معنی روان خوانی میثاق دوستی فارسی یازدهم؛ آرایهها و معنی کلمات صفحه ۸۱ تا ۸۴
معنی روانخوانی میثاق دوستی فارسی یازدهم صفحه ۸۱ تا ۸۴، همراه با معنی کلمات و عبارتهای دشوار، آرایههای ادبی و نکات زبانی. متن در صفحه ۸۴ پایان مییابد و صفحه ۸۵ آغاز فصل بعدی است.
معنی روان خوانی میثاق دوستی فارسی یازدهم
در این بخش، متن کامل روانخوانی «میثاق دوستی» فارسی یازدهم را همراه با معنی واژههای مهم، قلمرو زبانی، قلمرو ادبی و توضیح قسمتهای دشوار بررسی میکنیم.
سه روز به اوّل فروردین مانده بود. روز قبل از آن، آخرین قسمتِ دروس ما امتحان شده و از این کار پرزحمت که برای شاگرد مدرسه متعصّب و شرافتمند بالاترین مشکلات است، رهایی یافته بودیم و همه به قدر توانایی و هوش خویش، تحصیلِ موفّقیت نموده بودیم.
متعصّب: غیرتمند
شرافتمند: باعزّت و بزرگوار
قدر: اندازه؛ همآوا با «غدر» به معنی نابکاری
تحصیل موفقیت: به دست آوردن موفقیت
رهایی یافتن: آزاد و آسوده شدن
کم حافظه ترینِ شاگردان، بیش از بیست روز، اوقات خویش را صرف حاضر کردن دروس کرده بود و حتّی من که به هوش و حافظه خویش اطمینان داشتم، مرور قطعات ادبی به زبان فرانسه را فراموش نکرده بودم و بدین جهت هر کس از کار خویش راضی و مسرور، می خواستیم روزی را که در پی امتحانات بود، به تفریح و شادی به سر بریم. بارانی بهاری، از آنهایی که ایجاد سیل می کند، شب پیشین برای شست وشوی صحرا و بوستان چابک دستی کرده، راه باغ را رُفته و گونه گل های بنفشه را دُرافشان ساخته بود. از پشت کوه و از گریبان افق طلایی، آفتابِ طراوت بخش بهاری، به روی ما که از سحرگاهان گرد آمده بودیم، تبسّم می کرد؛ گفتی جشن جوانی ما را تبریک می گفت.
اوقات: جمع وقت، زمانها
راضی: خرسند؛ همآوا با «رازی»
مسرور: شادمان، خشنود
بوستان: باغ
چابکدستی: چالاکی، مهارت
رُفته: جارو کرده
دُر: مروارید
افشاندن: پراکندن
گریبان: یقه
گرد آمدن: جمع شدن
تبسّم: لبخند
گفتی: گویی، انگار
به سر بریم: کنایه از گذراندن
باران بهاری برای شستوشوی صحرا و بوستان چابکدستی کرده: جانبخشی
گریبان افق: اضافه تشبیهی
دُر: استعاره از قطرههای باران
تبسّم کردن آفتاب: جانبخشی
آسمان می خندید؛ گل ها از طراوت درونی خویش، سرمست و چلچله ها گرداگرد درختان بزرگ، که از شکوفه، سفید بودند، می رقصیدند. گنجشکی زرد، روی شاخه علفی خودرو نشسته، پرهای شبنم دار خویش را تکان داده، پیش آفتاب، نیاز آورده، در آن بامداد فرخنده، جفت خویش را می خواند. پسری روستایی نمَد کوچک خویش را به دوش انداخته، چوب دستیِ بلند بر دوش، گله گوسفندی را به دامنه کوه، هدایت می کرد. دست های حنابسته او نشان می داد که او نیز برای رسیدن عیدِ طبیعت، تشریفاتی فراهم آورده است.
طراوت: شادابی و تازگی
سرمست: سرخوش و شادمان
گرداگرد: پیرامون
چلچله: پرستو
نیاز: حاجت
فرخنده: مبارک، خجسته
میخواند: صدا میکرد
نَمَد: پارچۀ ضخیمی که از کوبیدن و مالیدن پشم یا کرک ساخته میشود؛ همچنین بالاپوش نمدی
آسمان میخندید: جانبخشی
گلها سرمست بودند: جانبخشی
چلچلهها میرقصیدند: جانبخشی
گنجشک نیاز آورده: جانبخشی
عید طبیعت: استعاره از فصل بهار
پسرک، آوازخوانان از پهلوی ما گذشت، نگاهی به ما کرده، لبخندی زد؛ پنداشتی با زبانِ بی زبانی می خواهد به ما، که مانند خودش از رسیدن بهار سرمستیم، عرض تبریک و تهنیت کند. رفیقی خوش خُلق و بذله گو که عندلیبِ انجمن اُنس ما محسوب می شد، از خنده پسرک، شادمان، او را صدا زد و به او گفت:
«پسرجان، اسمت چیست؟»
پنداشتی: گویی، انگار
تهنیت: شادباش و تبریک
خوشخُلق: خوشرفتار و خوشبرخورد
بذلهگو: شوخ، لطیفهپرداز
عندلیب: بلبل، هزاردستان
انجمن: مجلس
اُنس: الفت و دوستی
زبان بیزبانی: تناقض یا متناقضنما
عندلیب انجمن اُنس: تشبیه؛ دوست خوشصحبت و بذلهگو به بلبل مجلس تشبیه شده است.
فرزند صحرا که هیچ وقت با ساکنین شهر مکالمه نکرده بود، دست و پای خویش را گُم کرد، امّا فورا خود را جمع کرده و در چشم های درشتش فروغی پیدا شد؛ گفتی جمله ای که پدرش در این موقع ادا می کرده است، به خاطرش آمده و از این رو مسرّتی یافته است؛ پس جواب داد «نوکر شما، حسین.»
ساکنین: ساکنان
مکالمه: گفتوگو
فروغ: پرتو، نور
ادا کردن: بیان کردن، بر زبان آوردن
مسرّت: شادی، خوشی
دست و پای خویش را گم کرد: کنایه از هول و دستپاچه شدن
دیگری پرسید: «برای عید، چه تهیه کرده ای.»
پسرک در جواب خنده ای زد و گفت: «پدرم یک جفت گیوه برایم خریده و دیروز که از شهر آمده بود، کلاهی برایم آورد که هنوز با لفاف کاغذی در گوشه اتاق گذاشته است و قبای سبز، هنوز تمام نشده و مادرم می گوید که تا فردا صبح حاضر خواهد شد.»
در این بین، من متأثرّتر از همه پیشنهاد کردم از شیرینی هایی که همراه داشتیم، سهمی به کودک دهقان بدهیم و کامش را شیرین کنیم و چنین کردیم.
کودک با ادب و تواضعی عجیب آنها را گرفت و همین که دید گوسفندها خیلی دور شده اند و باید برود، دست در جیب کرده، مُشتی کشمش بیرون آورد و به رفقا داد.
گیوه: نوعی کفش با رویۀ دستباف
لفاف: پارچه یا کاغذی که دور چیزی میپیچند
قبا: لباس، جامه
متأثّر: اندوهگین
کام: دهان
دهقان: کشاورز، روستایی
تواضع: فروتنی
رفقا: جمع رفیق، دوستان
با این هدیه، کلمه پوزش و تقاضا همراه نبود، تنها مژه های سیاه و بلند، یک جفت چشمِ درشتِ به زیر افکنده را پوشیده بود و معلوم می کرد که حسین از ناچیزیِ هدیه خویش شرمسار است.
پوزش: عذرخواهی
تقاضا: خواهش، درخواست
ناچیزی: کمارزشی
شرمسار: خجالتزده، شرمنده
معلوم میکرد: نشان میداد
در باغ، زیر یک درخت تنومند سیب، پس از چند ساعت، بازی و سبک سری به استراحت نشستیم و از هر در سخنی در میان آوردیم. آرزوهای شاگردان جوان که تازه می خواستند از مدرسه بیرون آیند، گوناگون بود و هر یک آرمانی داشتند که برای سایرین با نهایت صراحت و سادگی بیان می کردند و از آنها مشورت می خواستند.
تنومند: دارای تنه بزرگ و قوی
سبکسری: سهلانگاری و بیمسئولیتی
در: باب، موضوع
آرمان: آرزو، هدف
صراحت: روشنی و آشکاری
مشورت: نظرخواهی
از هر در سخنی در میان آوردیم: کنایه از مطرح کردن موضوعات گوناگون
جوان ترین همه که قیافه ای گشاده و چشم هایی درشت داشت، امّا هنوز طفل و نارسیده، می خواست در اداره ای که پدرش مستخدم بود، داخل شود و برای ادای این نقشه، مقدّماتی حاضر می کرد. من از همه خیال پرست تر، می خواستم آزاد و بی خیال، وقت خود را به شعر و شاعری صرف کنم و با نان اندک بسازم و در پی شهرت ادبی بروم. در آن روزها تازه بیت های بی معنی می ساختم که وسیله خنده رفقا بود.
این آرزو تا مدّتی موضوع شوخی دوستان گردید و هر یک شروع به لطیفه پرانی کردند. یکی می گفت درست است که تو خیلی باهوش و صاحب ذوق و قریحه هستی و البتّه ادبیات نیز وسیله شهرت است، ولی این شهرت، زندگی مادّی انسان را تأمین نمی کند.
قیافه: شکل و چهره
گشاده: باز
نارسیده: خردسال، نوباوه و کمتجربه
مستخدم: خدمتکار، کارمند
صرف کردن: گذراندن
با نان اندک ساختن: با درآمد و امکانات کم کنار آمدن
لطیفهپرانی: بذلهگویی و شوخی
ذوق: استعداد هنری
قریحه: طبع و استعداد ذاتی
ذوق و قریحه: رابطۀ ترادف
شوخی و لطیفهپرانی: رابطۀ ترادف
قیافهای گشاده: کنایه از خوشرویی
دومی شوخ تر می گفت: بسیار خوب است و سلیقه تو را می پسندم و روزی که شاه شدم، تو را ملک الشّعرا خواهم کرد.
سومی گفت: آقای شاعر، لطفا در همین مجلس، بالبداهه از امیر معزّی تقلید کرده، شعری در مدح گیوه به من بگویید بدانم قوّت طبع شما تا چه پایه است،
من از این کنایه ها در عذاب، هنرمندی کرده، گفتم: «گفت وگو درباره مرا برای آخر بگذارید. به نقد باید آرزوهای دیگران را شنفت.»
ملکالشّعرا: سخنسالار، بزرگ شاعران دربار
بالبَداهه: بدون اندیشۀ قبلی و در همان لحظه
امیر معزّی: از شاعران قرن ششم هجری
مدح: ستایش
قوّت طبع: قدرت ذوق و استعداد شاعری
پایه: اندازه، مقدار
به نقد: در حال حاضر
شنفت: شنید
عزیزترین رفقای من که حُسن سیرت را با صَباحت توأم داشت، لبخندی زده، گفت من می خواهم با مایه اندک، بازرگانی را پیش گیرم؛ امّا بدان شرط که رفقا هر وقت می خواهند خریداری کنند، از تجارت خانه من باشد؛ بالجمله، هر کس آرمان خویش را بیان داشت و در باب آنها صحبت کردیم تا نوبت به سالخورده ترین رفقا رسید. او تجربه آموخته تر گفت:
حُسن سیرت: خوشرفتاری و خوشاخلاقی
صَباحت: زیبایی، جمال
توأم: همراه
مایه: سرمایه، دارایی و پول
بازرگانی: تجارت، خرید و فروش
تجارتخانه: محل تجارت
بالجمله: به هر روی، خلاصه
سالخورده: سالمند
تجربهآموختهتر: باتجربهتر
رفقا، زندگانی آینده ما دستخوش تصادف و اتفّاق است. دور روزگار، بر سر ما چرخ ها خواهد زد و تغییرات بی شمار خواهد نمود؛ چه بسا که تقدیر ما چیز دیگر باشد. امروز کارِ بسزا این است که با یکدیگر عهد کنیم هر چه در آینده برای ما پیش آید، جانب دوستی را نگاه داشته، از کمک به یک دیگر فروگذاری ننماییم و برای اینکه این عهد هرگز از خاطر ما نرود، باید به شکل بدیهی، میثاق امروزی را مؤکّد سازیم.
دستخوش: آنچه یا آنکه در معرض چیزی قرار گرفته یا تحت غلبه و سیطرۀ آن است؛ بازیچه
دور: گردش
تقدیر: سرنوشت
بسزا: شایسته
فروگذاری: کوتاهی، مضایقه
بدیهی: آشکار، هویدا
میثاق: عهد و پیمان
مؤکّد: تأکیدشده، محکم و استوار
تصادف و اتفاق / عهد و میثاق / دور و چرخ / محبت و علاقه: رابطۀ ترادف
رفقا گفتند طرح پیمان را به رفیق خیال پرستِ خودمان، رها می کنیم و مرا نامزد آن کار کردند. من، یک دانه شکوفه سیب چیده، گفتم: «بیایید هر پنج نفر پس از بستن پیمان، یک برگ شکوفه را جدا کرده، آن را در خانه خویش، میان اوراق کتابی، به یادگار ایّام جوانی ضبط کنیم.»
طرح پیمان: شیوۀ بستن پیمان
خیالپرست: خیالپرداز
نامزد: معیّن و انتخابشده
اوراق: جمع ورق؛ برگها
ایّام: جمع یوم؛ روزها
ضبط کردن: نگهداری کردن
رفقا سرها را روی شکوفه خم کردند، و قبل از آنکه برگ ها را بچینند، من چنین گفتم: به پاکی قاصدِ بی گناه بهار و به طهارت این دوشیزه سفیدرویِ بوستان، سوگند که در تمام احوال و انقلابات روزگار، مثل برگ های این گلِ پاک دامن از یکدیگر حمایت کنیم و اگر تندبادی ما را از هم جدا کرد، محبّت و علاقه هیچ یک از دیگری سلب نشود و تا مثل این شکوفه، موی ما کافوری شود، دوستی را نگاه داریم آنگاه پنج دست چابک، برگ های شکوفه را کندند و هر یک برگ خود را در میان دفتر خود گذاشت.
قاصد: پیک، پیامآور
طهارت: پاکی و پاکیزگی
دوشیزه: دختر جوان
احوال: جمع حال؛ اوضاع و شرایط
انقلاب: دگرگونی
حمایت: پشتیبانی
سلب شدن: از بین رفتن، محروم شدن
چابک: چالاک
سوگند: فعل «میخورم» به قرینۀ معنایی حذف شده است.
دوشیزۀ سفیدروی بوستان: استعاره از شکوفه
مثل برگهای این گل پاکدامن: تشبیه
تندباد: استعاره از دشواریها و حوادث زندگی
کافور: مادۀ سفیدرنگ
موی ما کافوری شود: کنایه از پیر شدن و سفید شدن موها
معنی کلمات روان خوانی میثاق دوستی فارسی یازدهم
تحصیل: به دست آوردن، کسب کردن
بدین جهت: به این خاطر
مسرور: شادمان، خشنود
دُرافشان: درخشان
سرمست: سرخوش، شادمان
چلچله: پرستو
فرخنده: مبارک، خجسته
نَمَد: پارچۀ کلفتی که از کوبیدن و مالیدن پشم یا کرک ساخته میشود و از آن برای فرش، کلاه یا بالاپوش استفاده میکنند
تهنیت: شادباش، تبریک
خوشخُلق: خوشبرخورد، خوشسیرت
بذلهگو: شوخ، لطیفهپرداز
عندلیب: بلبل، هزاردستان
انجمن: مجلس
اُنس: الفت گرفتن، خو گرفتن
مکالمه: گفتوگو
گفتی: انگار، گویی
ادا کردن: به جا آوردن، بیان کردن
مسرّت: شادی، خوشی
گیوه: نوعی کفش با رویۀ دستبافت
لفاف: پارچه یا کاغذی که دور چیزی پیچیده میشود
قبا: لباس، جامه
متأثّر: اندوهگین
کام: دهان، سقف دهان
تواضع: فروتنی، افتادگی
رفقا: جمع رفیق؛ دوستان
پوزش: عذرخواهی
تقاضا: خواهش، درخواست
معلوم میکرد: نشان میداد
شرمسار: خجالتزده، شرمنده
سبکسری: سهلانگاری و بیمسئولیتی
صراحت: روشنی، آشکاری
داخل شود: وارد شود
قریحه: ذوق، استعداد
ملکالشعرا: بزرگ شاعران دربار
بالبَداهه: بدون اندیشۀ قبلی، ارتجالاً
امیر معزّی: از شاعران قرن ششم
قوّت طبع: قدرت و استعداد شاعری
پایه: اندازه، مقدار
به نقد: در حال حاضر
شنفت: شنید
حُسن سیرت: خوشاخلاقی
صَباحت: زیبایی، جمال
توأم: همراه، با هم
مایه: سرمایه، دارایی، پول
بازرگانی: تجارت، خرید و فروش
تجارتخانه: محل تجارت، مغازه
بالجمله: خلاصه، به هر روی
سالخورده: سالمند، پیر
دستخوش: در معرض چیزی قرارگرفته، بازیچه
تقدیر: سرنوشت
بسزا: شایسته
فروگذاری: کوتاهی، اهمال
میثاق: عهد و پیمان
مؤکّد: استوار، تأکیدشده
نامزد: معیّن و انتخابشده
ضبط: نگهداری
قاصد: پیک، پیامرسان
طهارت: پاکی، پاکیزگی
دوشیزه: دختر یا زن جوان
احوال: جمع حال؛ اوضاع و شرایط
انقلاب: دگرگونی
حمایت: پشتیبانی
سلب شدن: از بین رفتن، محروم شدن
کافوری: به رنگ کافور؛ سفید





