معنی درس شانزدهم فارسی یازدهم؛ قصه عینکم
در این مطلب، معنی درس شانزدهم فارسی یازدهم «قصه عینکم» را همراه با معنی واژههای مهم، قلمرو زبانی و آرایههای ادبی بررسی میکنیم. برای جلوگیری از هرگونه اشتباه، متن اصلی درس بدون خلاصهسازی و تغییر محتوا آورده میشود و سپس معنی و نکات هر قسمت را میخوانید.
به قدری این حادثه زنده است که از میان تاریکیهای حافظهام روشن و پرفروغ مثل روز میدرخشد. گویی دو ساعت پیش اتفاق افتاده، هنوز در خانۀ اوّل حافظهام باقی است.
✓ معنی: این اتفاق آنقدر برای من روشن و بهیادماندنی است که با وجود گذشت زمان، هنوز آن را کاملاً به خاطر دارم؛ گویی همین دو ساعت پیش رخ داده و در نزدیکترین بخش حافظهام باقی مانده است.
قلمرو زبانی:
به قدری: به اندازهای
حادثه: رویداد، اتفاق
فروغ: پرتو، تابش و نور
پرفروغ: بسیار روشن و درخشان
میدرخشد: پرتو میافکند
گویی: مثل اینکه، انگار
قلمرو ادبی:
مثل روز میدرخشد: تشبیه
خانۀ اوّل حافظهام: اضافه تشبیهی؛ حافظه به خانه تشبیه شده است.
این حادثه زنده است: تشخیص و استعاره
تاریکیهای حافظه: اضافه استعاری
حادثه مانند روز: تشبیه
تا آن روزها که کلاس هشتم بودم، خیال میکردم عینک، مثل تعلیمی و کراوات یک چیز فرنگیمآبی است که مردان متمدّن برای قشنگی به چشم میگذارند. دایی جان میرزا غلامرضا که در تجدّد افراط داشت، اوّلین مرد عینکی بود که دیده بودم. علاقۀ دایی جان در واکس کفش و کارد و چنگال و کارهای دیگر فرنگیمآبان مرا در فکرم تقویت کرد. گفتم هست و نیست، عینک یک چیز متجدّدانه است که برای قشنگی به چشم میگذارند.
✓ معنی: تا زمانی که کلاس هشتم بودم، گمان میکردم عینک هم مانند عصای سبک و کراوات از وسایل مربوط به شیوۀ زندگی اروپاییان است و مردان امروزی فقط برای زیبایی آن را به چشم میزنند. داییام میرزا غلامرضا، که علاقه زیادی به نوگرایی داشت، نخستین فرد عینکیای بود که میشناختم. علاقۀ او به واکس کفش، کارد و چنگال و دیگر رفتارهای فرنگیمآبانه، این تصور اشتباه را در ذهنم قویتر کرده بود؛ بنابراین با خودم میگفتم عینک حتماً وسیلهای متجددانه و برای زیباتر شدن است.
قلمرو زبانی:
تعلیمی: عصای سبکی که به دست میگیرند
کراوات: گردنآویز
فرنگیمآبی: رفتار کردن به شیوۀ اروپاییان
فرنگیمآب: کسی که از آداب اروپاییان تقلید میکند
متمدّن: شهری و دارای تمدن
تجدّد: نوگرایی و گرایش به شیوههای تازه
افراط: زیادهروی و تندروی
هست و نیست: اصطلاح عامیانه به معنی «بیبروبرگرد، حتماً»
متجدّدانه: نوگرایانه
قلمرو ادبی:
هست / نیست: تضاد
این مطلب را داشته باشید و حالا سری به مدرسهای که در آن تحصیل میکردم بزنیم. قدّ بنده به نسبت سنّم همیشه دراز بود. ننه ـ خدا حفظش کند ـ هر وقت برای من و برادرم لباس میخرید، نالهاش بلند بود. متلکی میگفت که دو برادری مثل عَلَم یزید میمانید. دراز دراز، میخواهید بروید آسمان، شوربا بیاورید. در مقابل این قدّ دراز، چشمم سو نداشت و درست نمیدید. بیآنکه بدانم چشمم ضعیف و کمسوست، چون تابلو سیاه را نمیدیدم، بیاراده در همۀ کلاسها به طرف نیمکت ردیف اوّل میرفتم.
✓ معنی: حالا از این موضوع بگذریم و به دوران مدرسهام برویم. نسبت به سنم قد بسیار بلندی داشتم. مادرم هر زمان برای من و برادرم لباس میخرید، از بلندی قد ما گله میکرد و با شوخی میگفت مثل عَلَم یزید بلند هستید و انگار میخواهید تا آسمان بروید و آش بیاورید. با وجود این قد بلند، بیناییام ضعیف بود؛ اما خودم نمیدانستم. چون نوشتههای روی تخته را خوب نمیدیدم، ناخودآگاه همیشه در ردیف اول کلاس مینشستم.
قلمرو زبانی:
متلک: سخن نیشدار
عَلَم: پرچم
میمانید: مانند هستید
شوربا: آش سادهای که با برنج و سبزی میپزند
سو: قدرت دیدن و بینایی
کمسو: کمبینا
قلمرو ادبی:
سری به مدرسه زدن: کنایه از رفتن و سرکشی کردن
مثل عَلَم یزید: تشبیه و تلمیح و کنایه از قد بسیار بلند
میخواهید بروید آسمان، شوربا بیاورید: کنایه از بلندی بسیار قد همراه با طنز و طعنه
چشمم سو نداشت: کنایه از کمبینا بودن
در خانه هم غالباً پای سفرۀ ناهار یا شام بلند میشدم، چشمم نمیدید؛ پایم به لیوان آبخوری یا بشقاب یا کوزۀ آب میخورد؛ یا آب میریخت یا ظرف میشکست. آن وقت بیآنکه بدانند و بفهمند که من نیمهکورم و نمیبینم، خشمگین میشدند. پدرم بد و بیراه میگفت. مادرم شماتتم میکرد، میگفت به شتر افسارگسیخته میمانی؛ شلخته و هردمبیل و هپل و هپو هستی؛ جلو پایت را نگاه نمیکنی. شاید چاه جلویت بود و در آن بیفتی. بدبختانه خودم هم نمیدانستم که نیمهکورم، خیال میکردم همۀ مردم همین قدر میبینند!
✓ معنی: در خانه نیز هنگام بلند شدن از کنار سفره، به دلیل ضعف بینایی گاهی پایم به لیوان، بشقاب یا کوزۀ آب میخورد و چیزی میریخت یا میشکست. خانوادهام نمیدانستند که من خوب نمیبینم؛ به همین دلیل عصبانی میشدند. پدرم ناسزا میگفت و مادرم مرا سرزنش میکرد و به بینظمی و بیاحتیاطی متهم میکرد. حتی خودم نیز نمیدانستم دیدم مشکل دارد و تصور میکردم همۀ مردم مثل من دنیا را میبینند.
قلمرو زبانی:
غالباً: بیشتر اوقات
بد و بیراه گفتن: ناسزا گفتن
شماتت: سرزنش و ملامت
افسار: عنان
گسیخته: پارهشده و رهاشده
شلخته: نامرتب و بیبندوبار
هردمبیل: بینظم و بیترتیب
هپل و هپو: بیقید، بیمبالات و دستوپاچلفتی
قلمرو ادبی:
بد و بیراه گفتن: کنایه از ناسزا گفتن
به شتر افسارگسیخته میمانی: تشبیه
افسارگسیخته: کنایه از فرد گیج، بیاختیار و سربههوا
چاه: مجاز از خطر و گرفتاری
در دلم خودم را سرزنش میکردم که با احتیاط حرکت کن؛ این چه وضعی است؟ دائماً یک چیزی به پایت میخورد و رسوایی راه میافتد. اتّفاقهای دیگر هم افتاد. در فوتبال ابداً و اصلاً پیشرفت نداشتم؛ مثل بقیۀ بچّهها پایم را بلند میکردم، نشانه میرفتم که به توپ بزنم؛ امّا پایم به توپ نمیخورد؛ بور میشدم؛ بچّهها میخندیدند؛ من به رگ غیرتم برمیخورد.
✓ معنی: در ذهن خودم را سرزنش میکردم و میگفتم چرا با دقت بیشتری حرکت نمیکنی که مدام به چیزی برخورد نکنی و دردسر درست نشود. در فوتبال نیز موفق نبودم؛ مثل بقیه بچهها برای زدن توپ پا بلند میکردم، اما چون فاصله را درست نمیدیدم، پایم به توپ نمیخورد و جلوی دیگران شرمنده میشدم. خندۀ بچهها نیز مرا ناراحت و عصبانی میکرد.
قلمرو زبانی:
ابداً: هرگز، اصلاً
بور: در اینجا شرمنده و خجل
نشانه رفتن: هدف گرفتن
قلمرو ادبی:
بور شدن: کنایه از شرمنده شدن
به رگ غیرتم برخوردن: کنایه از ناراحت و عصبانی شدن
رگ غیرت: اضافه استعاری
بدبختانه یک بار هم کسی به دردم نرسید. تمام غفلتهایم را که ناشی از نابینایی بود، حمل بر بیاستعدادی و مُهملی و ولنگاریام کردند. خودم هم با آنها شریک میشدم. با آنکه چندین سال بود که شهرنشین بودیم، خانۀ ما شکل دهاتیاش را حفظ کرده بود. مهمانداری ما پایان نداشت. خدایش بیامرزد، پدرم دریادل بود؛ در لاتی کار شاهان را میکرد؛ ساعتش را میفروخت و مهمانش را پذیرایی میکرد.
✓ معنی: متأسفانه هیچکس متوجه مشکل اصلی من نشد. همۀ خطاهایی را که در حقیقت نتیجۀ کمبینایی من بود، به بیاستعدادی، تنبلی و بیبندوباری نسبت میدادند و خودم هم این قضاوت را باور کرده بودم. با اینکه چند سال در شهر زندگی میکردیم، خانۀ ما هنوز حالوهوای زندگی روستایی و مهماننوازی فراوان داشت. پدرم بسیار بخشنده و جوانمرد بود و حتی ممکن بود برای پذیرایی از مهمان، ساعت خودش را بفروشد.
قلمرو زبانی:
غفلت: بیتوجهی
ناشی: پدیدآمده و حاصلشده
حمل: نسبت دادن و تعبیر کردن
مُهملی: بیکاری و تنبلی
ولنگاری: بیبندوباری و بیمبالاتی
دهاتی: روستایی
لات: در اینجا جوانمرد
قلمرو ادبی:
کسی به دردم نرسید: کنایه از اینکه کسی کمکم نکرد
حمل بر چیزی کردن: کنایه از نسبت دادن به آن
پدرم دریادل بود: کنایه از بسیار بخشنده بودن و دارای تشبیه درونواژهای
در لاتی کار شاهان را میکرد: کنایه از اینکه با وجود دارایی کم، مانند شاهان بخشندگی میکرد
یکی از این مهمانان، پیرزن کازرونی بود. کارش نوحهسرایی برای زنان بود. روضه میخواند. اتّفاقاً شیرینزبان و نقّال هم بود. ما بچّهها خیلی او را دوست میداشتیم. چون با کسی رودربایستی نداشت، رُک و راست هم بود و عیناً عیب دیگران را پیش چشمشان میگفت، ننه خیلی او را دوست میداشت.
✓ معنی: یکی از مهمانان همیشگی خانۀ ما پیرزنی اهل کازرون بود که برای زنان نوحه و روضه میخواند. او خوشصحبت و داستانگو بود و ما بچهها دوستش داشتیم. از کسی رودربایستی نداشت و بسیار صریح بود و عیب دیگران را بدون تعارف در حضور خودشان بیان میکرد؛ مادرم نیز به همین دلیل او را دوست داشت.
قلمرو زبانی:
نوحه: شعری که در مراسم سوگواری و عزاداری خوانده میشود
روضه: سوگواری
نقّال: داستانگو
رودربایستی: شرم و ملاحظه
رُک و راست: صریح و بدون تعارف
عیناً: دقیقاً
قلمرو ادبی:
شیرینزبان: حسآمیزی و کنایه از خوشصحبت بودن
زبان: مجاز از سخن
رودربایستی نداشتن: کنایه از صریح و بیتعارف بودن
رُک و راست بودن: کنایه از صریح بودن
چشم: مجاز از خود شخص
خلاصه، مهمان عزیزی بود، زادالمعاد و کتاب دعا و کتاب جودی و هر چه از این کتب تعزیه و مرثیه بود، همراه داشت. همۀ این کتابها را در یک بقچه میپیچید. یک عینک هم داشت؛ از آن عینکهای بادامیشکل قدیم.
✓ معنی: در مجموع، پیرزن مهمان محبوبی بود. کتابهای دعا، مرثیه و تعزیه را همراه خودش میآورد و همۀ آنها را در پارچهای میپیچید. یک عینک قدیمی هم داشت که شیشههایش به شکل بادام بود.
قلمرو زبانی:
زادالمعاد: کتاب دعا از علامه مجلسی
کتاب جودی: از کتابهای مرثیه مربوط به عبدالجواد جودی
تعزیه: شبیهخوانی
مرثیه: سوگسروده
بقچه: پارچۀ بزرگی که وسایل را در آن میپیچند
بادامی: شبیه بادام
قلمرو ادبی:
عینکهای بادامیشکل: تشبیه
البته عینک، کهنه بود؛ به قدری کهنه بود که فرامش شکسته بود امّا پیرزنِ کذا به جای دستۀ فرام، یک تکّه سیم سمت راستش چسبانیده بود و یک نخ قند را میکشید و چند دور، دور گوش چپش میپیچید.
✓ معنی: عینک بسیار قدیمی و فرسوده بود و قابش شکسته بود. پیرزن به جای دستۀ شکسته یک تکه سیم در سمت راست آن وصل کرده و در سمت دیگر نیز نخ محکمی بسته بود و آن نخ را چند بار دور گوش چپش میپیچید تا عینک روی صورتش بماند.
قلمرو زبانی:
فرام: فریم و قاب عینک
کذا: آنچنانی، چنین
نخ قند: نوعی نخ محکم که از الیاف کنف ساخته میشد
من قُلا کردم و روزی که پیرزن نبود، رفتم سر بقچهاش. اوّلاً کتابهایش را به هم ریختم. بعد برای مسخره از روی بدجنسی و شرارت، عینک موصوف را از جعبهاش درآوردم. آن را به چشم گذاشتم که بروم و با این ریختِ مضحک سر به سر خواهرم بگذارم و دهنکجی کنم.
✓ معنی: منتظر فرصتی بودم که پیرزن در خانه نباشد. وقتی فرصت مناسب پیدا شد، سراغ بقچهاش رفتم و ابتدا کتابهای او را به هم ریختم. سپس از روی شیطنت و بدجنسی، عینک یادشده را از جعبه بیرون آوردم و به چشم زدم تا با ظاهر خندهآورم خواهرم را دست بیندازم و مسخره کنم.
قلمرو زبانی:
قُلا: کمین
قُلا کردن: در کمین بودن و منتظر فرصت ماندن
سر چیزی رفتن: سراغ چیزی رفتن
مسخره: ریشخند
شرارت: بدنهادی و بدجنسی
موصوف: وصفشده؛ همان عینکی که پیشتر دربارهاش سخن گفته شد
مضحک: خندهآور و مسخرهآمیز
ریخت: شکل و قیافه
قلمرو ادبی:
قُلا کردن: کنایه از در کمین فرصت بودن
سر به سر کسی گذاشتن: کنایه از آزار و اذیت یا شوخی کردن با کسی
دهنکجی کردن: کنایه از مسخره کردن
آه، هرگز فراموش نمیکنم. برای من لحظۀ عجیب و عظیمی بود؛ همین که عینک به چشم من رسید، ناگهان دنیا برایم تغییر کرد؛ همه چیز برایم عوض شد. یادم میآید که بعدازظهر یک روز پاییز بود. آفتاب رنگرفته و زردی طالع بود. برگ درختان مثل سربازان تیرخورده تکتک میافتادند.
✓ معنی: آن لحظه را هرگز فراموش نمیکنم؛ برای من تجربهای بسیار شگفتانگیز و مهم بود. به محض اینکه عینک را به چشم زدم، تصویر جهان در نظرم کاملاً دگرگون شد. آن روز، بعدازظهر یکی از روزهای پاییز بود؛ نور خورشید کمرنگ و زرد بود و برگهای درختان یکییکی مانند سربازانی که تیر خوردهاند، بر زمین میافتادند.
قلمرو زبانی:
عظیم: بزرگ و بسیار مهم
رنگرفته: کمرنگ و بیفروغ
طالع: طلوعکننده و در حال پدیدار شدن
تکتک: یکییکی
قلمرو ادبی:
برگ درختان مثل سربازان تیرخورده: تشبیه
افتادن برگهای پاییزی به افتادن سربازانی که در میدان نبرد تیر خوردهاند، مانند شده است.
من که تا آن روز از درختها جز انبوهی برگِ درهمرفته چیزی نمیدیدم، ناگهان برگها را جدا جدا دیدم. من که دیوار مقابل اتاقمان را یکدست و صاف میدیدم و آجرها مخلوط با هم به چشمم میخورد، در قرمزی آفتاب، آجرها را تکتک دیدم و فاصلۀ آنها را تشخیص دادم.
✓ معنی: تا آن روز برگهای درخت را به صورت تودهای درهم و نامشخص میدیدم؛ اما با عینک برای اولین بار هر برگ را جداگانه تشخیص دادم. دیوار روبهروی اتاقمان را نیز قبلاً صاف و یکپارچه میدیدم، ولی اکنون تکتک آجرها و حتی فاصله میان آنها را در نور سرخرنگ آفتاب میتوانستم ببینم.
قلمرو زبانی:
انبوه: فراوان و متراکم
درهمرفته: درهمآمیخته
یکدست: یکپارچه و یکنواخت
مخلوط: آمیخته
تشخیص دادن: بازشناختن و تمیز دادن
قلمرو ادبی:
آجرها را تکتک دیدم: کنایه از بهتر و دقیقتر شدن بینایی
درخت / برگ و دیوار / آجر: مراعات نظیر
نمیدانید چه لذّتی یافتم؛ مثل آن بود که دنیا را به من دادهاند. ذوقزده بشکن میزدم و میپریدم. احساس کردم که من تازه متولّد شدهام.
✓ معنی: از واضح دیدن جهان چنان لذت و شادیای پیدا کردم که گویی تمام دنیا را به من بخشیدهاند. از شدت خوشحالی بشکن میزدم و بالا و پایین میپریدم و احساس میکردم زندگی تازهای برایم آغاز شده است.
قلمرو زبانی:
لذّت: خوشی و احساس دلپذیر
ذوقزده: بسیار شاد و هیجانزده
متولّد: زادهشده
قلمرو ادبی:
دنیا را به من دادهاند: کنایه از شادی و خوشحالی بسیار
دنیا: مجاز از نعمتهای دنیا
بشکن زدن: کنایه از ذوق و خوشحالی فراوان
تازه متولد شدهام: کنایه از آغاز تجربه و زندگی تازه
عینک را درآوردم، دوباره دنیای تیره در چشمم آمد امّا این بار مطمئن و خوشحال بودم. آن را بستم و در جلدش گذاشتم. به ننه هیچ نگفتم. فکر کردم اگر یک کلمه بگویم، عینک را از من خواهد گرفت و چند نی قلیان به سر و گردنم خواهد زد.
✓ معنی: وقتی عینک را از چشم برداشتم، دوباره جهان را تار دیدم؛ اما حالا مطمئن شده بودم که مشکل از چشمهای من است و عینک میتواند آن را برطرف کند. عینک را جمع کردم و در جعبهاش گذاشتم و چیزی به مادرم نگفتم، چون میترسیدم اگر بفهمد، عینک را از من بگیرد و مرا تنبیه کند.
قلمرو زبانی:
تیره: تار و کمنور
جلد: پوشش و جعبه
نی قلیان: نیای که در ساخت قلیان به کار میرود
قلمرو ادبی:
دنیای تیره: کنایه از جهانی که به سبب ضعف چشم تار دیده میشد
چند نی قلیان به سر و گردنم خواهد زد: کنایه از تنبیه و کتک خوردن
میدانستم پیرزن تا چند روز دیگر به خانۀ ما برنمیگردد. قوطی حلبی عینک را در جیب گذاشتم و سرخوش از دیدار دنیای جدید به مدرسه رفتم.
✓ معنی: میدانستم پیرزن چند روز دیگر به خانه ما نمیآید؛ بنابراین جعبۀ فلزی عینک را در جیبم گذاشتم و از اینکه جهان را به شکلی تازه و روشن دیده بودم، شاد و هیجانزده به مدرسه رفتم.
قلمرو زبانی:
قوطی: جعبه و ظرف کوچک
حلبی: ساختهشده از ورق فلزی
سرخوش: شاد و خوشحال
قلمرو ادبی:
دیدار دنیای جدید: تشخیص و استعاره؛ دنیا مانند انسانی تصور شده که میتوان با او دیدار کرد.
دنیای جدید: کنایه از جهانی که راوی اکنون با وضوح و روشنی میدید
درس ساعت اوّل تجزیه و ترکیب عربی بود. معلّم عربی، پیرمرد شوخ و نکتهگویی بود. من که دیگر به چشمم اطمینان داشتم، برای نشستن بر نیمکت اوّل کوشش نکردم. رفتم و در ردیف آخِر نشستم. میخواستم چشمم را با عینک امتحان کنم.
✓ معنی: زنگ اول درس تجزیه و ترکیب عربی داشتیم و معلممان پیرمردی شوخطبع و نکتهگو بود. اکنون که میدانستم با عینک میتوانم خوب ببینم، مثل همیشه برای نشستن در ردیف اول عجله نکردم و به آخر کلاس رفتم تا توان بیناییام را با عینک آزمایش کنم.
قلمرو زبانی:
تجزیه و ترکیب: بررسی ساخت واژهها و نقش آنها در جمله
نکتهگو: شوخ و خوشسخن
اطمینان: یقین و اعتماد
کوشش: تلاش
کلاس ما شاگرد زیادی نداشت. همۀ شاگردان اگر حاضر بودند، تا ردیف ششم کلاس مینشستند. در حالی که کلاس ده ردیف نیمکت داشت و من برای امتحان چشم مسلّح، ردیف دهم را انتخاب کرده بودم.
✓ معنی: تعداد دانشآموزان کلاس ما کم بود و حتی اگر همۀ آنها حاضر بودند، بیشتر از شش ردیف پر نمیشد. کلاس ده ردیف نیمکت داشت و من عمداً دورترین ردیف را انتخاب کرده بودم تا ببینم چشمم با کمک عینک از آن فاصله چقدر خوب میبیند.
قلمرو زبانی:
مسلّح: سلاحدار و مجهز
چشم مسلّح: چشمی که به کمک عینک مجهز شده است
انتخاب: برگزیدن
قلمرو ادبی:
چشم مسلّح: تعبیر طنزآمیز؛ عینک مانند ابزاری تصور شده که چشم را مجهز میکند.
این کار با مختصر سابقۀ شرارتی که داشتم، اوّل وقت کلاس، سوءظنّ پیرمرد معلّم را تحریک کرد. دیدم چپچپ به من نگاه میکند. پیش خودش خیال کرده چه شده که این شاگرد شیطان، برخلاف همیشه ته کلاس نشسته است. نکند کاسهای زیر نیمکاسه باشد.
✓ معنی: چون کمی سابقۀ شیطنت داشتم، نشستن غیرعادی من در آخر کلاس باعث شد معلم به من بدگمان شود. دیدم با شک و تردید نگاهم میکند و احتمالاً با خودش میگوید چرا این شاگرد شیطان برخلاف همیشه به انتهای کلاس رفته است؛ شاید نقشه و شیطنتی پشت این رفتار باشد.
قلمرو زبانی:
مختصر: اندک
سابقه: پیشینه
شرارت: فتنهانگیزی و شیطنت
سوءظن: بدگمانی
ته کلاس: انتهای کلاس
نکند: مبادا
نیمکاسه: کاسۀ کوچک
قلمرو ادبی:
چپچپ نگاه کردن: کنایه از با تعجب و بدگمانی نگاه کردن
کاسهای زیر نیمکاسه بودن: کنایه از وجود داشتن نقشه یا ماجرایی پنهانی؛ دارای آرایۀ تمثیل
بچّهها هم کم و بیش تعجّب کردند؛ خاصّه آنکه به حال من آشنا بودند. میدانستند که برای ردیف اوّل سالها جنجال کردهام. با این همه، درس شروع شد. معلّم، عبارتی عربی را بر تخته سیاه نوشت و بعد جدولی خطکشی کرد. یک کلمۀ عربی در ستون اوّل جدول نوشت و در مقابل آن کلمه را تجزیه کرد. در چنین حالی، موقع را مغتنم شمردم؛ دست بردم و با دقّت عینک را از جعبه بیرون آوردم؛ آن را به چشم گذاشتم. دستۀ سیمی را به پشت گوش راست گذاشتم. نخ قند را به پشت گوش چپ بردم و چند دور تاب دادم و بستم.
✓ معنی: دانشآموزان نیز از اینکه برخلاف همیشه در آخر کلاس نشسته بودم، تعجب کردند؛ زیرا میدانستند سالها برای نشستن در ردیف اول تلاش میکردم. وقتی معلم درس را آغاز کرد و روی تخته نوشت، فرصت را مناسب دیدم و عینک را به چشم زدم. یک طرف عینک را با دستۀ سیمی و طرف دیگر را با نخ قند پشت گوشم محکم کردم.
قلمرو زبانی:
خاصّه: بهویژه
جنجال: آشوب، هیاهو و داد و فریاد
موقع: وقت و زمان
مغتنم: ارزشمند و مناسب
موقع را مغتنم شمردن: فرصت را مناسب دانستن
نخ قند: نوعی نخ محکم که از الیاف کنف ساخته میشود
تاب دادن: پیچاندن
در این حال، وضع من تماشایی بود. قیافۀ یُغورم، صورت درشتم، بینی گردنکش و دراز و عقابیام، هیچ کدام، با عینکِ بادامیِ شیشه کوچک جور نبود. تازه اینها به کنار، دستههای عینک، سیم و نخ، قوز بالا قوز بود و هر پدرمردۀ مصیبتدیدهای را میخنداند؛ چه رسد به شاگردان مدرسهای که بیخود و بیجهت از تَرَک دیوار هم خندهشان میگرفت.
✓ معنی: ظاهر من در آن لحظه بسیار خندهدار شده بود. صورت درشت، بینی بلند و عقابی و قیافۀ بدقوارهام هیچ تناسبی با آن عینک کوچک و بادامی نداشت. سیم و نخ دو طرف عینک هم وضع را خندهدارتر کرده بود؛ مخصوصاً برای دانشآموزانی که حتی با دیدن موضوعی کاملاً عادی هم به خنده میافتادند.
قلمرو زبانی:
یُغور: درشت و بدقواره
جور: هماهنگ و متناسب
بینی گردنکش: بینی بلند و کشیده
قوز: گوژ و برآمدگی
تَرَک: شکاف
قلمرو ادبی:
بینی گردنکش و دراز و عقابی: تشبیه
قوز بالا قوز: کنایه از بیشتر و دوچندان شدن مشکل
پدرمرده: کنایه از فرد بدبخت
تَرَک دیوار: مجاز از امور بسیار عادی و بیاهمیت
از ترک دیوار هم خندیدن: کنایه از بیدلیل خندیدن
خدا روز بد نیاورد. سطر اوّل را که معلّم بزرگوار نوشت، رویش را برگرداند که کلاس را ببیند و درک شاگردان را از قیافهها تشخیص دهد، ناگهان نگاهش به من افتاد. حیرتزده گچ را انداخت و قریب به یک دقیقه بِرّ و بِرّ چشم به عینک و قیافۀ من دوخت. من متوجّه موضوع نبودم. چنان غرق لذّت بودم که سر از پا نمیشناختم. من که در ردیف اوّل با هزاران فشار و زحمت، نوشتۀ روی تخته را میخواندم، اکنون در ردیف دهم، آن را مثل بلبل میخواندم! مَسحور کار خود بودم؛ ابداً توجّهی به ماجرای شروعشده نداشتم. بیتوجّهی من و اینکه با نگاهها هیچ اضطرابی نشان ندادم، معلّم را در ظنّ خود تقویت کرد. یقین شد که من بازی جدیدی درآوردهام که او را دست بیندازم و مسخره کنم.
✓ معنی: معلم پس از نوشتن سطر اول، برگشت تا از حالت چهرۀ دانشآموزان بفهمد درس را متوجه شدهاند یا نه. ناگهان مرا با آن عینک عجیب دید و از شدت تعجب گچ از دستش افتاد. من اصلاً متوجه او نبودم؛ آنقدر از واضح خواندن نوشتههای تخته از ردیف دهم خوشحال بودم که اتفاقهای اطراف را نمیدیدم. همین بیاعتنایی، بدگمانی معلم را بیشتر کرد و او مطمئن شد که قصد دارم با یک شیطنت تازه مسخرهاش کنم.
قلمرو زبانی:
قریب: نزدیک
سطر: یک خط از نوشته
حیرتزده: متحیر و شگفتزده
بِرّ و بِرّ: خیرهخیره و با دقت
مَسحور: شیفته، مفتون و مجذوب
اضطراب: پریشانی و نگرانی
ابداً: اصلاً، به هیچ وجه
یقین شد: باور کرد و مطمئن شد
ظن: گمان
بازی جدیدی درآوردن: شروع کردن یک کار تازه و شیطنتآمیز
قلمرو ادبی:
سر از پا نشناختن: کنایه از شادی و هیجان بسیار
چشم دوختن: کنایه از با دقت و خیره نگاه کردن
غرق لذّت: اضافه استعاری
مثل بلبل میخواندم: تشبیه و کنایه از روان خواندن
دست انداختن: کنایه از مسخره کردن
غرق چیزی بودن: کنایه از تمرکز و مشغول شدن کامل
میخواندم: ایهام تناسب؛ «خواندن نوشته» و «آواز خواندن» که با «بلبل» تناسب دارد
ناگهان چون پلنگی خشمناک راه افتاد. اتّفاقاً این آقای معلّم لهجۀ غلیظ شیرازی داشت و اصرار داشت که خیلی خیلی عامیانه صحبت کند. همین طور که پیش میآمد، با لهجۀ خاصّش گفت:
«بهبه! مثل قوّالها صورتک زدی؟ مگه اینجا دستۀ هفتصندوقی آوردن.»
✓ معنی: معلم ناگهان با خشم به سمت من آمد. او لهجۀ پررنگ شیرازی داشت و دوست داشت بسیار عامیانه صحبت کند. با طعنه گفت: بهبه! مثل بازیگران نمایشهای دورهگرد برای خودت صورتک گذاشتهای؟ مگر اینجا محل اجرای نمایش است؟
قلمرو زبانی:
غلیظ: شدید و پررنگ
اصرار: پافشاری
قوّال: در اینجا بازیگر نمایشهای دورهگرد
صورتک: نقاب و چهرۀ مصنوعی
هفتصندوقی: گروههای نمایشی دورهگرد که وسایل اجرای خود را در صندوقها حمل میکردند
قلمرو ادبی:
چون پلنگی خشمناک: تشبیه
معلّم مانند پلنگ: تشبیه
لهجۀ غلیظ: حسآمیزی
تا وقتی که معلّم سخن نگفته بود، کلاس آرام بود و بچّهها به تخته سیاه، چشم دوخته بودند. وقتی صدای آقا معلّم را شنیدند؛ شاگردان کلاس رو برگردانیدند که از واقعه باخبر شوند. همین که شاگردان به عقب نگریستند و عینک مرا با توصیفی که از آن شد، دیدند؛ یک مرتبه گویی زلزله آمد و کوه شکست. صدای مهیب خندۀ آنان کلاس و مدرسه را تکان داد. هِر و هِر، تمام شاگردان به قهقهه افتادند، این کار، بیشتر معلّم را عصبانی کرد. برای او توهّم شد که همۀ بازیها را برای مسخره کردنش راه انداختهام. احساس کردم که خطری پیش آمده؛ خواستم به فوریت عینک را بردارم. تا دست به عینک بردم فریاد معلّم بلند شد: «دست نزن؛ بگذار همین طور تو را با صورتک پیش مدیر ببرم. تو را چه به مدرسه و کتاب و درس خواندن؟!»
✓ معنی: تا قبل از حرف زدن معلم، دانشآموزان متوجه ظاهر من نشده بودند. وقتی برگشتند و عینکم را دیدند، چنان خنده شدیدی سر دادند که کلاس به هم ریخت. این خندهها معلم را بیشتر عصبانی کرد؛ چون تصور کرد همۀ ماجرا نقشهای برای مسخره کردن او بوده است. من که خطر را احساس کرده بودم، خواستم عینک را بردارم، اما معلم اجازه نداد و گفت با همان وضع مرا نزد مدیر خواهد برد.
قلمرو زبانی:
چشم دوختن: خیره شدن
مهیب: بسیار شدید و ترسآور
هِر و هِر: صدای خندۀ پیدرپی؛ نامآوا
قهقهه: خندۀ بلند و پیاپی
توهّم: پنداشتن و تصور نادرست
راه انداختن: ایجاد کردن
به فوریت: فوراً و سریع
قلمرو ادبی:
گویی زلزله آمد و کوه شکست: تشبیه و اغراق
آمدن زلزله و شکستن کوه: کنایه از شلوغی و هیاهوی بسیار
صدای خنده کلاس و مدرسه را تکان داد: اغراق در بلندی صدای خنده
صورتک: استعاره از عینک
مدرسه / کتاب / درس: مراعات نظیر
حالا کلاس سخت در خنده فرورفته، منِ بدبخت هم دست و پایم را گم کردهام. گنگ شدهام؛ نمیدانم چه بگویم. مات و مبهوت عینکِ کذا به چشمم است و خیرهخیره معلّم را نگاه میکنم. این بار سخت از جا دررفت و درست آمد کنار نیمکت من و چنین خطاب کرد: «پاشو برو بیرون!»
✓ معنی: کلاس هنوز غرق خنده بود و من نیز آنقدر هول و دستپاچه شده بودم که نمیدانستم چه بگویم. حیرتزده فقط به معلم نگاه میکردم. معلم نیز این بار کاملاً عصبانی شد، کنار نیمکتم آمد و دستور داد از کلاس بیرون بروم.
قلمرو زبانی:
مات و مبهوت: سرگشته و حیران
کذا: آنچنانی، چنین
خیرهخیره: با نگاه ثابت و مستقیم
قلمرو ادبی:
دست و پایم را گم کردن: کنایه از هول و دستپاچه شدن
از جا دررفتن: کنایه از بسیار خشمگین شدن
غرق خنده: اضافه استعاری و کنایه از بسیار خندیدن
منِ بدبخت هم بلند شدم، عینک همان طور به چشمم بود و کلاس هم غرق خنده بود، پریدم و از کلاس بیرون جستم.
✓ معنی: من نیز با همان عینک از جایم بلند شدم و در حالی که تمام کلاس همچنان میخندید، با عجله از کلاس بیرون رفتم.
قلمرو زبانی:
پریدن: جهیدن
جستن: جهش کردن
آقای مدیر و آقای ناظم و آقای معلّم عربی کمیسیون کردند. بعد از چانه زدن بسیار تصمیم به اخراجم گرفتند. وقتی خواستند تصمیم را به من ابلاغ کنند، ماجرای نیمهکوری خود را برایشان گفتم. اوّل باور نکردند؛ امّا آن قدر گفتهام صادقانه بود که در سنگ هم اثر میکرد. وقتی مطمئن شدند که من نیمهکورم، از تقصیرم گذشتند و آقای معلّم عربی با همان لهجه گفت:
✓ معنی: مدیر، ناظم و معلم عربی جلسهای تشکیل دادند و پس از گفتوگوی فراوان تصمیم گرفتند مرا از مدرسه اخراج کنند. هنگامی که خواستند این تصمیم را اعلام کنند، حقیقتِ ضعف بیناییام را توضیح دادم. ابتدا باور نکردند، اما آنقدر صادقانه حرف زدم که قانع شدند. وقتی مطمئن شدند واقعاً کمبینا هستم، مرا بخشیدند.
قلمرو زبانی:
کمیسیون: جلسه یا هیئتی برای بررسی یک موضوع
کمیسیون کردن: تشکیل جلسه دادن
اخراج: بیرون کردن
ابلاغ: رساندن رسمی پیام یا تصمیم
تقصیر: خطا، جرم و کوتاهی
گذشتند: عفو کردند و نادیده گرفتند
قلمرو ادبی:
چانه زدن: کنایه از گفتوگوی طولانی و بحث کردن
سنگ: نماد سختی و نفوذناپذیری
در سنگ هم اثر کردن: کنایه از بسیار اثرگذار و قانعکننده بودن سخن
«بچّه، میخواستی زودتر بگی، جونت بالا بیاد، اوّل میگفتی. حالا فردا وقتی مدرسه تعطیل شد، بیا شاه چراغ دم دکون میز سلیمون عینکساز.» فردا پس از یک عمر رنج و بدبختی و پس از خفّت دیروز، وقتی که مدرسه تعطیل شد، رفتم در صحن شاه چراغ، دم دکّان میرزا سلیمانِ عینکساز. آقا معلّم عربی هم آمد؛ یکییکی عینکها را از میرزا سلیمان گرفت و به چشم من گذاشت و گفت: «نگاه کن به ساعت شاه چراغ، ببین عقربۀ کوچک را میبینی یا نه؟» بنده هم یکییکی عینکها را امتحان کردم. بالاخره یک عینک به چشمم خورد و با آن، عقربۀ کوچک را دیدم. پانزده قران دادم و آن را از میرزا سلیمان خریدم و به چشمم گذاشتم و عینکی شدم.
✓ معنی: معلم گفت: باید زودتر مشکل چشمت را میگفتی. سپس از من خواست روز بعد پس از تعطیلی مدرسه کنار شاهچراغ به مغازۀ میرزا سلیمان عینکساز بروم. روز بعد به آنجا رفتم و خود معلم نیز آمد. او چند عینک را یکییکی روی چشمم امتحان کرد و از من خواست عقربۀ کوچک ساعت شاهچراغ را نگاه کنم. سرانجام عینکی پیدا شد که با آن واضح میدیدم؛ پانزده قران پرداختم، آن را خریدم و از آن پس عینکی شدم.
قلمرو زبانی:
بگی: بگویی
شاه چراغ: لقبی که شیرازیان به احمد بن موسی دادهاند
دَم: نزدیک و کنار
دکون: شکل محاورهای «دکّان»
خفّت: خواری و شرمندگی
میز سلیمون: صورت محاورهای «میرزا سلیمان»
صحن: محوطه
عقربه: نشانگر ساعت
قران: واحد پول قدیم ایران
قلمرو ادبی:
جونت بالا بیاد: کنایه از اینکه «زودتر حرفت را بزن»
به چشمم خورد: کنایه از اینکه برای چشمم مناسب بود
مفهوم کلی قصه عینکم:
یکی از نکتههای مهم داستان، پرهیز از قضاوت عجولانه است. راوی سالها به دلیل رفتارهایی که در حقیقت نتیجۀ ضعف بینایی او بود، به بیدقتی، بیاستعدادی و تنبلی متهم میشد. حتی ماجرای عینک در مدرسه نیز ابتدا یک شیطنت تصور شد؛ اما با روشن شدن علت واقعی، نگاه دیگران به او تغییر کرد.
معنی کلمات و واژه های درس شانزدهم فارسی یازدهم؛ قصه عینکم
در این بخش، معنی واژهها و اصطلاحات مهم درس شانزدهم فارسی یازدهم «قصه عینکم» را به صورت یکجا و مرتب میخوانید. این فهرست از واژههایی تهیه شده است که در بخشهای مختلف درس و قلمرو زبانی آن اهمیت بیشتری دارند.
به قدری: به اندازهای
حادثه: رویداد و اتفاق
فروغ: نور، پرتو و روشنایی
پرفروغ: بسیار روشن و درخشان
میدرخشد: نور و پرتو میافکند
گویی: گویا، انگار، مثل اینکه
تعلیمی: عصای سبکی که در دست میگیرند
کراوات: گردنآویز
فرنگیمآبی: رفتار کردن به شیوۀ اروپاییان و تقلید از آداب آنان
فرنگیمآب: کسی که به شیوۀ اروپاییان رفتار میکند
متمدّن: دارای تمدن؛ در متن در مفهوم شهری و امروزی
تجدّد: نوگرایی و گرایش به شیوههای تازه
افراط: زیادهروی و تندروی
هست و نیست: اصطلاحی عامیانه به معنی «حتماً، بیبروبرگرد»
متجدّدانه: نوگرایانه و مطابق شیوههای جدید
متلک: سخن نیشدار و طعنهآمیز
عَلَم: پرچم
میمانید: شبیه و مانند هستید
شوربا: نوعی آش ساده
سو: قدرت دیدن و بینایی
کمسو: دارای بینایی ضعیف
غالباً: بیشتر اوقات
بد و بیراه: ناسزا و سخن توهینآمیز
شماتت: سرزنش و ملامت
افسار: عنان و وسیلۀ مهار حیوان
گسیخته: پاره و رهاشده
شلخته: نامرتب و بینظم
هردمبیل: بیقاعده، بینظم و بیترتیب
هپل و هپو: بیمبالات، دستوپاچلفتی و بیقید
بور: در این درس، شرمنده و خجل
حمل: تعبیر و نسبت دادن
مُهملی: تنبلی و بیکاری
ولنگاری: بیبندوباری و بیمبالاتی
دهاتی: روستایی
لات: در این متن، جوانمرد و بخشنده
نوحه: شعر یا سخنی که در مراسم سوگواری خوانده میشود
روضه: ذکر مصیبت و سوگواری مذهبی
نقّال: داستانگو و روایتکنندۀ داستان
رودربایستی: شرم و ملاحظه در برخورد با دیگران
رُک و راست: صریح و بدون تعارف
زادالمعاد: نام کتابی در دعا و اعمال مذهبی
کتاب جودی: کتابی در زمینۀ مرثیه و سوگواری
تعزیه: شبیهخوانی و نمایش مذهبی مربوط به واقعۀ کربلا
مرثیه: شعر یا سخن سوگوارانه
بقچه: پارچۀ بزرگی که وسایل یا لباس را در آن میپیچند
بادامی: شبیه بادام
فرام: فریم و قاب عینک
کذا: چنین، آنچنانی
نخ قند: نوعی نخ محکم که از الیاف کنف ساخته میشود
قُلا: کمین
قُلا کردن: در کمین فرصت ماندن
سر چیزی رفتن: به سراغ چیزی رفتن
مسخره: ریشخند
شرارت: بدجنسی و بدنهادی
موصوف: وصفشده و یادشده
مضحک: خندهآور و مسخرهآمیز
ریخت: شکل و قیافه
آفتاب رنگرفته: آفتاب کمنور و بیرنگ
طالع: طلوعکننده و پدیدارشونده
مخلوط: آمیخته و درهمشده
نی قلیان: نی یا لولهای که در ساخت قلیان به کار میرود
سرخوش: شاد و خوشدل
نکتهگو: شوخ و بذلهگو
شوخ: نکتهگو و اهل شوخی
مسلّح: سلاحدار؛ در متن یعنی مجهز
چشم مسلّح: چشمی که به عینک مجهز شده است
سابقه: پیشینه
شرارت: شیطنت و بدی کردن
سوءظن: بدگمانی
نکند: مبادا
نیمکاسه: پیاله یا کاسۀ کوچک
خاصّه: بهویژه و مخصوصاً
جنجال: آشوب، هیاهو و دادوفریاد
موقع: زمان و فرصت
مغتنم: ارزشمند و مناسب
تاب دادن: پیچاندن
یُغور: درشت و بدقواره
جور: هماهنگ و متناسب
بینی گردنکش: بینی بلند و کشیده
قوز: گوژ و برآمدگی
تَرَک: شکاف
قریب: نزدیک
سطر: یک خط از نوشته
حیرتزده: متعجب و سرگشته
بِرّ و بِرّ: خیرهخیره و با دقت
مسحور: شیفته، مفتون و مجذوب
اضطراب: پریشانی و نگرانی
ابداً: اصلاً و به هیچ وجه
یقین: باور و اطمینان کامل
ظن: گمان
غلیظ: شدید و پررنگ
اصرار: پافشاری
قوّال: در این درس، بازیگر نمایشهای دورهگرد
صورتک: نقاب یا چهرۀ مصنوعی که روی صورت قرار میگیرد
هفتصندوقی: گروههای نمایشی دورهگردی که وسایل اجرای خود را در صندوقها حمل میکردند
چشم دوختن: خیره شدن و با دقت نگاه کردن
مهیب: سهمگین و ترسآور
هِر و هِر: صدای خندۀ پیدرپی؛ نامآوا
قهقهه: خندۀ بلند و پیاپی
توهّم: پنداشت و تصور نادرست
راه انداختن: ایجاد و درست کردن
مات و مبهوت: بسیار حیران و سرگشته
خیرهخیره: با نگاه ثابت و مستقیم
پریدن: جهیدن
جستن: جهش کردن
به فوریت: فوراً و سریع
کمیسیون: هیئت یا جلسهای که برای بررسی یک موضوع تشکیل میشود
کمیسیون کردن: تشکیل جلسه دادن
اخراج: بیرون کردن
ابلاغ: رساندن رسمی نامه، پیام یا تصمیم به کسی
تقصیر: خطا، کوتاهی یا گناه
گذشتن از تقصیر: بخشیدن و نادیده گرفتن خطا
بگی: صورت گفتاری «بگویی»
شاهچراغ: لقب احمد بن موسی (ع) و نام بارگاه ایشان در شیراز
دَم: نزدیک و کنار
دکون: صورت گفتاری «دکّان»؛ مغازه
میز سلیمون: صورت محاورهای «میرزا سلیمان»
خفّت: خواری و شرمندگی
صحن: محوطۀ باز یک بنا یا زیارتگاه
عقربه: نشانگر ساعت
قران: واحد پول رایج در گذشته
اصطلاحات و کنایههای مهم درس:
بد و بیراه گفتن: ناسزا گفتن
چشمم سو نداشت: بیناییام ضعیف بود
به رگ غیرتم برخورد: ناراحت و عصبانی شدم
به دردم نرسید: به کارم نیامد و کمکم نکرد
حمل بر چیزی کردن: چیزی را به آن علت نسبت دادن
دریادل بودن: بسیار بخشنده و بزرگوار بودن
سر به سر کسی گذاشتن: کسی را اذیت و دست انداختن
دهنکجی کردن: مسخره کردن
دنیا را به کسی دادن: او را بسیار خوشحال کردن
چپچپ نگاه کردن: با تعجب و بدگمانی نگاه کردن
کاسهای زیر نیمکاسه بودن: وجود داشتن راز، نقشه یا ماجرایی پنهانی
قوز بالا قوز: افزوده شدن مشکل تازه بر مشکل قبلی
سر از پا نشناختن: از شدت شادی و هیجان از خود بیخود شدن
چشم دوختن: با دقت نگاه کردن
مثل بلبل خواندن: بسیار روان خواندن
دست انداختن: مسخره کردن
دست و پا گم کردن: هول و دستپاچه شدن
از جا دررفتن: بسیار عصبانی شدن
در سنگ هم اثر کردن: بسیار اثرگذار و قانعکننده بودن
جونت بالا بیاد: زودتر حرفت را بزن
به چشمم خورد: برای چشمم مناسب بود
واژههای مهمتر برای امتحان:
فرنگیمآب، تجدّد، تعلیمی، شماتت، هردمبیل، هپل و هپو، مُهملی، ولنگاری، نقّال، بقچه، فرام، کذا، قُلا، موصوف، مضحک، سوءظن، مغتنم، یُغور، مسحور، قوّال، هفتصندوقی، مهیب، ابلاغ، خفّت و قران از واژههایی هستند که بهتر است با دقت بیشتری مرور شوند.
مطالب پیشنهادی :