در این مطلب معنی درس نهم فارسی دهم «کلاس نقاشی» را به صورت کامل و بخشبهبخش همراه با معنی کلمات، آرایههای ادبی، نکات زبانی و دستوری و مفهوم عبارتهای مهم بررسی میکنیم. درس کلاس نقاشی نوشته سهراب سپهری و برگرفته از کتاب اتاق آبی است و خاطرهای شیرین و طنزآمیز از دوران مدرسه و معلم نقاشی نویسنده را روایت میکند.
📘 شناسنامه درس نهم فارسی دهم:
نام درس: کلاس نقاشی
نویسنده: سهراب سپهری
اثر: اتاق آبی
نوع نوشته: خاطرهنویسی
موضوع: خاطرهای از کلاس نقاشی و شیوه خلاقانه معلم برای حل یک مشکل
معنی درس نهم فارسی دهم کلاس نقاشی
زنگ نقّاشی، دلخواه و روان بود. خشکی نداشت. به جد گرفته نمیشد. خنده در آن روا بود.
✓ معنی: کلاس نقاشی دوستداشتنی بود و زمان آن بهراحتی و خوشی میگذشت. خشک و خستهکننده نبود، خیلی جدی گرفته نمیشد و دانشآموزان میتوانستند در آن بخندند و شاد باشند.
واژهها: دلخواه: دوستداشتنی؛ روان: راحت و خوشایند؛ خشکی: بیروحی و خستهکنندگی؛ به جد: به طور جدی؛ روا: جایز.
مفهوم: کلاس نقاشی برخلاف کلاسهای رسمی و جدی، فضایی صمیمی، شاد و آزاد داشت.
معلّم دور نبود. صورتک به رو نداشت. «صاد» معلّم ما بود؛ آدمی افتاده و صاف. سالش به چهل نمیرسید.
✓ معنی: معلم با دانشآموزان صمیمی بود و فاصلهای با آنان نداشت. اهل تظاهر و دورویی نبود. معلم ما که او را «صاد» مینامیدیم، مردی فروتن، ساده و پاکدل بود و هنوز چهل سالش نشده بود.
واژهها: صورتک: نقاب؛ افتاده: فروتن؛ صاف: ساده و پاکدل.
آرایهها: معلم دور نبود: کنایه از صمیمی و نزدیک بودن؛ صورتک به رو نداشت: کنایه از صادق بودن و اهل تظاهر نبودن.
کارش نگار نقشۀ قالی بود و در آن دستی نازک داشت. نقشبندیاش دلگشا بود و رنگ را نگارین میریخت.
✓ معنی: کار اصلی معلم طراحی و نقاشی نقشۀ قالی بود و در این کار مهارت و ظرافت زیادی داشت. نقشهایی که میکشید زیبا و دلنشین بودند و آنها را بسیار زیبا رنگآمیزی میکرد.
واژهها: نگار: نقش و تصویر؛ دستی نازک داشتن: مهارت و ظرافت داشتن؛ نقشبندی: نقشآفرینی و تصویر کردن؛ دلگشا: شادیبخش و دلنشین؛ نگارین: زیبا و خوشآبورنگ.
آرایهها: «دستی نازک داشت» کنایه از مهارت و ظرافت در کار است.
آدم در نقشهاش نبود و بهتر که نبود. در پیچ و تاب عرفانی اسلیمی، آدم چه کاره بود؟!
✓ معنی: در نقشهای قالی او تصویر انسان وجود نداشت و نویسنده میگوید بهتر هم بود که وجود نداشت؛ زیرا در میان نقشهای پیچیده و معنوی اسلیمی، تصویر انسان جای چندانی نداشت.
واژهها: اسلیمی: نقش تزیینی پیچان و گیاهی در هنر اسلامی؛ پیچ و تاب: خمیدگی و پیچیدگی.
آرایهها: «آدم چه کاره بود؟!» پرسش انکاری است؛ یعنی آدم در چنین نقشهای جایی نداشت.
معلّم، مرغان را گویا میکشید؛ گوزن را رعنا رقم میزد؛ خرگوش را چابک میبست؛ سگ را روان گرته میریخت؛ امّا در بیرنگ اسب حرفی به کارش بود و مرا حدیثی از اسبپردازی معلّم در یاد است.
✓ معنی: معلم پرندگان را چنان طبیعی میکشید که گویی زندهاند؛ گوزن را زیبا و خوشاندام، خرگوش را چابک و سگ را روان و طبیعی طراحی میکرد؛ اما در طراحی اولیه اسب مشکل داشت و من خاطرهای از اسب کشیدن او به یاد دارم.
واژهها: مرغان: پرندگان؛ گویا: در اینجا زندهنما و طبیعی؛ رعنا: زیبا و خوشاندام؛ رقم میزد: رسم میکرد؛ میبست: نقش میکرد؛ گرته میریخت: طراحی میکرد؛ بیرنگ: طرح اولیه بدون رنگ؛ حدیث: داستان و حکایت؛ اسبپردازی: طراحی و نقاشی اسب.
آرایهها: «حرفی به کارش بود» کنایه از این است که در طراحی اسب مشکل داشت.
سال دوم دبیرستان بودیم. اوّل وقت بود و زنگ نقّاشی ما بود. در کلاس نشسته بودیم و چشم به راه معلّم.
✓ معنی: سال دوم دبیرستان بودیم. ابتدای ساعت مدرسه و زمان کلاس نقاشی بود. در کلاس نشسته بودیم و منتظر آمدن معلم بودیم.
آرایهها: «چشم به راه بودن» کنایه از منتظر بودن است.
«صاد» آمد. بر پا شدیم و نشستیم. لولهای کاغذ زیر بغل داشت. لوله را روی میز نهاد. نقشۀ قالی بود و لابد ناتمام بود.
✓ معنی: معلم وارد شد. برای احترام از جا بلند شدیم و دوباره نشستیم. کاغذی لولهشده زیر بغل داشت و آن را روی میز گذاشت. کاغذ، نقشۀ قالی بود و احتمالاً هنوز کامل نشده بود.
واژهها: بر پا شدیم: ایستادیم؛ نهاد: گذاشت؛ لابد: احتمالاً، گمان میرود.
معلّم را عادت بود که نقشۀ نیمکاری با خود به کلاس آورد و کارش پیوسته همان بود: به تختۀ سیاه با گچ طرح جانوری میریخت؛ ما را به رونگاری آن مینشاند و خود به نقطهچینی نقشۀ خود مینشست.
✓ معنی: معلم عادت داشت نقشۀ قالی نیمهتمامی را با خود به کلاس بیاورد. معمولاً روی تخته با گچ تصویر یک حیوان را میکشید و از ما میخواست آن را رونویسی و نقاشی کنیم و خودش مشغول کامل کردن و نقطهچینی نقشۀ قالی میشد.
واژهها: نیمکاری: نیمهتمام؛ پیوسته: همیشه؛ طرح ریختن: طراحی کردن؛ رونگاری: از روی چیزی نسخهبرداری کردن؛ نقطهچینی: تکمیل نقش با نقطهها.
معلّم پای تخته رسید؛ گچ را گرفت؛ برگشت و گفت: «خرگوشی میکشم تا بکشید.» شاگردی از در مخالفت صدا برداشت: «خرگوش نه!» و شیطنت دیگران را برانگیخت.
✓ معنی: معلم کنار تخته رفت، گچ را برداشت و گفت خرگوشی میکشم تا شما هم از روی آن بکشید. یکی از شاگردان از روی مخالفت فریاد زد «خرگوش نه!» و با این کار بقیه دانشآموزان را نیز به شیطنت و مخالفت تحریک کرد.
واژهها: از در مخالفت: از روی مخالفت؛ صدا برداشت: صدا زد؛ برانگیخت: تحریک کرد.
صدای یکیشان برخاست: «خسته شدیم از خرگوش، دنیا پُر حیوان است.» از ته کلاس شاگردی بانگ زد: «اسب!» و تنی چند با او همصدا شدند: «اسب، اسب!» و معلّم مشوّش بود.
✓ معنی: یکی از دانشآموزان گفت از کشیدن خرگوش خسته شدهایم و حیوانات دیگری هم وجود دارند. شاگردی از انتهای کلاس فریاد زد «اسب!» و چند نفر دیگر هم با او همراه شدند. معلم با شنیدن درخواست کشیدن اسب آشفته و نگران شد.
واژهها: بانگ: فریاد؛ تنی چند: چند نفر؛ مشوّش: آشفته و نگران.
از در ناسازی صدا برداشت: «چرا اسب؟ به درد شما نمیخورد؛ حیوان مشکلی است.» پی بردیم راه دست خودش هم نیست و این بار اتاق از جا کنده شد. همه با هم دم گرفتیم: «اسب، اسب!»
✓ معنی: معلم با مخالفت گفت: چرا اسب؟ کشیدن آن برای شما مناسب نیست و حیوان سختی برای نقاشی است. فهمیدیم که خود معلم نیز در کشیدن اسب مشکل دارد؛ پس همه دانشآموزان با هیجان و سروصدا یکصدا فریاد زدیم: «اسب، اسب!»
واژهها: ناسازی: مخالفت؛ به درد شما نمیخورد: برای شما مناسب نیست؛ پی بردیم: فهمیدیم؛ دم گرفتیم: همصدا شدیم و عبارتی را تکرار کردیم.
آرایهها: راه دستش نبود: کنایه از اینکه برایش دشوار بود؛ اتاق: مجاز از دانشآموزان کلاس؛ اتاق از جا کنده شد: کنایه از ایجاد هیاهو و سروصدای زیاد.
که معلّم فریاد کشید: «ساکت!» و ما ساکت شدیم و معلّم آهسته گفت: «باشد، اسب میکشم.» و طرّاحی آغاز کرد.
✓ معنی: معلم با صدای بلند از ما خواست ساکت شویم. سپس آرام گفت: قبول، اسب میکشم و طراحی را شروع کرد.
واژهها: باشد: قبول، موافقم.
«صاد» هرگز جانوری جز از پهلو نکشید. خَلفِ صدقِ نیاکانِ هنرور خود بود و نمایش نیمرخ زندگان رازی در بر داشت و از سر نیازی بود.
✓ معنی: معلم همیشه جانوران را از پهلو نقاشی میکرد. در این زمینه ادامهدهنده شایسته روش هنرمندان گذشته بود. کشیدن موجودات از نیمرخ هم دلیلی داشت و هم از یک ضرورت هنری ناشی میشد.
واژهها: خلف صدق: جانشین راستین و شایسته؛ نیاکان: گذشتگان و اجداد؛ هنرور: هنرمند؛ از سر: به سبب و به خاطر.
آرایهها: «رازی / نیازی» سجع دارند.
اسب از پهلو، اسبیِ خود را به کمال نشان میداد.
✓ معنی: وقتی اسب از پهلو و به صورت نیمرخ دیده یا نقاشی میشد، ویژگیها و شکل مخصوص اسب به کاملترین صورت نمایان میشد.
مفهوم: نیمرخ اسب برای نمایش کامل فرم و ویژگیهای ظاهری این حیوان مناسبتر است.
دست معلّم از وَقَب حیوان روان شد؛ فرود آمد. لب را به اشاره صورت داد. فکّ زیرین را پیمود و در آخُره ماند؛ پس بالا رفت، چشم را نشاند؛ دو گوش را بالا برد؛ از یال و غارب به زیر آمد؛ از پستی پشت گذشت؛ گُرده را برآورد؛ دُم را آویخت؛ پس به جای گردن باز آمد.
✓ معنی: دست معلم از قسمت فرورفته بدن اسب شروع به حرکت کرد و پایین آمد. لب اسب را با اشارهای از گچ مشخص کرد، فک پایین را کشید و به قوس زیر گردن رسید. سپس رو به بالا رفت، چشم و گوشها را کشید و از یال و میان دو کتف پایین آمد؛ از فرورفتگی پشت گذشت، قسمت بالای کمر را رسم کرد، دم را کشید و دوباره به محل گردن بازگشت.
واژهها: وَقَب: فرورفتگی اندام؛ مانند گودی چشم؛ فرود آمد: پایین آمد؛ فک: آرواره؛ آخُره: قوس و چنبرۀ زیر گردن اسب؛ یال: موهای گردن اسب؛ غارب: ناحیۀ میان دو کتف؛ گُرده: پشت و بالای کمر.
نکته ادبی: سهراب سپهری مراحل حرکت دست معلم و شکل گرفتن تصویر اسب را با جزئیات و به صورت تصویری روایت میکند.
⭐ نکته امتحانی درباره «وَقَب»: «وَقَب» به معنی فرورفتگی و گودی در اندام است و «گودی چشم» یکی از نمونههای شناختهشدۀ آن است. بهتر است برای امتحان، معنی اصلی «فرورفتگی / گودی» را به خاطر بسپارید.
به پایین رو نهاد؛ از خمِ کتف و سینه فرا رفت و دو دست را تا فراز کُلّه نمایان ساخت. سپس شکم را کشید و دو پا را تا زیر زانو گرته زد.
✓ معنی: دست معلم دوباره به سمت پایین حرکت کرد؛ از خمیدگی کتف و سینۀ اسب گذشت، دو پای جلویی را تا قسمت بالایی پاها رسم کرد، سپس شکم را کشید و دو پای دیگر را تا زیر زانو طراحی کرد.
واژهها: رو نهاد: حرکت کرد؛ کتف: شانه؛ فرا رفت: بالا رفت؛ کُلّه: برآمدگی پشت پای اسب؛ گرته زد: طراحی کرد.
«صاد» از کار باز ماند. دستش را پایین برد و مردّد مانده بود. صورت از او چیزی میطلبید؛ تمامت خود میخواست.
✓ معنی: معلم ناگهان از ادامه طراحی بازایستاد. دستش را پایین آورد و با تردید ماند که چه کند. تصویر نیمهتمام اسب گویی از او میخواست که آن را کامل کند.
واژهها: از کار باز ماند: از ادامه کار متوقف شد؛ مردّد: دودل؛ صورت: تصویر؛ تمامت: کامل شدن، تمامی.
آرایهها: «صورت از او چیزی میطلبید» تشخیص است؛ زیرا به تصویر اسب ویژگی انسانیِ درخواست کردن نسبت داده شده است.
کُلّۀ پاها مانده بود، با سُمها، و ما چشم به راه آخر کار و باخبر از مشکل «صاد». سراپاش از درماندگیاش خبر میداد، امّا معلّم درنماند.
✓ معنی: قسمت پایینی پاها و سُمهای اسب هنوز کشیده نشده بود. ما منتظر بودیم ببینیم معلم چگونه نقاشی را تمام میکند و میدانستیم مشکل او همین قسمت است. از ظاهرش مشخص بود که درمانده شده، اما تسلیم نشد.
واژهها: سُم: قسمت سخت انتهای پای اسب؛ سراپا: تمام وجود؛ درماندگی: ناتوانی؛ درنماند: عاجز نشد و تسلیم نشد.
آرایهها: «چشم به راه» کنایه از منتظر بودن؛ «سراپا» مجاز از تمام وجود.
گریزی رندانه زد که به سود اسب انجامید؛ شتابان خطهایی درهم کشید و علفزاری ساخت و حیوان را تا ساق پا به علف نشاند.
✓ معنی: معلم با زیرکی راهی برای رهایی از مشکل پیدا کرد که اتفاقاً به زیبایی نقاشی اسب هم کمک کرد؛ خیلی سریع علفزاری کشید و پاهای اسب را تا ساق در میان علفها پنهان کرد.
واژهها: گریز: راه فرار و رهایی؛ رندانه: زیرکانه؛ شتابان: با سرعت؛ انجامید: منتهی شد؛ علفزار: زمینی پوشیده از علف.
مفهوم: معلم با خلاقیت، نقطه ضعف خود در کشیدن سُم و پایین پای اسب را به بخشی طبیعی از نقاشی تبدیل کرد.
شیطنت شاگردی گُل کرد؛ صدا زد: «حیوان مچ پا ندارد، سُم ندارد.»
✓ معنی: یکی از شاگردان دوباره شیطنتش گل کرد و با اعتراض گفت: این اسب مچ پا و سُم ندارد.
آرایهها: «شیطنتش گل کرد» کنایه از آشکار و شروع شدن دوبارۀ شیطنت است.
و معلّم که از مَخمصه رَسته بود، به خونسردی گفت: «در علف است؛ حیوان باید بچرد.»
✓ معنی: معلم که از آن گرفتاری نجات پیدا کرده بود، با آرامش جواب داد: مچ پا و سُمهای اسب در میان علفها هستند؛ بالاخره اسب باید علف بخورد!
واژهها: مخمصه: گرفتاری و تنگنا؛ رَسته: نجات یافته؛ خونسردی: آرامش.
مفهوم: این جمله اوج طنز خاطره است؛ معلم با زیرکی، ضعف خود در طراحی را به یک توجیه طبیعی و باورپذیر تبدیل میکند.
معلّم نقّاشی مرا خبر سازید که شاگرد وفادار حقیرت، هر جا به کار صورتگری درمیماند، چارۀ درماندگی به شیوۀ معلّم خود میکند.
✓ معنی: به معلم نقاشی من خبر بدهید که شاگرد کوچک و وفادارت هر وقت در نقاشی و تصویرگری با مشکلی روبهرو میشود، مانند همان کاری که از تو آموخته است، با خلاقیت راهی برای حل مشکل پیدا میکند.
واژهها: حقیر: کوچک و ناچیز؛ در اینجا از روی فروتنی؛ صورتگری: نقاشی و تصویرسازی؛ درمیماند: ناتوان میشود و به مشکل میخورد؛ چاره: راه حل.
مفهوم: درس معلم فقط نقاشی نبود؛ سهراب از او آموخت که هنگام روبهرو شدن با محدودیت، میتوان با خلاقیت و ابتکار راهی تازه پیدا کرد.
⭐ نکته مهم پایان درس: جمله پایانی فقط یک شوخی درباره نقاشی نیست. سهراب سپهری با لحنی طنزآمیز نشان میدهد که روش معلم در تبدیل محدودیت به راهحل خلاقانه در ذهن او ماندگار شده است.
معنی کلمات درس نهم فارسی دهم کلاس نقاشی
روا: جایز
افتاده: فروتن
صاف: پاکدل و ساده
صورتک: نقاب
نگار: نقش و تصویر
نگارین: زیبا و خوشآبورنگ
دلگشا: دلنشین و شادیبخش
اسلیمی: نقش تزیینی پیچان در هنر اسلامی
رعنا: زیبا و خوشاندام
رقم زدن: رسم کردن
گرته: طرح و گرده
بیرنگ: طرح اولیۀ بدون رنگ
حدیث: داستان
لابد: احتمالاً
رونگاری: نسخهبرداری از روی یک طرح
مشوّش: آشفته و نگران
ناسازی: مخالفت
تنی چند: چند نفر
خلف صدق: جانشین شایسته و راستین
نیاکان: گذشتگان و اجداد
هنرور: هنرمند
وَقَب: فرورفتگی و گودی اندام
فک: آرواره
آخُره: قوس زیر گردن اسب
یال: موهای گردن اسب
غارب: میان دو کتف
گُرده: پشت و بالای کمر
کُلّه: برآمدگی پشت پای اسب
گرته زدن: طراحی کردن
مردّد: دودل
رندانه: زیرکانه
مخمصه: گرفتاری و تنگنا
رستن: نجات یافتن
خونسردی: آرامش
صورتگری: نقاشی و تصویرسازی
کنایه ها و آرایه های مهم درس کلاس نقاشی
معلم دور نبود: کنایه از صمیمی بودن
صورتک به رو نداشت: کنایه از صادق و بیریا بودن
دستی نازک داشت: کنایه از مهارت و ظرافت داشتن
چشم به راه: کنایه از منتظر بودن
حرفی به کارش بود: کنایه از مشکل داشتن در کار
راه دستش نبود: کنایه از دشوار بودن کار برای او
اتاق از جا کنده شد: کنایه از ایجاد هیاهوی فراوان؛ «اتاق» مجاز از دانشآموزان
رازی / نیازی: سجع
صورت از او چیزی میطلبید: تشخیص
شیطنتش گل کرد: کنایه از آشکار و شروع شدن شیطنت
سراپا: مجاز از تمام وجود
مفهوم و پیام درس نهم فارسی دهم چیست؟
✓ مفهوم کلی: درس «کلاس نقاشی» خاطرهای شیرین از دوران تحصیل سهراب سپهری است که در آن شخصیت صمیمی و هنرمند معلم نقاشی و فضای شاد کلاس توصیف میشود. در بخش اصلی خاطره، معلم هنگام کشیدن پای اسب با مشکل روبهرو میشود، اما با خلاقیت و زیرکی علفزاری میکشد و بخش دشوار پاهای اسب را در علف پنهان میکند. این رفتار چنان در ذهن سهراب باقی میماند که سالها بعد نیز از آن به عنوان شیوهای برای چارهاندیشی در هنگام درماندگی یاد میکند.
خلاصه درس کلاس نقاشی فارسی دهم
سهراب سپهری از کلاس نقاشی دوران دبیرستان خود و معلمی صمیمی، فروتن و هنرمند به نام «صاد» یاد میکند. معلم در طراحی بسیاری از جانوران مهارت داشت، اما کشیدن اسب برایش دشوار بود. روزی دانشآموزان متوجه این ضعف شدند و با شیطنت از او خواستند اسب بکشد.
معلم شروع به کشیدن اسب کرد و بیشتر بدن حیوان را با مهارت طراحی کرد؛ اما وقتی به قسمت پایین پاها و سُمها رسید، درماند. او به جای تسلیم شدن، زیرکانه علفزاری کشید و پاهای اسب را در میان علفها پنهان کرد. وقتی شاگردی اعتراض کرد که اسب مچ و سُم ندارد، معلم با خونسردی گفت آنها در علف هستند و اسب باید بچرد. این خاطره برای سهراب به نمونهای از خلاقیت در مواجهه با مشکل تبدیل شد.
نکات مهم درس نهم فارسی دهم برای امتحان
⭐ نویسنده: سهراب سپهری
⭐ اثر: اتاق آبی
⭐ صورتک به رو نداشت: کنایه از صداقت و بیریایی
⭐ دستی نازک داشت: در کار خود مهارت و ظرافت داشت
⭐ حرفی به کارش بود: در آن کار مشکل داشت
⭐ چشم به راه: منتظر
⭐ خلف صدق: جانشین راستین و شایسته
⭐ وقب: فرورفتگی و گودی اندام
⭐ غارب: میان دو کتف
⭐ مخمصه: گرفتاری و تنگنا
⭐ صورت از او چیزی میطلبید: تشخیص
⭐ پیام مهم: استفاده از خلاقیت و ابتکار برای یافتن راه حل هنگام روبهرو شدن با محدودیت و مشکل
بیشتر بخوانید: