مطالب درسی

معنی درس دوم قاضی بست فارسی یازدهم؛ آرایه‌ها و معنی کلمات صفحه ۱۷ تا ۲۰

معنی درس دوم قاضی بست فارسی یازدهم صفحه ۱۷ تا ۲۰، همراه با معنی واژگان و عبارت‌های دشوار، آرایه‌های ادبی و نکات زبانی و فکری متن. درس از صفحه ۱۷ آغاز می‌شود و کارگاه متن‌پژوهی از صفحه ۲۱ شروع شده است.

در این مطلب معنی درس دوم قاضی بست فارسی یازدهم را به صورت کامل و بند به بند بررسی می‌کنیم. معنی روان متن، معنی واژه‌های دشوار، نکات زبانی، آرایه‌های ادبی و مفهوم بخش‌های مهم درس «قاضی بُست» را در ادامه می‌خوانید.

📘 مشخصات درس:
درس: دوم فارسی یازدهم
عنوان: قاضی بُست
نویسنده: ابوالفضل بیهقی
اثر: تاریخ بیهقی
نوع نثر: نثر تاریخی
موضوع: ماجرای سلطان مسعود غزنوی و قاضی بُست و نمایش قناعت، پاک‌دستی و پرهیز از مال شبهه‌ناک

معنی درس دوم قاضی بست فارسی یازدهم

روز دوشنبه، امیر شبگیر برنشست و به کران رود هیرمند رفت، با بازان و یوزان و حشم و ندیمان و مطربان؛ و تا چاشتگاه به صید مشغول بودند. پس به کران آب فرود آمدند و خیمه‌ها و شراع‌ها زده بودند.
✓ معنی: روز دوشنبه، امیر مسعود صبح زود سوار شد و همراه پرندگان و جانوران شکاری، خدمتکاران، همنشینان و نوازندگان به کنار رود هیرمند رفت. آنان تا نزدیک ظهر به شکار مشغول بودند؛ سپس در کنار رود توقف کردند؛ جایی که خیمه‌ها و سایبان‌ها را برپا کرده بودند.

واژه‌ها: شبگیر: سحرگاه، صبح زود؛ برنشست: سوار شد؛ کران: کنار، ساحل؛ بازان: بازهای شکاری؛ یوزان: یوزپلنگان؛ حشم: خدمتکاران؛ ندیمان: همنشینان؛ مطربان: نوازندگان و آوازخوانان؛ چاشتگاه: نزدیک ظهر؛ صید: شکار؛ شراع: سایبان و خیمه.

از قضای آمده، پس از نماز، امیر کشتی‌ها بخواست و ناوی ده بیاوردند. یکی بزرگ‌تر، از جهت نشست او، و جامه‌ها افکندند و شراعی بر وی کشیدند و وی آن جا رفت و از هر دستی مردم در کشتی‌های دیگر بودند و کس را خبر نه.
✓ معنی: از قضا، پس از نماز، امیر دستور داد کشتی‌ها را بیاورند و حدود ده کشتی آوردند. یکی از آنها برای نشستن امیر بزرگ‌تر بود. زیراندازهایی در آن پهن کردند و سایبانی روی آن کشیدند. امیر به آن کشتی رفت و گروه‌های مختلف مردم نیز در کشتی‌های دیگر قرار گرفتند و هیچ‌کس از حادثه‌ای که در پیش بود خبر نداشت.

واژه‌ها: قضا: تقدیر، سرنوشت؛ ناو: کشتی؛ از جهت: برای؛ جامه: در اینجا گستردنی و زیرانداز؛ دست: گروه، صنف و دسته.

نکته زبانی: در «شراعی بر وی کشیدند»، «وی» به ناو برمی‌گردد؛ اما در «و وی آن جا رفت»، مرجع «وی» امیر است.

ناگاه آن دیدند که چون آب نیرو کرده بود و کشتی پر شدن و نشستن و دریدن گرفت. آن گاه آگاه شدند که غرقه خواست شد. بانگ و هزاهز و غریو برخاست…
✓ معنی: ناگهان دیدند که آب فشار آورده و کشتی شروع به پر شدن از آب، پایین رفتن و شکستن کرده است. آن زمان فهمیدند که کشتی نزدیک است غرق شود. فریاد و هیاهوی بسیاری برخاست.

واژه‌ها: نیرو کردن آب: فشار آوردن آب؛ گرفتن: آغاز کردن؛ نشستن: در اینجا پایین رفتن در آب؛ دریدن: شکافته و شکسته شدن؛ غرقه: غرق؛ هزاهز: هیاهو و سر و صدای شدید؛ غریو: فریاد.

امیر برخاست و هنر آن بود که کشتی‌های دیگر به او نزدیک بودند. ایشان درجستند هفت و هشت تن و امیر را بگرفتند و بربودند و به کشتی دیگر رسانیدند و نیک کوفته شد و پای راست افگار شد…
✓ معنی: امیر برخاست و خوشبختانه کشتی‌های دیگر به او نزدیک بودند. هفت یا هشت نفر به آب پریدند، امیر را گرفتند و به کشتی دیگری رساندند. او به شدت آسیب دیده بود و پای راستش زخمی شده بود.

واژه‌ها: هنر آن بود: خوشبختانه، بخت یار بود؛ تن: نفر؛ بربودند: او را کشیدند و بردند؛ نیک: بسیار، به شدت؛ کوفته: آسیب‌دیده و مجروح؛ افگار: زخمی و مجروح؛ دوال: پاره و لایه‌ای از پوست.

… چنان که یک دوال پوست و گوشت بگسست و هیچ نمانده بود از غرقه شدن. امّا ایزد رحمت کرد پس از نمودن قدرت و سوری و شادی‌ای به آن بسیاری، تیره شد…
✓ معنی: به اندازه یک لایه از پوست و گوشت پای امیر جدا و پاره شده بود و چیزی نمانده بود که غرق شود؛ اما خداوند پس از نشان دادن قدرت خود به او رحم کرد و آن همه جشن و شادی به اندوه و تلخی تبدیل شد.

واژه‌ها: بگسست: جدا شد، پاره شد؛ ایزد: خداوند؛ سور: جشن و شادی؛ تیره شد: ناخوش و غم‌انگیز شد.

آرایه‌ها: سور و شادی: مراعات نظیر؛ تبدیل شادی به تیرگی و اندوه، تقابل معنایی ایجاد کرده است.

و امیر از آن جهان آمده، به خیمه فرود آمد و جامه بگردانید و تر و تباه شده بود و برنشست و به زودی به کوشک آمد…
✓ معنی: امیر که از مرگ نجات یافته بود، وارد خیمه شد و لباس‌های خیس و خراب خود را عوض کرد. سپس سوار شد و به سرعت به کاخ بازگشت.

واژه‌ها: از آن جهان آمده: از مرگ نجات یافته؛ فرود آمد: وارد شد؛ جامه بگردانید: لباس را عوض کرد؛ برنشست: سوار شد؛ کوشک: کاخ.

آرایه‌ها: از آن جهان آمده: کنایه از نجات یافتن از مرگ.

… خبری سخت ناخوش در لشکرگاه افتاده بود و اضطرابی و تشویشی بزرگ به پای شده و اعیان و وزیر به خدمت استقبال رفتند. چون پادشاه را سلامت یافتند، خروش و دعا بود از لشکری و رعیت…
✓ معنی: خبر بسیار ناخوشایندی در لشکرگاه پخش شده و نگرانی بزرگی به وجود آمده بود. بزرگان و وزیران برای استقبال رفتند و هنگامی که پادشاه را سالم دیدند، سپاهیان و مردم از خوشحالی فریاد کشیدند و دعا کردند و صدقه فراوان دادند.

واژه‌ها: تشویش: نگرانی و پریشانی؛ اعیان: بزرگان و اشراف؛ خروش: فریاد؛ لشکری: سپاهی؛ رعیت: مردم.

و دیگر روز، امیر نامه‌ها فرمود به غزنین و جمله مملکت بر این حادثه بزرگ و صعب که افتاد و سلامت که به آن مقرون شد و مثال داد تا هزار هزار درم به غزنین و دو هزار هزار درم به دیگر ممالک، به مستحقان و درویشان دهند…
✓ معنی: روز بعد امیر دستور داد نامه‌هایی به غزنین و سراسر کشور بفرستند و مردم را از حادثۀ سختی که پیش آمده و سلامتی‌ای که پس از آن نصیب امیر شده بود، آگاه کنند. همچنین دستور داد یک میلیون درهم در غزنین و دو میلیون درهم در دیگر سرزمین‌ها میان نیازمندان و فقرا تقسیم کنند.

واژه‌ها: جمله: همه؛ صعب: سخت و دشوار؛ مقرون: همراه، پیوسته؛ مثال داد: فرمان داد؛ هزار هزار: یک میلیون؛ درم: درهم، سکۀ نقره؛ مستحق: نیازمند.

… و نبشته آمد و به توقیع، مؤکّد گشت و مبشّران برفتند.
✓ معنی: فرمان نوشته شد و با امضا و تأیید پادشاه استوار گردید و مژده‌رسانان برای رساندن خبر حرکت کردند.

واژه‌ها: نبشته: نوشته؛ توقیع: امضا یا مهر پادشاه؛ مؤکد: تأکید و تأییدشده؛ مبشر: مژده‌رسان.

نکته زبانی: «نبشته آمد» یعنی نوشته شد و ساخت مجهول دارد.

و روز پنج‌شنبه، امیر را تب گرفت؛ تب سوزان و سرسامی افتاد، چنان که بار نتوانست داد و محجوب گشت از مردمان، مگر از اطبا و تنی چند از خدمتکاران مرد و زن و دل‌ها سخت متحیر شد تا حال چون شود.
✓ معنی: روز پنج‌شنبه امیر به تب شدید و بیماری سختی مبتلا شد؛ به اندازه‌ای که نمی‌توانست به مردم اجازۀ دیدار بدهد و جز پزشکان و چند خدمتکار مرد و زن، کسی او را نمی‌دید. مردم بسیار نگران بودند که سرانجام حال او چگونه خواهد شد.

واژه‌ها: سرسام: نوعی بیماری شدید همراه با اختلال و هذیان؛ بار دادن: اجازه ملاقات و حضور دادن؛ محجوب: پوشیده و دور از دید؛ مگر: به جز؛ اطبا: پزشکان؛ متحیر: حیران و سرگشته.

آرایه‌ها: دل‌ها: مجاز از مردم.

تا این عارضه افتاده بود، بونصر نامه‌های رسیده را، به خط خویش، نکت بیرون می‌آورد و از بسیاری نکت، چیزی که در او کراهیتی نبود، می‌فرستاد فرود سرای…
✓ معنی: از زمانی که این بیماری پیش آمده بود، بونصر از نامه‌های رسیده نکات مهم را با خط خودش استخراج می‌کرد و از میان آنها خبرهایی را که ناخوشایند نبود، به اندرونی کاخ می‌فرستاد.

واژه‌ها: عارضه: بیماری یا حادثه؛ نُکَت: جمع نکته، مطالب مهم؛ کراهیت: ناخوشایندی؛ فرود سرای: اندرونی کاخ.

… به دست من و من به آغاجی خادم می‌دادم و خیرخیر جواب می‌آوردم و امیر را هیچ ندیدمی تا آن گاه که نامه‌ها آمد از پسران علی تکین…
✓ معنی: بونصر آن مطالب را به وسیلۀ من می‌فرستاد و من آنها را به آغاجی، خدمتکار مخصوص امیر، می‌دادم و خیلی سریع پاسخ را بازمی‌گرداندم. در این مدت امیر را اصلاً ندیدم تا اینکه نامه‌هایی از پسران علی تکین رسید.

واژه‌ها: آغاجی: خادم و پرده‌دار ویژۀ سلطان مسعود؛ خیرخیر: سریع، به شتاب؛ بشارت: مژده؛ بستد: گرفت.

پیش رفتم. یافتم خانه تاریک کرده و پرده‌های کتان آویخته و تر کرده و بسیار شاخه‌ها نهاده و تاس‌های بزرگ پر یخ بر زبر آن…
✓ معنی: نزد امیر رفتم. دیدم اتاق را تاریک کرده‌اند، پرده‌های کتانی خیس آویخته‌اند، شاخه‌های بسیاری قرار داده‌اند و تشت‌های بزرگ پر از یخ را روی آنها گذاشته‌اند تا فضای اتاق خنک شود.

واژه‌ها: یافتم: دیدم؛ کتان: نوعی پارچه؛ تاس: تشت؛ زبر: بالا، روی.

… و امیر را یافتم آنجا بر زبر تخت نشسته، پیراهن توزی، مخنقه در گردن، عقدی همه کافور و بوالعلای طبیب آنجا زیر تخت نشسته دیدم.
✓ معنی: امیر را دیدم که روی تخت نشسته و پیراهنی از پارچۀ نازک توزی بر تن داشت و گردنبندی از کافور به گردن آویخته بود. بوالعلای پزشک نیز پایین تخت نشسته بود.

واژه‌ها: توزی: نوعی پارچۀ نازک کتانی؛ مخنقه: گردنبند؛ عقد: گردنبند؛ کافور: مادۀ سفید و خوشبویی که در گذشته برای کاهش تب نیز به کار می‌رفت.

گفت: بونصر را بگوی که امروز دُرُستم و در این دو سه روز، بار داده آید که علت و تب تمامی زایل شد.
✓ معنی: امیر گفت: به بونصر بگو که امروز سالم هستم و در دو سه روز آینده اجازه دیدار با مردم داده خواهد شد؛ زیرا بیماری و تب کاملاً برطرف شده است.

واژه‌ها: درست: سالم و تندرست؛ علت: بیماری؛ تمامی: کاملاً؛ زایل: برطرف و نابود.

نکته زبانی: «را» در «بونصر را بگوی» به معنی به است؛ یعنی «به بونصر بگو».

من بازگشتم و این چه رفت، با بونصر بگفتم. سخت شاد شد و سجدۀ شکر کرد خدای را عزّوجل بر سلامت امیر…
✓ معنی: بازگشتم و آنچه اتفاق افتاده بود برای بونصر تعریف کردم. او از سلامتی امیر بسیار خوشحال شد و برای سپاسگزاری از خداوند سجده کرد.

واژه‌ها: این چه رفت: آنچه اتفاق افتاد؛ سخت: بسیار؛ عزّوجل: عزیز و بزرگ است؛ تعبیری برای احترام و بزرگداشت خداوند.

… تا سعادت دیدار همایون خداوند دیگرباره یافتم و آن نامه را بخواند و دوات خواست و توقیع کرد…
✓ معنی: دوباره افتخار دیدار فرخندۀ امیر را پیدا کردم. امیر نامه را خواند، دوات خواست و آن را امضا کرد.

واژه‌ها: همایون: مبارک و فرخنده؛ خداوند: در اینجا امیر و سرور؛ دیگرباره: بار دیگر؛ دوات: جوهردان؛ توقیع کرد: امضا کرد؛ گسیل کردن: فرستادن.

و این مرد بزرگ و دبیر کافی، به نشاط، قلم درنهاد. تا نزدیک نماز پیشین، از این مهمات فارغ شده بود و خیلتاشان و سوار را گسیل کرده…
✓ معنی: این مرد بزرگ و دبیر شایسته، با خوشحالی شروع به نوشتن کرد و تا نزدیک نماز ظهر کارهای مهم را به پایان رساند و مأموران و سواران را روانه کرد.

واژه‌ها: دبیر: نویسنده و منشی؛ کافی: شایسته، کاردان و باکفایت؛ نشاط: شادی؛ نماز پیشین: نماز ظهر؛ مهمات: کارهای مهم؛ خیلتاش: سپاهی و خدمتکار لشکری؛ گسیل: روانه.

آرایه‌ها: قلم درنهاد: کنایه از آغاز نوشتن.

پس، رقعتی نبشت به امیر و هر چه کرده بود، بازنمود و مرا داد.
✓ معنی: سپس نامه‌ای کوتاه برای امیر نوشت و تمام کارهایی را که انجام داده بود گزارش کرد و نامه را به من داد.

واژه‌ها: رقعت: نامه و یادداشت کوتاه؛ نبشت: نوشت؛ بازنمود: گزارش کرد.

و ببردم و راه یافتم و برسانیدم و امیر بخواند و گفت: «نیک آمد» و آغاجی خادم را گفت: «کیسه‌ها بیاور» و مرا گفت: «بستان»…
✓ معنی: نامه را بردم، اجازه ورود گرفتم و آن را به امیر رساندم. امیر نامه را خواند و گفت: «خوب شد.» سپس به آغاجی دستور داد کیسه‌ها را بیاورد و به من گفت آنها را بگیر.

واژه‌ها: راه یافتن: اجازه ورود پیدا کردن؛ نیک آمد: خوب شد؛ بستان: بگیر.

در هر کیسه، هزار مثقال زرپاره است. بونصر را بگوی که زرهاست که پدر ما از غزو هندوستان آورده است و بتان زرین شکسته و بگداخته و پاره کرده و حلال‌تر مال‌هاست.
✓ معنی: در هر کیسه هزار مثقال طلای خردشده وجود دارد. به بونصر بگو این طلاها را پدرم از جنگ هندوستان آورده است؛ بت‌های طلایی را شکسته، ذوب و قطعه‌قطعه کرده‌اند و از نظر امیر این مال از حلال‌ترین دارایی‌هاست.

واژه‌ها: زرپاره: قطعه و خردۀ طلا؛ غزو: جنگ؛ زرین: طلایی؛ گداختن: ذوب کردن.

… و می‌شنویم که قاضی بُست، بوالحسن بولانی و پسرش بوبکر سخت تنگ‌دست‌اند و از کس چیزی نستانند و اندک‌مایه ضیعتی دارند.
✓ معنی: شنیده‌ایم که قاضی بُست، ابوالحسن بولانی، و پسرش ابوبکر بسیار فقیر هستند؛ از کسی چیزی قبول نمی‌کنند و تنها زمین زراعی کوچکی دارند.

واژه‌ها: تنگ‌دست: فقیر و نیازمند؛ نستانند: نمی‌گیرند؛ اندک‌مایه: کم و ناچیز؛ ضیعت: زمین زراعی.

یک کیسه به پدر باید داد و یک کیسه به پسر، تا خویشتن را ضیعتکی حلال خرند و فراخ‌تر بتوانند زیست و ما حق این نعمت تندرستی که بازیافتیم، لختی گزارده باشیم.
✓ معنی: یک کیسه به پدر و یک کیسه به پسر بدهید تا با آن برای خود زمین زراعی کوچکی از مال حلال بخرند و آسوده‌تر زندگی کنند؛ ما نیز با این کار بخشی از شکر نعمت سلامتی‌ای را که دوباره به دست آورده‌ایم، به جا آورده باشیم.

واژه‌ها: خویشتن: خود؛ ضیعتک: زمین زراعی کوچک؛ فراخ‌تر: آسوده‌تر؛ زیستن: زندگی کردن؛ بازیافتن: دوباره به دست آوردن؛ لختی: اندکی؛ گزاردن: ادا و انجام کردن.

بسیار دعا کرد و گفت این صلت فخر است. پذیرفتم و بازدادم که مرا به کار نیست و قیامت سخت نزدیک است، حساب این نتوانم داد…
✓ معنی: قاضی بسیار دعا کرد و گفت: این بخشش مایۀ افتخار من است؛ اما آن را پذیرفتم و اکنون پس می‌دهم، زیرا به کارم نمی‌آید. قیامت نزدیک است و من نمی‌توانم پاسخ‌گوی گرفتن این مال باشم.

واژه‌ها: صلت: بخشش و هدیه؛ فخر: افتخار؛ بازدادم: پس دادم؛ به کار نیست: نیاز ندارم.

و نگویم که مرا سخت دربایست نیست؛ امّا چون به آنچه دارم و اندک است، قانعم، وزر و وبال این، چه به کار آید.
✓ معنی: نمی‌گویم که به این مال نیاز ندارم؛ اما چون به دارایی اندک خود قانع هستم، چرا باید گناه و مسئولیت این مال را بر عهده بگیرم؟

واژه‌ها: دربایست: نیاز و ضرورت؛ قانع: خرسند به آنچه دارد؛ وزر: گناه؛ وبال: گناه، پیامد و عذاب.

⭐ مفهوم: قاضی با وجود نیاز مالی، به دارایی اندک خود قانع است و حاضر نیست مالی را که در حلال بودن آن تردید دارد بپذیرد.
بونصر گفت سبحان‌الله! زری که سلطان محمود به غزو از بتخانه‌ها به شمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده و آن را امیرالمؤمنین می‌روا دارد ستدن، آن، قاضی همی‌نستاند.
✓ معنی: بونصر با شگفتی گفت: طلایی را که سلطان محمود در جنگ از بتخانه‌ها به دست آورده و خلیفه نیز گرفتن آن را جایز می‌داند، قاضی نمی‌پذیرد!

واژه‌ها: سبحان‌الله: در اینجا برای بیان شگفتی؛ امیرالمؤمنین: خلیفه؛ روا داشتن: جایز دانستن؛ ستدن: گرفتن؛ همی‌نستاند: نمی‌گیرد.

آرایه‌ها: به شمشیر: مجاز از جنگ و جنگیدن.

گفت: زندگانی خداوند دراز باد؛ حال خلیفه دیگر است که او خداوند ولایت است و خواجه با امیر محمود به غزوها بوده است و من نبوده‌ام و بر من پوشیده است که آن غزوها بر طریق سنت مصطفی هست یا نه. من این نپذیرم و در عهدۀ این نشوم.
✓ معنی: قاضی گفت: عمر سرور دراز باد؛ وضعیت خلیفه متفاوت است، زیرا او فرمانروای سرزمین‌های اسلامی است و شما نیز همراه سلطان محمود در آن جنگ‌ها حضور داشته‌اید؛ اما من حضور نداشته‌ام و برایم روشن نیست که آن جنگ‌ها مطابق روش و سنت پیامبر بوده است یا نه. بنابراین این مال را نمی‌پذیرم و مسئولیت آن را بر عهده نمی‌گیرم.

واژه‌ها: خداوند: در اینجا سرور و بزرگ؛ ولایت: سرزمین و قلمرو؛ خواجه: بزرگ و سرور؛ سنت مصطفی: روش و شیوۀ پیامبر اسلام؛ در عهده شدن: پذیرفتن مسئولیت.

⭐ مفهوم: قاضی در امور مالی بسیار محتاط است و تا از حلال بودن مالی اطمینان نداشته باشد، آن را نمی‌پذیرد.

معنی کلمات مهم درس قاضی بست فارسی یازدهم

شبگیر: سحرگاه، صبح زود
کران: کنار و ساحل
حشم: خدمتکاران
ندیم: همنشین
چاشتگاه: نزدیک ظهر
شراع: سایبان، خیمه
ناو: کشتی
هزاهز: هیاهو و سر و صدا
غریو: فریاد
افگار: زخمی و مجروح
ایزد: خداوند
سور: جشن
کوشک: کاخ
تشویش: نگرانی و پریشانی
اعیان: بزرگان و اشراف
صعب: سخت و دشوار
مقرون: همراه و پیوسته
توقیع: امضا یا مهر پادشاه
مبشر: مژده‌رسان
عارضه: بیماری یا حادثه
کراهیت: ناخوشایندی
رقعت: نامه کوتاه
زرپاره: قطعه و خردۀ طلا
ضیعت: زمین زراعی
لختی: اندکی
صلت: بخشش و هدیه
دربایست: نیاز و ضرورت
وزر: گناه
وبال: گناه و پیامد آن

شخصیت های مهم درس قاضی بست

امیر مسعود: سلطان مسعود غزنوی که پس از نجات از حادثه و بیماری، تصمیم می‌گیرد بخشی از مال خود را صدقه دهد.

بونصر مشکان: دبیر و از شخصیت‌های مهم دربار که واسطۀ رساندن بخشش امیر به قاضی می‌شود.

ابوالفضل بیهقی: راوی ماجرا و نویسندۀ تاریخ بیهقی.

قاضی بوالحسن بولانی: قاضی بُست؛ انسانی تنگ‌دست اما قانع و محتاط که از پذیرفتن مال مشکوک خودداری می‌کند.

بوبکر: پسر قاضی بوالحسن که او نیز در این ماجرا مورد توجه امیر قرار می‌گیرد.

پیام و مفهوم درس قاضی بست چیست؟

⭐ پیام اصلی: داستان «قاضی بُست» ارزش قناعت، پاک‌دستی، عزت نفس، پرهیز از مال شبهه‌ناک و مسئولیت‌پذیری اخلاقی را نشان می‌دهد. قاضی با وجود تنگ‌دستی، حاضر نیست مالی را بپذیرد که نسبت به حلال بودن آن اطمینان ندارد. از نگاه او، آسودگی وجدان و پاسخ‌گویی در برابر خداوند از ثروت و رفاه مادی ارزشمندتر است.

چرا قاضی بست هدیه سلطان مسعود را نپذیرفت؟

قاضی با اینکه به مال نیاز داشت، در حلال بودن طلاهایی که سلطان محمود از جنگ‌های هندوستان به دست آورده بود تردید داشت. او خود در آن جنگ‌ها حضور نداشت و نمی‌دانست آیا آنها مطابق سنت پیامبر انجام شده‌اند یا نه؛ بنابراین نمی‌خواست مسئولیت شرعی پذیرفتن آن مال را بر عهده بگیرد. این رفتار نشان‌دهندۀ قناعت، احتیاط، پاک‌دستی و عزت نفس قاضی است.

خلاصه درس دوم قاضی بست فارسی یازدهم

سلطان مسعود غزنوی برای شکار به کنار رود هیرمند می‌رود، اما کشتی او دچار حادثه می‌شود و چیزی نمانده است که غرق شود. او نجات پیدا می‌کند و پس از آن نیز مدتی بیمار می‌شود. پس از بهبود، برای شکرگزاری تصمیم می‌گیرد صدقه بدهد و دو کیسه طلا برای قاضی بُست و پسرش که بسیار تنگ‌دست‌اند، می‌فرستد. قاضی با وجود نیاز مالی، هدیه را نمی‌پذیرد؛ زیرا در حلال بودن منشأ آن طلاها تردید دارد و نمی‌خواهد مسئولیت مالی مشکوک را بر عهده بگیرد. این رفتار، قناعت، پاک‌دستی و پرهیزکاری او را نشان می‌دهد.
بیشتر بخوانید:
اگه خوب بود امتیاز بده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا