مطالب درسی

معنی درس دوازدهم کاوه دادخواه فارسی یازدهم؛ آرایه‌ها و معنی کلمات صفحه ۹۸ تا ۱۰۳

معنی درس دوازدهم کاوه دادخواه فارسی یازدهم صفحه ۹۸ تا ۱۰۳، همراه با معنی متن و ابیات، معنی کلمات، آرایه‌های ادبی و نکات زبانی و فکری.

در این مطلب، معنی درس دوازدهم فارسی یازدهم «کاوه دادخواه» را همراه با معنی واژه‌های مهم، نکات قلمرو زبانی، آرایه‌های ادبی و مفهوم ابیات بررسی می‌کنیم. این درس بخشی از داستان ضحاک و قیام کاوه در شاهنامه فردوسی است و مبارزه با ستم و بیداد را به تصویر می‌کشد.

معنی متن درس کاوه دادخواه فارسی یازدهم

در داستان‌های حماسی و اسطوره‌ای ایران باستان، کاوه آهنگر شخصیتی برجسته و مبارز است. او پیش‌بند چرمی خود را بر سر نیزه کرد و مردم را برای اتحاد و قیام علیه ضحاک فراخواند. این پیش‌بند به پرچمی برای مبارزه با ستم تبدیل شد؛ پرچمی که نیروی واقعی آن، رنج مردم ستمدیده و ارادۀ آنان برای رهایی بود.

قلمرو زبانی:
اساطیر: جمع اسطوره؛ داستان‌ها و باورهای کهن ملت‌ها
باستان: روزگار بسیار قدیم، گذشته دور
نظیر: مانند و همانند
درفش: پرچم
برافراشت: بالا برد؛ بن ماضی: برافراشت، بن مضارع: برافراز
قلمرو ادبی:
چهره: مجاز از شخصیت
جنبش: مجاز از قیام و حرکت اعتراضی
دل: مجاز از انسان‌های رنج‌کشیده
بازو: مجاز از قدرت و توان

ضحاک در اسطوره‌های ایرانی نماد خوی اهریمنی، پلیدی و فساد است. نام او صورت عربی‌شدۀ «اژی‌دهاک» است. در اوستا نیز از او به عنوان موجودی اهریمنی و زیان‌رسان یاد شده است.

در روایت فردوسی، ضحاک چند بار فریب ابلیس را می‌خورد. نخست ابلیس با رضایت او، پدرش مرداس را که مردی پاک‌دین بود از میان برمی‌دارد تا ضحاک به پادشاهی برسد. سپس در لباس آشپزی ماهر ظاهر می‌شود و با خوراندن غذاهای حیوانی، خوی بد و درنده‌صفتی را در وجود او تقویت می‌کند. سرانجام ابلیس بر دوش‌های ضحاک بوسه می‌زند و از جای آن دو بوسه، دو مار می‌رویند که موجب رنج او می‌شوند.

قلمرو زبانی:
مُعَرَّب: واژه‌ای که صورت عربی پیدا کرده است
مظهر: نماد و نمود
دیوزاد: زادۀ دیو؛ دارای سرشتی اهریمنی
مایه: سبب و موجب
خوالی: غذا و خوراک
خوالیگر: آشپز
چالاک: چابک و زرنگ
خورش: غذا
پروردن: پرورش دادن؛ بن ماضی: پرورد، بن مضارع: پرور
قلمرو ادبی:
از پا درآوردن: کنایه از نابود کردن و کشتن
مارهای دوش ضحاک: نمادی از خوی اهریمنی، بیداد و پلیدی او

پزشکان دانا نمی‌توانند مارهای ضحاک را درمان کنند. ابلیس این بار خود را به شکل پزشکی درمی‌آورد و به ضحاک می‌گوید تنها راه آرام کردن مارها، خوراندن مغز انسان به آنهاست. از آن پس هر شب دو جوان را به دربار می‌آورند، آنان را می‌کشند و مغزشان را خوراک مارها می‌کنند.

در اساطیر ایرانی، مار نمادی از اهریمن است؛ بنابراین مارهای روی دوش ضحاک تجسمی از سرشت پلید و ستمگر او هستند. در دوران حکومت این پادشاه ماردوش، ظلم و تاریکی سراسر جامعه را فرا گرفته بود و مردم امنیت نداشتند. همین بیدادها سرانجام کاوه و بسیاری از مردم را به قیام و نافرمانی واداشت.

واژه‌های مهم متن:
فرزانه: دانا و خردمند
علاج: درمان
تسکین: آرام کردن درد
پرداختن: مشغول شدن؛ بن ماضی: پرداخت، بن مضارع: پرداز
کهتر: کوچک‌تر و پایین‌مرتبه‌تر
مهتر: بزرگ‌تر و بلندمرتبه‌تر
مهترزاده: فرزند بزرگان و صاحب‌منصبان
دیوان: بارگاه و دستگاه حکومتی
خورشگر: آشپز
تجسم: شکل و صورت محسوس پیدا کردن
منش: خوی و سرشت
خبیث: پلید و بدسرشت
بیداد: ظلم و ستم
بیدادپیشه: ستمگر
ایمن: در امان، آسوده از خطر
برانگیخت: به حرکت واداشت، تحریک کرد؛ بن مضارع: برانگیز
نکات ادبی:
روزهای سیاه: کنایه از دوران سختِ ظلم و اختناق
جان گرفتن: کنایه از کشتن
مغز: در نگاه نمادین، می‌تواند نشان‌دهندۀ اندیشه و نیروی فکری جامعه باشد.
جوان: می‌تواند نمادی از نیرو، توان و پویایی جامعه باشد.

معنی ابیات شعر کاوه دادخواه

قالب: مثنوی
وزن: فعولن فعولن فعولن فَعَل
نام وزن: متقارب مثمن محذوف

۱- چو ضحّاک بر تخت شد شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار

✓ معنی: هنگامی که ضحاک به پادشاهی رسید، سال‌های بسیار و در روایت شاهنامه هزار سال فرمانروایی کرد.

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که | شهریار: پادشاه | انجمن شدن: گرد آمدن و بسیار شدن | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: شهریار / هزار: قافیه | «سالیان انجمن شد هزار»: کنایه از فرمانروایی طولانی ضحاک | واج‌آرایی «ا»


۲- نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد نام دیوانگان

✓ معنی: رفتار و روش خردمندان از جامعه کنار رفت و در مقابل، بدکاران و دیوصفتان صاحب نام و قدرت شدند.

قلمرو زبانی: نهان: پنهان | کردار: رفتار | فرزانه: دانا و خردمند | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: فرزانگان / دیوانگان: قافیه و تقابل معنایی | «نام دیوانگان پراگنده شد»: کنایه از مشهور و قدرتمند شدن بدکاران


۳- هنر خوار شد، جادوی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند

✓ معنی: فضیلت و شایستگی بی‌ارزش شد و جادوگری ارزش پیدا کرد؛ راستی و درستی پنهان شد و آسیب و تباهی آشکار گردید.

قلمرو زبانی: هنر: فضیلت و شایستگی | خوار: بی‌ارزش | جادوی: جادوگری | ارجمند: ارزشمند | گزند: آسیب | بیت: چهار جمله

قلمرو ادبی: ارجمند / گزند: قافیه | خوار / ارجمند، نهان / آشکارا و هنر / جادوی: تضاد


۴- برآمد برین روزگار دراز
کشید اژدهافش به تنگی فراز

✓ معنی: مدت زیادی اوضاع به همین شکل ادامه یافت تا اینکه سرانجام روزگار بر ضحاکِ اژدهاصفت سخت شد و او گرفتار نگرانی و دشواری گردید.

قلمرو زبانی: برآمد: سپری شد | دراز: طولانی | فَش: مانند | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: دراز / فراز: قافیه و جناس ناهمسان | اژدهافش: تشبیه ضحاک به اژدها؛ «فش» ادات تشبیه


۵- چنان بُد که ضحّاک را روز و شب
به نام فریدون گشادی دو لب

✓ معنی: کار به جایی رسیده بود که ضحاک پیوسته و شبانه‌روز از فریدون سخن می‌گفت و نگران او بود.

قلمرو زبانی: بُد: بود | «را»: نشانۀ اضافه گسسته؛ دو لبِ ضحاک | گشادی: می‌گشود، ماضی استمراری | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: شب / لب: قافیه | روز / شب: تضاد و در کنار هم کنایه از همیشه | لب گشودن: کنایه از سخن گفتن


۶- ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست

✓ معنی: ضحاک بزرگان سرزمین‌های مختلف را فراخواند تا با کمک و تأیید آنان پایه‌های حکومت خود را محکم کند.

قلمرو زبانی: مهتران: بزرگان و صاحب‌منصبان | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: بخواست / راست: قافیه | پشت راست کردن در پادشاهی: کنایه از استوار و قدرتمند کردن حکومت


۷- از آن پس چنین گفت با موبدان
که ای پرهنر باگهر بخردان

✓ معنی: سپس ضحاک خطاب به بزرگان و دانایان گفت: ای خردمندان شایسته و اصیل…

قلمرو زبانی: موبد: روحانی زرتشتی | پرهنر: بسیار شایسته | باگهر: اصیل و نژاده | بخرد: خردمند | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: موبدان / بخردان: قافیه | بیت با بیت بعد موقوف‌المعانی است؛ یعنی معنی آن در بیت بعد کامل می‌شود.


۸- مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان این سخن روشن است

✓ معنی: من دشمنی پنهانی دارم و شما خردمندان نیز از وجود و خطر او آگاه هستید. منظور ضحاک از این دشمن، فریدون است.

قلمرو زبانی: نهانی: پنهانی | بخرد: خردمند | «را» در «مرا»: نشانۀ دارندگی؛ یعنی من دشمنی دارم | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: دشمن / روشن: قافیه | است: ردیف | واج‌آرایی «ن»


۹- یکی محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی، سپهبد نکشت

✓ معنی: اکنون باید گواهی‌نامه‌ای تنظیم شود که در آن نوشته باشند ضحاک در دوران فرمانروایی خود جز نیکی و خوبی کاری نکرده است.

قلمرو زبانی: محضر: گواهی‌نامه و استشهادنامه | سپهبد: فرمانده سپاه؛ در اینجا ضحاک | نکشت: نکاشت | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: نوشت / نکشت: قافیه و جناس ناهمسان | تخم نیکی: اضافه تشبیهی؛ نیکی به دانه‌ای قابل کاشت تشبیه شده است


۱۰- ز بیم سپهبد همه راستان
بر آن کار گشتند همداستان

✓ معنی: همۀ بزرگان و راستگویان از ترس ضحاک مجبور شدند با این کار موافقت کنند و سخن او را تأیید نمایند.

قلمرو زبانی: بیم: ترس | سپهبد: فرمانده؛ منظور ضحاک | راستان: راستگویان | همداستان: هم‌عقیده و موافق | بیت: یک جمله

قلمرو ادبی: راستان / همداستان: قافیه | واج‌آرایی «ا»


۱۱- بدان محضر اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند بُرنا و پیر

✓ معنی: پیر و جوان از روی اجبار و ترس، آن گواهی‌نامۀ مربوط به ضحاک را تأیید و امضا کردند.

قلمرو زبانی: محضر: استشهادنامه | ناگزیر: ناچار | گواهی: تأیید و شهادت | برنا: جوان | بیت: یک جمله

قلمرو ادبی: ناگزیر / پیر: قافیه | اژدها: استعاره از ضحاک | برنا / پیر: تضاد


۱۲- هم آنگه یکایک ز درگاه شاه
برآمد خروشیدن دادخواه

✓ معنی: در همان هنگام، ناگهان صدای فریاد شخصی ستمدیده و دادخواه از دربار شاه بلند شد.

قلمرو زبانی: هم آنگه: همان هنگام | یکایک: ناگهان | درگاه: بارگاه | خروشیدن: فریاد زدن | دادخواه: کسی که برای گرفتن حق خود دادخواهی می‌کند | برآمد: بلند شد | بیت: یک جمله

قلمرو ادبی: شاه / دادخواه: قافیه | واج‌آرایی «ه»


۱۳- ستم‌دیده را پیش او خواندند
برِ نامدارانش بنشاندند

✓ معنی: کاوۀ ستمدیده را نزد ضحاک آوردند و او را در حضور بزرگان و نامداران دربار نشاندند.

قلمرو زبانی: ستم‌دیده: منظور کاوه | «او»: ضحاک | بَر: نزد و کنار | نامداران: بزرگان و افراد سرشناس | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: خواندند / بنشاندند: قافیه | واج‌آرایی «ن» و «د»


۱۴- بدو گفت مهتر به روی دژم
که برگوی تا از که دیدی ستم؟

✓ معنی: ضحاک با چهره‌ای خشمگین و گرفته به کاوه گفت: بگو چه کسی به تو ستم کرده و از چه کسی شکایت داری؟

قلمرو زبانی:
بدو: به او؛ «او» به کاوه اشاره دارد.
مهتر: بزرگ، فرمانروا؛ در این بیت منظور ضحاک است.
دژم: خشمگین، عبوس و گرفته‌رو
به روی دژم: با چهره‌ای خشمگین و گرفته
برگوی: بگو، بیان کن
که: در مصراع دوم به معنی «چه کسی» آمده است.
ستم: ظلم و بیداد
دیدن ستم: مورد ظلم و ستم قرار گرفتن
بیت: دو جمله؛ «بدو گفت مهتر به روی دژم» و «برگوی تا از که دیدی ستم؟»

قلمرو ادبی:
دژم / ستم: قافیه
ستم دیدن: کنایه از مورد ظلم و بیداد قرار گرفتن
روی: مجاز از چهره
واج‌آرایی «د»: تکرار صدای «د» در واژه‌هایی مانند «بدو»، «دژم» و «دیدی»
پرسش «از که دیدی ستم؟»: پرسش حقیقی است؛ ضحاک از کاوه می‌خواهد عامل ستم را معرفی کند.

نکته: در این بیت، ضحاک هنوز وانمود می‌کند که می‌خواهد به شکایت کاوه رسیدگی کند؛ اما در بیت‌های بعد، کاوه آشکارا خودِ ضحاک را عامل ستم و نابودی فرزندانش معرفی می‌کند.

۱۵- خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوۀ دادخواه!

✓ معنی: کاوه فریاد کشید و از شدت اندوه و ستمی که از شاه دیده بود، دست بر سر زد و گفت: ای پادشاه، من کاوه‌ام و برای گرفتن حق خود دادخواهی می‌کنم.

قلمرو زبانی: خروشید: فریاد زد | شاها: ای شاه | دادخواه: حق‌طلب، کسی که برای گرفتن حق خود شکایت می‌کند | بیت: چهار جمله

قلمرو ادبی: شاه / دادخواه: قافیه | دست / سر: مراعات نظیر | دست بر سر زدن: کنایه از اندوه و بی‌تابی شدید | واج‌آرایی «د» و «ش»


۱۶- یکی بی‌زیان مرد آهنگرم
ز شاه، آتش آید همی بر سرم

✓ معنی: من آهنگری بی‌آزار و بی‌گناهم؛ با این حال، از جانب این پادشاه پیوسته گرفتار رنج و ستم شده‌ام.

قلمرو زبانی: بی‌زیان: بی‌آزار، بی‌گناه | یکی بی‌زیان مرد آهنگر: «یک مرد آهنگرِ بی‌زیان» و دارای سه ترکیب وصفی | همی آید: می‌آید | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: آهنگرم / سرم: قافیه | آتش: استعاره از رنج، بلا و گرفتاری | آتش بر سر آمدن: کنایه از گرفتار سختی و مصیبت شدن


۱۷- تو شاهی وگر اژدها پیکری؟
بباید بدین داستان داوری

✓ معنی: تو پادشاهی یا موجودی اژدهاگونه و ستمگر؟ باید دربارۀ ماجرای من داوری کنی و پاسخ این ستم را بدهی.

قلمرو زبانی: وگر: یا، یا اینکه | اژدهاپیکر: دارای پیکر و هیئت اژدها | بباید: باید، لازم است | داستان: ماجرا | داوری: قضاوت کردن | بیت: سه جمله

قلمرو ادبی: پیکری / داوری: قافیه | اژدهاپیکر: تشبیه ضحاک به اژدها و اشاره به مارهای روی دوش او | پرسش مصراع نخست لحنی اعتراضی و سرزنش‌آمیز دارد.


۱۸- اگر هفت کشور به شاهی تو راست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟

✓ معنی: اگر فرمانروایی سراسر جهان در اختیار توست، پس چرا سهم ما مردم از حکومت تو چیزی جز رنج و سختی نیست؟

قلمرو زبانی: هفت کشور: هفت اقلیم، سراسر جهان | «را» در «تو راست»: نشانۀ دارندگی؛ یعنی متعلق به توست | بهر: بهره، نصیب | ماست: برای ماست | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: راست / ماست: قافیه و جناس ناهمسان | هفت کشور: کنایه از سراسر جهان | پرسش مصراع دوم جنبۀ اعتراضی دارد و ستمگری حکومت ضحاک را نشان می‌دهد.


۱۹- شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت

✓ معنی: باید حساب رفتار و ستم‌هایی را که در حق من کرده‌ای روشن کنی؛ آن‌گاه مردم جهان از آنچه بر من گذشته است شگفت‌زده خواهند شد.

قلمرو زبانی: شماری گرفتن: حساب کردن و حساب پس دادن | بباید: باید، لازم است | بدان: به آن، به سبب آن | اندر: در | شگفت: متعجب | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: گرفت / شگفت: قافیه | جهان: مجاز از مردم جهان | شمار گرفتن: کنایه از حساب‌کشی و بازخواست کردن


۲۰- مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت ز گیتی به من چون رسید

✓ معنی: شاید با بررسی حساب کارهای تو روشن شود که چرا از میان این همه مردم جهان، بارها نوبت ستم دیدن به من و خانواده‌ام رسیده است.

قلمرو زبانی: مگر: شاید | کز: که از | شمار: حساب و محاسبه | پدید آمدن: آشکار شدن | گیتی: جهان | چون: چگونه | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: پدید / رسید: قافیه | گیتی: مجاز از مردم جهان | این بیت با بیت بعد از نظر معنایی پیوسته است و موقوف‌المعانی به شمار می‌آید.


۲۱- که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید ز هر انجمن

✓ معنی: چرا از میان همۀ مردم، باید پیوسته مغز فرزندان من را برای خوراک مارهای تو ببرند؟ کاوه با این سخن به کشته شدن فرزندانش به فرمان ضحاک اعتراض می‌کند.

قلمرو زبانی: مارانت: مارهای تو؛ «ت» نقش مضاف‌الیه دارد | همی داد باید: باید می‌دادند / باید داده شود | انجمن: گروه و جمع مردم | بیت: یک جمله

قلمرو ادبی: من / انجمن: قافیه | بیت دارای شیوۀ بلاغی است؛ ترتیب اجزای جمله برای تناسب وزن و تأکید تغییر کرده است | واج‌آرایی «م» و «ن»


۲۲- سپهبد به گفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سخن‌ها شنید

✓ معنی: ضحاک به سخنان کاوه توجه کرد و از حرف‌های صریح و بی‌باکانۀ او شگفت‌زده شد.

قلمرو زبانی: سپهبد: فرمانده؛ در اینجا منظور ضحاک است | بنگرید: نگاه کرد، توجه کرد | شگفت آمدش: شگفت‌زده شد؛ «ش» به ضحاک برمی‌گردد | کان: که آن | بیت: سه جمله

قلمرو ادبی: بنگرید / شنید: قافیه | به گفتار بنگرید: حس‌آمیزی؛ آمیختن حس بینایی با شنیداری | گفتار / سخن / شنید: مراعات نظیر


۲۳- بدو باز دادند فرزند اوی
به خوبی بجستند پیوند اوی

✓ معنی: فرزند باقی‌ماندۀ کاوه را به او بازگرداندند و با مهربانی کوشیدند رضایتش را به دست آورند و او را با دستگاه ضحاک همراه کنند.

قلمرو زبانی: بدو: به او، به کاوه | باز دادن: پس دادن | اوی: او | پیوند: رابطه و همراهی | بجستند: جست‌وجو کردند، خواستند | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: فرزند / پیوند: قافیه | اوی: ردیف | پیوند کسی را جستن: کنایه از جلب رضایت و همراه کردن او


۲۴- بفرمود پس کاوه را پادشا
که باشد بدان محضر اندر گوا

✓ معنی: پس از آن، ضحاک از کاوه خواست که او نیز آن گواهی‌نامه را تأیید کند و شاهدی بر درست بودن مطالب آن باشد.

قلمرو زبانی: بفرمود: فرمان داد، خواست | پادشا: پادشاه، منظور ضحاک | محضر: استشهادنامه و گواهی‌نامه | اندر: در | گوا: گواه، شاهد | «را» در «کاوه را»: حرف اضافه به معنی «به» | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: پادشا / گوا: قافیه | محضر / گوا: مراعات نظیر | در «بدان محضر اندر» دو حرف اضافه برای یک متمم به کار رفته است.


۲۵- چو برخواند کاوه، همه محضرش
سَبُک، سوی پیران آن کشورش

✓ معنی: هنگامی که کاوه تمام آن گواهی‌نامۀ دروغین را خواند، بی‌درنگ رو به بزرگان و سالخوردگان حاضر در دربار کرد.

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که | برخواند: خواند | محضر: استشهادنامه | سبک: سریع، بی‌درنگ | پیران: بزرگان و سالخوردگان | «ش» در «محضرش» و «کشورش»: ضمیر پیوسته | بیت از نظر معنایی با بیت بعد ادامه پیدا می‌کند.

قلمرو ادبی: محضرش / کشورش: قافیه | ش: ردیف | واج‌آرایی «ش»

نکته: معنی این بیت به تنهایی کامل نمی‌شود؛ کاوه رو به بزرگان می‌کند و سخنش را در بیت بعد با «خروشید کای پایمردان دیو…» ادامه می‌دهد.

۲۶- خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو

✓ معنی: کاوه فریاد زد: ای کسانی که پشتیبان این ضحاک دیوسیرت شده‌اید، شما ترس از خداوند جهان را از دل بیرون کرده‌اید و بدون توجه به فرمان او از ستمگر حمایت می‌کنید.

قلمرو زبانی: خروشید: فریاد زد | پایمرد: پشتیبان، میانجی و حامی | گیهان: جهان، کیهان | خدیو: فرمانروا | گیهان خدیو: خداوند و فرمانروای جهان | دل بریدن: صرف‌نظر کردن، روی گرداندن

قلمرو ادبی: دیو / خدیو: قافیه و جناس ناهمسان | دیو: استعاره از ضحاک | پایمردان دیو: منظور حامیان و همراهان حکومت ضحاک | دل بریدن: کنایه از روی گرداندن و بی‌اعتنا شدن


۲۷- همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دل‌ها به گفتار اوی

✓ معنی: شما با حمایت از ضحاک راه دوزخ را در پیش گرفته‌اید؛ زیرا دل و اختیار خود را به سخنان او سپرده و فرمان‌بردار او شده‌اید.

قلمرو زبانی: دوزخ: جهنم | نهادید: قرار دادید | اوی: او، منظور ضحاک | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: روی / اوی: قافیه | روی نهادن: کنایه از حرکت کردن و در پیش گرفتن راهی | دل سپردن: کنایه از پذیرفتن، اعتماد و اطاعت کردن | روی / دل: مراعات نظیر


۲۸- نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا

✓ معنی: من هرگز این گواهی‌نامۀ دروغین را تأیید نمی‌کنم و از ضحاک نیز هیچ ترس و هراسی ندارم.

قلمرو زبانی: بدین: به این | محضر: استشهادنامه | اندر: در | گوا: گواه، شاهد | براندیشیدن از: ترسیدن از | پادشا: پادشاه، منظور ضحاک | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: گوا / پادشا: قافیه | محضر / گوا: مراعات نظیر | در ترکیب «بدین محضر اندر»، دو حرف اضافه برای یک متمم آمده است.

پیام: کاوه در برابر قدرت ظالمانه تسلیم نمی‌شود و با شجاعت از تأیید دروغ خودداری می‌کند.


۲۹- خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر به پای

✓ معنی: کاوه با خشم فریاد کشید و در حالی که از شدت هیجان و خشم می‌لرزید از جای برخاست؛ سپس آن گواهی‌نامۀ دروغین را پاره کرد و زیر پای خود انداخت.

قلمرو زبانی: خروشید: فریاد زد | برجست: از جا پرید و برخاست؛ مصدر: جستن | لرزان: در حال لرزیدن | بدرّید: پاره کرد؛ مصدر: دریدن | بسپرد: سپرد، قرار داد | محضر: استشهادنامه | به پای: زیر پا | بیت: چهار جمله

قلمرو ادبی: جای / پای: قافیه و جناس ناهمسان | سپردن محضر به پای: کنایه از بی‌اعتنایی و بی‌ارزش دانستن آن گواهی‌نامۀ دروغین | خروشیدن، برجستن، دریدن و به پای سپردن: پی‌درپی آمدن فعل‌ها، جنب‌وجوش و خشم کاوه را برجسته کرده است | واج‌آرایی «ر»

پیام: اوج شجاعت و اعتراض کاوه در برابر حکومت ضحاک؛ او نه‌تنها سند دروغ را امضا نمی‌کند، بلکه آشکارا آن را نابود و بی‌اعتبار می‌کند.


۳۰- چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
بر او انجمن گشت بازارگاه

✓ معنی: وقتی کاوه از دربار ضحاک بیرون آمد، مردم بازار دور او جمع شدند.

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که | شد: رفت | درگاه: بارگاه | انجمن گشت: گرد آمد | بازارگاه: بازار، محل خرید و فروش | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: شاه / بازارگاه: قافیه | بازارگاه: مجاز از مردم و بازاریان | انجمن گشتن: کنایه از گرد آمدن


۳۱- همی برخروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند

✓ معنی: کاوه پیوسته فریاد می‌زد و یاری می‌طلبید و همۀ مردم را به عدالت‌خواهی و مبارزه با ستم دعوت می‌کرد.

قلمرو زبانی: برخروشید: فریاد زد | فریاد خواندن: یاری خواستن و دادخواهی کردن | سراسر: همگی | داد: حق و عدالت | خواند: دعوت کرد | بیت: سه جمله

قلمرو ادبی: فریاد / داد: قافیه | جهان: مجاز از مردم جهان | دو «خواند» با دو کاربرد معنایی، جناس همسان دارند | واج‌آرایی «د» و «س»


۳۲- از آن چرم، کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای

✓ معنی: کاوه همان پیش‌بند چرمی را که آهنگران هنگام کار و ضربه زدن با ابزار آهنگری برای محافظت بر تن می‌کنند، برداشت.

قلمرو زبانی: کاهنگران: که آهنگران | چرم: پیش‌بند چرمی | پشت پای: روی پا و سینه پا | زخم: ضربه | درای: در اینجا ابزار و پتک آهنگری | بیت: یک جمله و معنی آن با بیت بعد کامل می‌شود.

قلمرو ادبی: پای / درای: قافیه | چرم: مجاز از پیش‌بند چرمی | چرم، آهنگر، زخم و درای: مراعات نظیر


۳۳- همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همان گه ز بازار برخاست گرد

✓ معنی: کاوه همان پیش‌بند چرمی را بر سر نیزه قرار داد و در همان لحظه، بازار پر از شور و هیاهو شد و مردم به جنبش درآمدند.

قلمرو زبانی: آن: پیش‌بند چرمی | همان گه: همان لحظه، فوراً | گرد: گرد و خاک | «آن»: مفعول | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: کرد / گرد: قافیه و جناس ناهمسان | بر / سر: جناس ناهمسان | گرد برخاستن: کنایه از برپا شدن شور و غوغا

نکته: همین پیش‌بند چرمی کاوه بعدها به نماد قیام ایرانیان تبدیل شد و «درفش کاویانی» نام گرفت.

۳۴- خروشان همی رفت نیزه به دست
که ای نامداران یزدان‌پرست

✓ معنی: کاوه در حالی که نیزه را در دست داشت، فریادزنان پیش می‌رفت و خداپرستان و دلاوران را خطاب قرار می‌داد.

قلمرو زبانی: خروشان: فریادزنان | همی رفت: می‌رفت | نامداران: بزرگان و دلاوران | یزدان‌پرست: خداپرست | بیت: دو جمله و از نظر معنایی با بیت بعد پیوسته است.

قلمرو ادبی: دست / پرست: قافیه | نیزه: مجاز از درفش کاویانی | واج‌آرایی «ن»


۳۵- کسی کاو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند

✓ معنی: هر کس طرفدار فریدون و خواهان پیروزی اوست، باید خود را از فرمان‌برداری و اسارت ضحاک رها کند.

قلمرو زبانی: کاو: که او | هوا: میل و طرفداری | بند: گرفتاری و اسارت | فریدون: مفعولِ «هوای … کردن» | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: فریدون / بیرون: قافیه | کند: ردیف | هوای کسی کردن: کنایه از طرفدار و خواهان او بودن | دل از بند بیرون کردن: کنایه از رهایی و نافرمانی از ضحاک | فریدون: نماد دادگری و نیکی | ضحاک: نماد ستم و اهریمن‌خویی


۳۶- بپویید کاین مهتر آهرمن است
جهان‌آفرین را به دل دشمن است

✓ معنی: به حرکت درآیید و علیه او قیام کنید؛ زیرا این فرمانروا اهریمن‌صفت است و در دل با خداوند دشمنی دارد.

قلمرو زبانی: بپویید: حرکت کنید، بشتابید | کاین: که این | مهتر: فرمانروا و بزرگ | آهرمن: اهریمن | جهان‌آفرین: آفریدگار | «را» در «جهان‌آفرین را»: نشانۀ اضافه گسسته؛ دشمنِ جهان‌آفرین | بیت: سه جمله

قلمرو ادبی: آهرمن / دشمن: قافیه | است: ردیف | مهتر آهرمن است: تشبیه ضحاک به اهریمن | آهرمن / جهان‌آفرین: تضاد | جهان‌آفرین: کنایه از خداوند | بپویید: در مفهوم قیام و اعتراض کردن


۳۷- همی رفت پیش اندرون مرد گرد
جهانی بر او انجمن شد، نه خُرد

✓ معنی: کاوۀ دلاور پیشاپیش مردم حرکت می‌کرد و جمعیت بسیار زیادی پیرامون او گرد آمده بودند.

قلمرو زبانی: پیش اندرون: پیشاپیش | مرد گرد: مرد پهلوان؛ منظور کاوه | انجمن شد: گرد آمد | خُرد: کم و اندک | جهانی: گروه بسیار بزرگی از مردم | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: گرد / خُرد: قافیه و جناس ناهمسان | جهان: مجاز از مردم جهان | نه خرد: تأکید بر فراوانی جمعیت


۳۸- بدانست خود کافریدون کجاست
سر اندر کشید و همی رفت راست

✓ معنی: کاوه می‌دانست فریدون کجاست؛ بنابراین جهت حرکت خود را به سوی او قرار داد و مستقیم به آنجا رفت.

قلمرو زبانی: کافریدون: که فریدون | اندر: در | راست: مستقیم، نقش قید | کجا: مسند | بیت: چهار جمله

قلمرو ادبی: کجاست / راست: قافیه | سر اندر کشیدن: کنایه از روی آوردن و به سمتی روانه شدن


۳۹- بیامد به درگاه سالار نو
بدیدندش آنجا و برخاست غو

✓ معنی: کاوه به جایگاه فریدون، فرمانروای تازه، رسید. مردم با دیدن فریدون فریاد شادی و هیجان سر دادند.

قلمرو زبانی: سالار: فرمانروا و سردار | سالار نو: فریدون | بدیدندش: او را دیدند؛ «ش» نقش مفعولی دارد | غو: بانگ، فریاد و خروش | بیت: سه جمله

قلمرو ادبی: نو / غو: قافیه و جناس ناهمسان | درگاه / سالار: مراعات نظیر | سالار نو: منظور فریدون است.


۴۰- فریدون چو گیتی بر آن گونه دید
جهان پیش ضحاک وارونه دید

✓ معنی: فریدون وقتی دید مردم علیه ضحاک برخاسته و اوضاع دگرگون شده است، دریافت که دوران قدرت ضحاک رو به پایان است.

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که | گیتی: جهان | وارونه: دگرگون و برخلاف گذشته | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: گونه / وارونه: قافیه | دید: ردیف | دو «دید»: تکرار | گیتی: مجاز از مردم و اوضاع جهان | جهان پیش ضحاک وارونه دید: کنایه از دگرگون شدن اوضاع به زیان ضحاک و نزدیک شدن شکست او


۴۱- همی رفت منزل به منزل چو باد
سری پر ز کینه، دلی پر ز داد

✓ معنی: فریدون با سرعت بسیار، مرحله به مرحله پیش می‌رفت؛ در حالی که از ضحاک خشمگین بود و در دل آرزوی دادخواهی و برقراری عدالت داشت.

قلمرو زبانی: منزل: منزلگاه، محل توقف | منزل به منزل: مرحله به مرحله | چو: مانند | کینه: دشمنی و خشم | داد: حق و عدالت | بیت: یک جمله

قلمرو ادبی: باد / داد: قافیه و جناس ناهمسان | چو باد: تشبیه؛ فریدون در سرعت به باد تشبیه شده است | سر / دل: مراعات نظیر | «پر ز» و «منزل»: تکرار | سر: مجاز از فکر و اندیشه | دل: مجاز از وجود و درون | چو باد رفتن: کنایه از حرکت بسیار سریع و همراه با اغراق


۴۲- به شهر اندرون هر که بُرنا بدند
چه پیران که در جنگ دانا بدند

✓ معنی: همۀ جوانان شهر و نیز پیران باتجربه و آشنا به فنون جنگ، آماده همراهی شدند…

قلمرو زبانی: اندرون: در | به شهر اندرون: کاربرد دو حرف اضافه برای یک متمم | برنا: جوان | دانا: آگاه و باتجربه | برنا و دانا: مسند | بیت: دو جمله و از نظر معنایی با بیت بعد کامل می‌شود.

قلمرو ادبی: برنا / دانا: قافیه | بدند: ردیف | برنا / پیر: تضاد و مجاز از همۀ افراد | برنا / دانا: جناس ناهمسان | بیت با بیت بعد موقوف‌المعانی است.


۴۳- سوی لشکر آفریدون شدند
ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند

✓ معنی: جوانان و پیران جنگ‌آزموده به سپاه فریدون پیوستند و خود را از فریب و سلطۀ ضحاک رها کردند.

قلمرو زبانی: آفریدون: فریدون | نیرنگ: فریب | «شدند» در مصراع اول: رفتند | «شدند» در مصراع دوم: فعل اسنادی | بیت: دو جمله

قلمرو ادبی: آفریدون / بیرون: قافیه | شدند: ردیف | از نیرنگ بیرون شدن: کنایه از رها شدن از فریب و سلطه | دو «شدند» با کاربرد متفاوت: جناس همسان | واج‌آرایی «ن»

سرانجام ضحاک در داستان کاوه دادخواه

فریدون با سپاهی که از مردم همراه و آزادی‌خواه تشکیل شده بود، به نبرد ضحاک رفت. او با گرز گاوسر ضربه‌ای بر سر ضحاک زد و کلاهخودش را درهم شکست. در همین هنگام، سروش خجسته پیام آورد که ضحاک را نکشد؛ زیرا هنوز زمان مرگ او فرا نرسیده است. فریدون نیز دست‌ها و کمر ضحاک را بست و او را به کوه دماوند برد و در غاری به بند کشید.

قلمرو زبانی:
گرز گاوسر: گرزی که سر آن به شکل سر گاو ساخته شده بود.
ترگ: کلاهخود
خُرد: ریز و شکسته
سروش: فرشتۀ پیام‌آور
خجسته: مبارک و فرخنده
میان: کمر و کمرگاه
بند: ریسمان و وسیلۀ بستن
بُن: ته و انتها
آویخت: آویزان کرد؛ بن ماضی: آویخت، بن مضارع: آویز
قلمرو ادبی:
گرز گاوسر: همانندی سرِ گرز به سر گاو
بر / سر: جناس ناهمسان
در بند کردن: کنایه از اسیر و زندانی کردن
سرنگون آویختن: کنایه از به سختی مجازات و شکنجه کردن

معنی کلمات و واژه های درس دوازدهم فارسی یازدهم؛ کاوه دادخواه

در این بخش، معنی واژه‌های مهم و دشوار درس «کاوه دادخواه» فارسی یازدهم را به صورت یکجا می‌خوانید. توضیح‌ها به زبان ساده و متناسب با کاربرد هر واژه در متن درس نوشته شده‌اند تا برای مرور و جمع‌بندی امتحان نیز کاربردی باشند.

اساطیر: مجموعه داستان‌ها و باورهای بسیار کهن درباره خدایان، پهلوانان و رویدادهای افسانه‌ای ملت‌ها
باستان: روزگاران بسیار دور و کهن
نظیر: مانند، شبیه
درفش: پرچم و نشان یک سپاه یا گروه
برافراشت: بالا برد و برپا کرد
مُعَرَّب: واژه‌ای که هنگام ورود به زبان عربی، صورت آن تغییر کرده است
مظهر: چیزی یا کسی که ویژگی یا مفهومی را به شکل آشکار نشان می‌دهد؛ نماد
دیوزاد: دارای سرشتی همچون دیو؛ پلید و اهریمنی
مایه: سبب و عامل پدید آمدن چیزی
خوالی: خوراک و غذا
خوالیگر: کسی که غذا آماده می‌کند؛ آشپز
چالاک: سریع، زرنگ و آماده عمل
خورش: غذا و خوراک
پروردن: رشد دادن و پرورش دادن
فرزانه: انسان دانا، خردمند و باتجربه
علاج: راه درمان یک درد یا بیماری
تسکین: کاهش دادن شدت درد یا ناراحتی
پرداختن: مشغول شدن به کاری
کهتر: فرد پایین‌تر یا کوچک‌تر از نظر سن، مقام یا جایگاه
مهتر: فرد بزرگ‌تر یا دارای مقام و جایگاه بالاتر
مهترزاده: فرزند فردی بلندپایه یا از خاندان بزرگان
دیوان: دستگاه و بارگاه حکومتی
خورشگر: آشپز و آماده‌کنندۀ خوراک
تجسّم: شکل محسوس یا قابل تصور پیدا کردن یک مفهوم
منش: خوی، رفتار و ویژگی‌های اخلاقی انسان
خبیث: بدسرشت، پلید و آلوده به بدی
بیداد: ظلم، ستم و رفتار ناعادلانه
بیدادپیشه: کسی که شیوۀ همیشگی او ظلم و ستم است
ایمن: در امان و دور از خطر
برانگیخت: تحریک کرد و به حرکت یا انجام کاری واداشت
چو: هنگامی که، وقتی که
شهریار: پادشاه و فرمانروا
انجمن شدن: گرد آمدن و جمع شدن
نهان: پنهان و دور از دید
کردار: عمل، رفتار و آنچه انسان انجام می‌دهد
هنر: در زبان شاهنامه، فضیلت، شایستگی، توانایی و ارزش انسانی
خوار: بی‌ارزش، بی‌اعتبار و پست‌شده
جادو: در این درس می‌تواند به معنی جادوگر نیز به کار رود
جادوی: جادوگری و انجام کارهای جادویی
گزند: آسیب، زیان و صدمه
برآمد: سپری شد یا به پایان رسید؛ معنی دقیق آن به جمله بستگی دارد
دراز: طولانی و بسیار کشیده
فَش: پسوندی به معنی «مانند»؛ مانند «اژدهافش» یعنی شبیه اژدها
بُد: صورت کوتاه‌شدۀ «بود»
گشودن: باز کردن یا باز شدن
بخواست: فراخواند و طلب کرد
موبد: روحانی و پیشوای دینی زرتشتیان
باگهر: اصیل و برخوردار از نژاد و خاندان نیک
بخرد: دانا، عاقل و صاحب خرد
گو: پهلوان و مرد دلیر
سترگ: بسیار بزرگ و باشکوه
محضر: در این درس، نوشته‌ای رسمی که برای تأیید بی‌گناهی ضحاک تهیه شده بود؛ استشهادنامه
سپهبد: فرماندۀ سپاه؛ در برخی ابیات این درس منظور ضحاک است
نکشت: نکاشت؛ از فعل «کاشتن»
بیم: ترس و هراس
راستان: افراد راستگو و درستکار
همداستان: هم‌نظر، موافق و همراه
گواهی: تأیید کردن و شهادت دادن به درستی یک موضوع
بُرنا: جوان و کم‌سن‌وسال
یکایک: در این متن به معنی ناگهان و یکباره
درگاه: بارگاه و محل حضور پادشاه
خروشیدن: با صدای بلند فریاد زدن
دادخواه: کسی که برای گرفتن حق خود و رفع ظلم شکایت می‌کند
بَر: در این درس، نزد و کنار
نامدار: مشهور، شناخته‌شده و صاحب اعتبار
دژم: گرفته‌رو، عبوس و خشمگین
به روی دژم: با حالتی عصبانی و چهره‌ای گرفته
برگوی: بازگو کن، بگو
شاها: ای شاه
بی‌زیان: بی‌آزار و بی‌گناه
گَر: اگر؛ در بعضی ساخت‌های کهن می‌تواند معنای «یا» بدهد
اژدهاپیکر: دارای هیئتی شبیه اژدها؛ وصفی برای ضحاک
پیکر: بدن، اندام و هیئت ظاهری
داوری: قضاوت و تشخیص حق از باطل
بهر: سهم، نصیب و بهره
کشور: در زبان کهن می‌تواند به معنی اقلیم و ناحیه نیز باشد
شمار گرفتن: حساب‌کشی کردن و کسی را وادار به پاسخ‌گویی کردن
پدید آمدن: آشکار و روشن شدن
گیتی: جهان و دنیا
انجمن: گروهی از مردم که گرد هم آمده‌اند
بنگرید: نگاه کرد و توجه نشان داد
شگفت آمدش: تعجب کرد و شگفت‌زده شد
کان: کوتاه‌شدۀ «که آن»
باز دادن: پس دادن و برگرداندن
بدو: به او
گوا: گواه و شاهد
سبک: در این درس، سریع و بی‌درنگ
کای: کوتاه‌شدۀ «که ای»
پایمرد: حامی، پشتیبان و کسی که به سود دیگری میانجیگری می‌کند؛ در شعر به حامیان حکومت ضحاک گفته شده است
پایمردی: پشتیبانی، میانجیگری و شفاعت
دیو: موجود اهریمنی؛ در این درس نمادی برای ضحاک و بدکرداری او
گیهان: جهان و کیهان
خدیو: فرمانروا، شاه و صاحب قدرت
گیهان خدیو: فرمانروای جهان؛ کنایه از خداوند
دوزخ: جهنم و جای کیفر بدکاران
جستن: پریدن و از جا برخاستن
دریدن: پاره کردن
سپردن: واگذار کردن یا قرار دادن؛ معنی آن با توجه به جمله تغییر می‌کند
بازارگاه: محل خرید و فروش و گردهمایی مردم؛ بازار
برخروشید: بانگ بلند کرد و فریاد زد
فریاد: در برخی کاربردهای کهن، کمک و یاری
فریاد خواندن: یاری خواستن و دادخواهی کردن
سراسر: تمام و همۀ بخش‌ها
داد: حق، عدالت و دادگری
پشت پا: قسمت روی پا و نزدیک ساق
زخم: در این بیت به معنی ضربه و کوبش
درای: در این داستان ابزار کوبندۀ آهنگری؛ واژه در اصل کاربردهای دیگری مانند زنگ نیز داشته است
برخاست: بلند شد و به پا خاست
خروشان: فریادزنان و با بانگ بلند
نامداران: بزرگان، سرشناسان و پهلوانان معروف
یزدان‌پرست: خداپرست
هوا کردن: در ترکیب «هوای کسی کردن»، طرفدار و خواهان او بودن
بند: گرفتاری و اسارت؛ در بعضی کاربردهای درس مفهوم فریب نیز دارد
پوییدن: با شتاب حرکت کردن و رفتن
آهرمن: همان اهریمن؛ نماد بدی و نیروی پلید
جهان‌آفرین: آفریدگار جهان؛ خداوند
به دل: در درون و باطن
گُرد: پهلوان، مرد شجاع و جنگاور
پیش اندرون: پیشاپیش و جلوتر از دیگران
خُرد: کم و اندک؛ در بخش پایانی داستان به معنی ریز و شکسته نیز آمده است
کافریدون: کوتاه‌شدۀ «که فریدون»
اندر: در
راست: مستقیم و بدون انحراف
سالار: سردار، فرمانده و رهبر
سالار نو: فرمانروای تازه؛ در داستان منظور فریدون است
غو: بانگ، فریاد و هیاهو
گیتی: جهان
منزل: محل توقف در مسیر سفر؛ منزلگاه
بام: بخش بالایی ساختمان؛ پشت‌بام
کَش: کوتاه‌شدۀ «که او»
اندرون: داخل و درون
شدند: در بعضی ابیات به معنی «رفتند» است و در برخی جمله‌ها فعل اسنادی به شمار می‌آید
نیرنگ: فریب، حیله و نیرنگ‌بازی
چاره‌جوی: کسی که برای حل مشکل راه و تدبیر پیدا می‌کند
پی: پا و قدم
به کردار: همانند و مانندِ
گرزه: گرز و چماق سنگین جنگی
گرزۀ گاوسر: گرزی که قسمت بالایی آن به شکل سر گاو ساخته شده بود
دست بردن به: به کار گرفتن و استفاده کردن از چیزی
ترگ: کلاهخود جنگی که برای محافظت از سر استفاده می‌شد
نَوَند: اسب بسیار تندرو و چابک
بند کردش: او را بست و در زنجیر و اسارت قرار داد
چند واژۀ مهم‌تر برای امتحان:
محضر، پایمرد، دژم، دادخواه، همداستان، خوالیگر، آهرمن، خدیو، بازارگاه، نوند، ترگ، گرزۀ گاوسر، گیهان، گُرد و بُرنا از واژه‌هایی هستند که بهتر است معنی آنها را با دقت بیشتری به خاطر بسپارید.
بیشتر بخوانید:
5/5 - (1 امتیاز)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا