامۀ کاملاً روشن و عادلانه سامان نیافته است. از نظر روحالله، مشروطیتی که در آن زمان وجود دارد، ارزش و محتوای واقعی چندانی ندارد.
قلمرو زبانی:
بندۀ ناچیز: تعبیر فروتنانه برای «من».
باختن: شکست خوردن.
قُلدری: زورگویی و گردنکلفتی.
تاختن: حمله کردن.
بساط: گستردنی؛ در اینجا زمینۀ گسترش یک کار.
عدل: عدالت.
ظلم: ستم.
قلمرو ادبی:
بساط قلدری: اضافه تشبیهی.
بساط قلدری را پهن کردن: کنایه از گسترش دادن زورگویی و استبداد.
از چاله به چاه انداختن: کنایه از گرفتارتر کردن کسی که از قبل گرفتار است.
سنگر ظلم / سنگر عدل: اضافه تشبیهی.
چاله / چاه: مراعات نظیر.
عدل / ظلم: تضاد.
چیزی نیست که چیزی باشد: کنایه از بیارزشی و بیاعتباری.
ـ مانعی ندارد که اسم شریفتان را بپرسم؟
ـ بنده روحالله موسویِ خمینی هستم. از قم به تهران میآیم. البته به ندرت.
ـ بله… شما تا به حال، چندین جلسه محبّت کردهاید و به دیدنِ من آمدهاید و همیشه همان جا پای در نشستهاید… چرا تا به حال، در این مدّت، نظری ابراز نداشته بودید فرزندم؟ چرا تا به حال، این افکارِ جوان و زنده را بیان نکرده بودید؟
✓ معنی: مدرّس پس از شنیدن سخنان صریح و سنجیدۀ طلبۀ جوان، نام او را میپرسد. روحالله خودش را معرفی میکند و میگوید از قم به تهران میآید، امّا این رفتوآمد همیشگی نیست.
مدرّس نیز میگوید پیش از این چند بار به دیدار من آمدهاید و همیشه همان نزدیک در مینشستید؛ پس چرا در دیدارهای گذشته نظر و اندیشههای خود را بیان نمیکردید؟ چرا این افکار تازه، پویا و پرنشاط را تاکنون بر زبان نیاورده بودید؟
قلمرو زبانی:
مانع: چیزی که از انجام کار جلوگیری میکند.
اسم شریف: تعبیر احترامآمیز برای نام.
به ندرت: کم و بهندرت.
ابراز: آشکار و بیان کردن.
جلسه محبت کردهاید: با لطف و محبت به دیدار آمدهاید.
قلمرو ادبی:
افکار جوان و زنده: تشخیص و استعاره؛ اندیشهها مانند موجودی جوان و زنده تصور شدهاند.
پای در نشستن: یعنی نزدیک در نشستن.
ـ میبایست که به حداقل پختگی میرسیدند، آقا! کلام خام، بدتر از طعام خام است.
✓ معنی: روحالله جوان پاسخ میدهد که اندیشهها و سخنانش باید ابتدا به حد کافی پخته و سنجیده میشدند و سپس بیان میکرد. از نظر او، سخنی که بدون تفکر و آمادگی گفته شود، حتی از غذای نپخته نیز نامناسبتر و زیانآورتر است.
قلمرو زبانی:
حداقل: کمترین اندازه.
پختگی: در اینجا رسیدن به بلوغ فکری و تجربۀ کافی.
کلام: سخن.
طعام: خوراک و غذا.
خام: ناپخته؛ دربارۀ سخن یعنی نسنجیده و بدون اندیشۀ کافی.
قلمرو ادبی:
پختگی: کنایه از باتجربگی و رسیدن به بلوغ فکری.
کلام خام: حسآمیزی و استعاره؛ سخن نسنجیده مانند غذای نپخته تصور شده است.
کلام خام، بدتر از طعام خام است: تشبیه پنهان میان سخن نسنجیده و غذای نپخته.
طلبۀ جوان، بهنگام برخاستن را میدانست، چنان که بهنگام سخن گفتن را. طلبه برخاست. مدرّس برخاست. جملگی حاضران برخاستند.
✓ معنی: طلبۀ جوان همانگونه که میدانست چه زمانی باید سخن بگوید، زمان مناسب پایان دادن به گفتوگو و برخاستن را نیز میشناخت. او از جای خود بلند شد؛ مدرس نیز برخاست و به دنبال او تمام افراد حاضر در مجلس ایستادند.
قلمرو زبانی:
بهنگام: در زمان مناسب و بهموقع.
برخاستن: بلند شدن از جای.
جملگی: همگی و همه.
قلمرو ادبی:
بهنگام سخن گفتن / بهنگام برخاستن: تناسب معنایی؛ هر دو نشاندهندۀ رفتار سنجیده و شناخت موقعیت هستند.
ـ حاج آقا روحالله، شما اگر زحمتی نیست یا زحمت هست و قبول میکنید، بیشتر به دیدن ما بیایید. بیایید و با ما گفتوگو کنید. البتّه بنده بیشتر مایلم که در خلوت تشریف بیاورید تا دو به دو در باب مسائل مملکت و مشکلات جاری حرف بزنیم و بعد، شما نظریّات و خواستههای مرا به گوش طلاّب جوانِ حوزه برسانید… .
ـ سعی میکنم، آقا.
✓ معنی: مدرّس از روحالله میخواهد بیشتر به دیدارش بیاید و با او گفتوگو کند. او ترجیح میدهد این دیدارها در خلوت و به صورت دونفره باشد تا بتوانند دربارۀ مسائل کشور و مشکلات روز صحبت کنند. همچنین از او میخواهد دیدگاهها و خواستههای مدرّس را به طلبههای جوان حوزه منتقل کند. روحالله نیز قول میدهد که تا حد امکان این کار را انجام دهد.
قلمرو زبانی:
در باب: دربارۀ، در زمینۀ.
خلوت: جایی دور از جمع و دیگران.
جاری: در اینجا مربوط به زمان حاضر و روز.
نظریات: دیدگاهها و نظرها.
حوزه: مدرسۀ علوم دینی.
به گوش رساندن: اطلاع دادن و بیان کردن.
قلمرو ادبی:
به گوش رساندن: کنایه از بیان و ابلاغ کردن.
دو به دو: کنایه از گفتوگوی مستقیم و خصوصی.
طلبۀ جوان، قدری به همه سو خمید و رفت تا باز برفهای نکوبیده را بکوبد.
✓ معنی: روحالله جوان برای خداحافظی و احترام به حاضران، اندکی به اطراف خم شد و از خانه بیرون رفت تا راه خود را ادامه دهد؛ راهی تازه که هنوز دیگران آن را نپیموده بودند.
قلمرو زبانی:
قدری: اندکی.
به همه سو: به همۀ اطراف.
قلمرو ادبی:
به همه سو خمیدن: کنایه از احترام و خداحافظی با حاضران.
برفهای نکوبیده را کوبیدن: کنایه از انتخاب و آغاز راهی تازه در مبارزه؛ راهی که هنوز دیگران آن را نپیمودهاند.
شب به شدّت سرد بود، دلِ روحالله، به حدّت گرم که «آتشی که نمیرد، همیشه در دل او بود».
✓ معنی: با اینکه شب بسیار سرد بود، در دل روحالله شور، امید و انگیزۀ فراوانی وجود داشت؛ شوری پایدار که خاموش نمیشد و او را برای ادامۀ راه و مبارزه آماده میکرد.
قلمرو زبانی:
شدّت: میزان بسیار زیاد.
حدّت: تندی و تیزی.
دل: در اینجا وجود و درون انسان.
قلمرو ادبی:
شدّت / حدّت: جناس.
سرد بودن شب: علاوه بر معنای حقیقی، کنایه از فضای خفقان و ستم جامعه.
گرم بودن دل: کنایه از داشتن امید، شور و انگیزه.
«آتشی که نمیرد، همیشه در دل او بود»: تضمین از شعر حافظ.
آتش: استعاره از عشق، شور و شوق مبارزه.
دل: مجاز از وجود انسان.
سرد / گرم: تضاد.
مدرّس به طلاّبِ هنوز ایستاده گفت: «میبینم که درجا میجنبید؛ امّا جرئتِ ترک مجلس مرا ندارید… تشریف ببرید! تشریف ببرید! اگر میخواهید پیِ این طلبۀ جوان بروید و با او طرح دوستی بریزید، شتاب کنید که فرصت از دست خواهد رفت…»
✓ معنی: مدرّس متوجه شد طلبههای دیگر هم مشتاقاند دنبال روحالله بروند، اما از روی احترام جرئت نمیکنند مجلس او را ترک کنند. به آنان میگوید معطل نکنید و بروید؛ اگر میخواهید با این طلبۀ جوان آشنا و دوست شوید، باید زود اقدام کنید، وگرنه فرصت از دست میرود.
قلمرو زبانی:
درجا: در همان محل.
جرئت: دلیری و جسارت.
ترک: رها کردن و بیرون رفتن.
شتاب: عجله و سرعت.
قلمرو ادبی:
طرح دوستی ریختن: کنایه از آغاز کردن دوستی.
فرصت از دست رفتن: کنایه از پایان یافتن امکان انجام یک کار.
طلاّب جوان، در عرض پیادهرو در کنار هم، همه سر بر جانب حاج آقا روحالله گردانده، میرفتند در سکوت و نگین کرده بودند او را.
چه کسی میبایست آغاز کند؟
ـ حاج آقا موسوی! ما همه مشتاقیم که با نظریّات شما آشنا شویم… ما با شما هستیم… مشتاقِ دوست.
✓ معنی: طلبههای جوان در کنار یکدیگر در پیادهرو حرکت میکردند و همگی نگاهشان به سوی روحالله بود؛ او را در میان خود گرفته بودند، مانند نگینی که در میان حلقه قرار گرفته است. همه علاقه داشتند با او صحبت کنند، امّا کسی نمیدانست چه کسی باید گفتوگو را آغاز کند. سرانجام یکی از آنان گفت که همگی مشتاقاند با دیدگاههای او آشنا شوند و در کنار او باشند و دوستی را آغاز کنند.
قلمرو زبانی:
عرض: پهنا.
جانب: سمت و طرف.
مشتاق: علاقهمند و مایل.
نظریات: دیدگاهها و اندیشهها.
قلمرو ادبی:
او را نگین کرده بودند: یعنی گرداگرد او را گرفته بودند؛ تشبیه روحالله به نگین و طلبهها به حلقهای پیرامون آن.
نگین کردن کسی: کنایه از محبوب و مورد توجه قرار دادن او.
سنگ روی سنگ، برای ساختن ارکی به رفعتِ ایمان.
شهر سرد.
مهتاب سرد.
یک تاریخ سرما.
که با آتش و جوانیِ درون، پیوسته در مخاطرهٔ سوختن بود… .
✓ معنی: با هر گام و هر همراهی، پایههای بنایی محکم از ایمان و مبارزه شکل میگرفت. فضای شهر و جامعه همچنان سرد، سنگین و آکنده از خفقان بود؛ گویی تاریخ طولانیای از ظلم و سرما بر آن حاکم شده بود. با این همه، شور و جوانیِ درون روحالله مانند آتشی بود که میتوانست این سرمای تاریخی و فضای ظلم را بسوزاند و از میان ببرد.
قلمرو زبانی:
اَرک: قلعه و دژ.
رفعت: بلندی، اوج و والایی.
مخاطره: خطر و در معرض خطر قرار گرفتن.
مهتاب: نور ماه.
درون: باطن و وجود انسان.
قلمرو ادبی:
سنگ روی سنگ: کنایه از اقدام برای ساختن و بنیان نهادن.
سنگ روی سنگ، برای ساختن ارکی به رفعت ایمان: کنایه از ساختن باور و اعتقادی محکم و استوار.
رفعت ایمان: اضافه استعاری.
سرد بودن شهر و مهتاب: کنایه از حاکمیت ظلم، خفقان و فضای سنگین اجتماعی.
مهتاب سرد: حسآمیزی.
یک تاریخ سرما: کنایه از دورانی طولانی از ظلم و خفقان.
سرما: استعاره از ظلم و خفقان.
آتش درون: استعاره از عشق، شوق و انگیزۀ مبارزه با ظلم.
سوختن: کنایه از نابود شدن.
آتش / سرما: تضاد و تقابل نمادین.
خلاصه روان خوانی دیدار فارسی یازدهم
روانخوانی
«دیدار» ماجرای دیدار
روحالله موسوی جوان با
آیتالله مدرّس در یکی از روزهای بسیار سرد تهران است. روحالله در حالی که دیگر طلبهها گروهگروه حرکت میکنند، به تنهایی راه خانه مدرّس را در پیش میگیرد و در طول مسیر به شجاعت، مبارزه و سرنوشت او میاندیشد.
در خانه مدرّس، گفتوگویی جدی درباره حکومت، رضاخان، استبداد و شیوۀ مبارزه سیاسی شکل میگیرد. مدرّس بر این باور است که انسان در برابر حکومت باید با عقل، تدبیر و حسابگری رفتار کند و در برابر خداوند با دل، خلوص و تسلیم حاضر شود.
روحالله جوان نیز با شجاعت و صراحت، بعضی از شیوههای مبارزۀ مدرّس را نقد میکند. او معتقد است که مخالفت با رضاخان باید متوجّه جهل، استبداد و وابستگی او به بیگانگان باشد، نه ظاهر و هیکل او. همچنین تأکید میکند که مبارزه باید دقیق، هدفمند و بر پایۀ عدالت و اصول روشن انجام شود.
سخنان سنجیده و جسورانۀ روحالله، مدرّس را تحت تأثیر قرار میدهد و او از طلبۀ جوان میخواهد بیشتر به دیدارش بیاید و با او درباره مسائل کشور گفتوگو کند. در پایان، روحالله از خانۀ مدرّس بیرون میرود و دیگر طلبهها نیز که مجذوب اندیشههای او شدهاند، به دنبال او حرکت میکنند.
خلاصه خیلی کوتاه برای مرور:
روحالله موسوی جوان در دیداری با آیتالله مدرّس، درباره رضاخان، استبداد و روش درست مبارزه گفتوگو میکند. او با نقدی شجاعانه و سنجیده، بر مبارزۀ هدفمند و اصولی تأکید میکند و سخنانش چنان اثرگذار است که مدرّس او را به ادامۀ دیدار و گفتوگو دعوت میکند.
بیشتر بخوانید: