5 انشا در مورد بهترین هدیه ای که گرفتم کلاس پنجم

آنچه در این مطلب خواهید دید
انشا درباره بهترین هدیه ای که گرفتم – کلاس پنجم
در زندگی، ما هدیههای زیادی میگیریم؛ بعضی از آنها اسباببازیاند، بعضی لباس، بعضی کتاب، و بعضی هم چیزهایی هستند که شاید قیمتی نداشته باشند، اما تا آخر عمر در قلبمان میمانند. من هم تا حالا هدیههای زیادی گرفتهام، اما بهترین هدیهای که در زندگیام گرفتم، یک دوچرخه نبود، یک موبایل هم نبود… بلکه یک دفترچهی دستساز از مادرم بود.
داستانش از آنجایی شروع شد که کلاس سوم بودم. در آن سال، به دلایلی جشن تولدم را نگرفتیم. کمی ناراحت بودم، چون همهی دوستانم جشن میگرفتند، کیک داشتند، کادو میگرفتند، ولی من هیچکدام از اینها را نداشتم. آن شب، وقتی ناراحت روی تختم دراز کشیده بودم، مادرم با یک بستهی کوچک وارد اتاق شد و گفت: «تولدت مبارک، پسرم.»
وقتی کادو را باز کردم، یک دفترچهی کوچک دیدم که رویش نوشته شده بود:
«دفتر لحظههای قشنگ تو…»
تعجب کردم. وقتی آن را باز کردم، دیدم مادرم با دستخط خودش، برایم خاطرههایی از بچگیام نوشته بود. مثلاً اینکه اولین بار کی راه رفتم، اولین کلمهای که گفتم، روزی که اولین بار به مهد کودک رفتم، یا لحظهای که اولین بار نقاشیام را به او نشان دادم. در بعضی صفحهها، عکسهای قدیمی هم چسبانده بود.
در حالی که دفترچه را ورق میزدم، چشمانم پر از اشک شد. آن لحظه احساس کردم یکی از باارزشترین چیزهای دنیا را دارم. هیچچیزی نمیتوانست جای این دفترچه را بگیرد. چون این هدیه از جنس محبت بود، از جنس عشق مادری، از دل بود، نه از مغازه.
چند روز بعد، آن دفترچه را با خودم به مدرسه بردم و به معلمم نشان دادم. او هم از خواندنش لذت برد و گفت: «این بهترین نوع هدیهست، چون پر از عشق واقعیست.» از آن روز به بعد، تصمیم گرفتم هر سال خودم هم خاطرههای قشنگم را در آن بنویسم تا وقتی بزرگتر شدم، یک دفترچهی کامل از زندگیام داشته باشم.
نتیجهگیری:
گاهی بهترین هدیهها نه گرانقیمتاند، نه بزرگ و براق، بلکه ساده و پُر از احساساند. دفترچهی دستساز مادرم برای من از هر اسباببازی یا وسیلهای باارزشتر بود، چون در آن عشق، خاطره و محبت وجود داشت. حالا هر وقت ناراحت یا تنها میشوم، آن دفترچه را باز میکنم و با خواندنش، دلم گرم میشود. این هدیه تا همیشه در قلب من خواهد ماند، چون هدیهای بود که از دل آمده بود… برای دلی کوچک اما پر از احساس.
انشا در مورد بهترین هدیه ای که گرفتم (2)
در زندگی، هدیه گرفتن یکی از شیرینترین لحظههاست. وقتی کسی برایت هدیه میگیرد، یعنی تو را دوست دارد، به یاد تو بوده و دلش خواسته شادت کند. من تا حالا هدیههای زیادی گرفتهام؛ از اسباببازی و کتاب گرفته تا لباس و لوازم تحریر. اما بین همهی آنها، هدیهای که هیچوقت فراموش نمیکنم و همیشه برایم خاص خواهد ماند، ساعتی بود که پدرم برایم خرید.
داستانش برمیگردد به زمانی که کلاس چهارم بودم. همیشه دلم میخواست یک ساعت مچی داشته باشم. وقتی بچههای کلاس ساعتهای رنگارنگشان را میپوشیدند و زنگها را با آن چک میکردند، من هم دلم میخواست یکی داشته باشم. اما شرایط خانوادهمان طوری بود که پدر و مادرم خیلی حسابشده خرید میکردند و میگفتند: «باید صبر کنی، هر چیزی در وقت خودش.»
من هم صبر کردم. هیچوقت اصرار نکردم یا ناراحت نشدم. فقط هر بار که مغازهای را میدیدم که ساعت بچگانه داشت، چند لحظه نگاهم روی ویترینش میماند.
بالاخره روزی رسید که هیچوقت یادم نمیرود. بعد از یک روز معمولی مدرسه، به خانه برگشتم و دیدم روی میزم یک جعبهی کوچک با روبان آبی گذاشته شده. روی آن نوشته شده بود: “برای پسری که صبوری را خوب یاد گرفته.”
در جعبه را باز کردم و دیدم یک ساعت مچی مشکی با بند نرم و صفحهی دیجیتالی داخل آن است. دقیقاً همان ساعتی که مدتی پیش در مغازه دیده بودم!
پدرم آمد و گفت: «ما دیدیم که تو بدون ناراحتی صبر کردی، بدون اینکه بهانه بگیری، و این خیلی برای ما ارزش داشت.» آن لحظه نه فقط از گرفتن ساعت خوشحال شدم، بلکه از اینکه صبر و رفتارم دیده شده بود، احساس بزرگی و افتخار کردم.
بعد از آن، همیشه آن ساعت را با دقت و افتخار میپوشیدم. هر وقت نگاهش میکردم، یادم میافتاد که با صبر و احترام، میشود به چیزهایی که میخواهی برسی، نه با اصرار و دلخوری.
نتیجهگیری:
بهترین هدیه همیشه گرانترین یا بزرگترین نیست. گاهی یک هدیهی کوچک، با عشق و احترام داده میشود و ارزشی دارد که با پول قابل اندازهگیری نیست. ساعتی که پدرم به من داد، برای من فقط یک وسیله نبود، بلکه یادگاری بود از یک رفتار خوب، یک درس بزرگ و یک لحظهی بهیادماندنی که تا همیشه در ذهن و دلم باقی میماند.
انشا درباره بهترین هدیه ای که گرفتم (3)
زندگی پر از لحظههایی است که هرگز فراموش نمیشوند. گاهی یک لبخند، گاهی یک حرف ساده و گاهی هم یک هدیه میتواند دل ما را آنقدر شاد کند که تا سالها در ذهنمان بماند. من هم مثل همهی بچهها تا حالا هدیههای زیادی گرفتهام، ولی بهترین هدیهای که گرفتم، هدیهای بود که از خواهرم گرفتم؛ یک نامهی پر از مهر و نقاشی، درست شب قبل از امتحان سخت ریاضی.
ماجرا از آنجا شروع شد که امتحان ریاضی ترم داشتیم. من همیشه در ریاضی خوب بودم، اما این بار درس خیلی سخت بود و موضوعاتش جدید. هرچقدر تمرین میکردم، باز هم بعضی سؤالها را نمیفهمیدم. استرس گرفته بودم، مدام از مادرم سؤال میپرسیدم و حتی شبها خوابم نمیبرد. خواهرم که دو سال از من بزرگتر است، متوجه نگرانی من شده بود، اما چیزی نمیگفت.
شب قبل از امتحان، وقتی از مطالعه خسته شده بودم و با ناراحتی روی میز نشسته بودم، دیدم خواهرم کاغذی رنگی و تا شده را به سمتم آورد. گفت: «نمیخواد بازش کنی تا وقتی تنها شدی.» تعجب کردم، اما بعد از مدتی، آرام در اتاقم بازش کردم.
داخل کاغذ، یک نقاشی با مداد رنگی کشیده بود. تصویر خودم بودم، با یک مدال طلا روی گردن و معلمی که لبخند میزد. زیر آن نقاشی نوشته بود:
«تو میتونی! چون همیشه تلاش میکنی. حتی اگر سخت باشه، تو از پسش برمیای. من بهت افتخار میکنم داداش کوچولوی من ❤️»
اشک در چشمانم جمع شد. باورم نمیشد این نوشتهی ساده و نقاشی کودکانه، آنقدر آرامم کند. تمام استرسم کم شد، دوباره انگیزه گرفتم و با دل قرصتری برای امتحان آماده شدم. فردا، وقتی امتحان دادم، خیلی بهتر از چیزی که فکر میکردم جواب دادم و حتی یکی از بهترین نمرهها را گرفتم.
آن نامه هنوز هم در کشوی میزم است. هروقت دلم میگیرد، یا کاری برایم سخت میشود، آن را دوباره میخوانم. چون آن هدیه فقط یک کاغذ نبود، بلکه پر از عشق، حمایت و امید بود.
نتیجهگیری:
بهترین هدیه همیشه وسیلهای گرانقیمت یا بزرگ نیست. گاهی یک نقاشی ساده یا چند جملهی صمیمی از کسی که دوستش داریم، میتواند بزرگترین شادی را به ما بدهد. هدیهی خواهرم به من یاد داد که عشق واقعی در چیزهای کوچک پنهان است و هیچچیز بهاندازهی دلگرمی عزیزان، شیرین نیست.
انشا درباره بهترین هدیهای که گرفتم (4)
هدیه گرفتن همیشه یکی از لذتبخشترین لحظههای زندگی است. فرقی نمیکند هدیه کوچک باشد یا بزرگ، گران باشد یا ساده؛ چیزی که مهم است، محبتیست که در دل آن هدیه پنهان شده. من هم تا حالا هدیههای زیادی گرفتم، اما بهترین هدیهای که تا امروز گرفتم، یک کیف دستدوز بود که مادربزرگم برایم دوخته بود.
داستانش برمیگردد به تابستان سال گذشته. آن موقع تازه به کلاس پنجم رفته بودم و کیف مدرسهام کهنه شده بود. همهی دوختهایش پاره شده بود و زیپش سخت باز و بسته میشد. دلم میخواست کیف جدید بگیرم، اما پدر و مادرم گفتند بهتر است تا اول مهر صبر کنیم. من هم پذیرفتم، چون میدانستم که شرایط مالی خانواده همیشه عالی نیست.
در همان روزها، یک روز عصر که به خانهی مادربزرگم رفته بودم، دیدم او با پارچهای خوشرنگ و نخ و سوزن کنار پنجره نشسته. پرسیدم چه میدوزد؟ گفت: «یه چیز کوچولو برای یه آدم بزرگ!» نفهمیدم منظورش کیست، فقط خندید و ادامه داد.
چند روز بعد، روزی که باران میبارید و من کمی غمگین بودم، مادربزرگم مرا صدا زد و گفت: «بیا هدیهتو بگیر.» با تعجب جلو رفتم. وقتی جعبه را باز کردم، باورم نمیشد! یک کیف پارچهای زیبا، با دوختهای رنگارنگ و طرحهایی از حیوانات جنگل روی آن داخل جعبه بود. خیلی تمیز و مرتب دوخته شده بود. وقتی ازش پرسیدم اینو از کجا خریدی؟ گفت: «نخریدم… با دستهای خودم برات دوختم، چون دلم نمیخواست نوهم دلش چیزی بخواد و نداشته باشه.»
از خوشحالی اشک در چشمهایم جمع شد. کیف را بغل کردم و بوسیدم. نه به خاطر اینکه کیف قشنگی بود، بلکه چون میدانستم با عشق و حوصله برایم درست شده.
آن کیف را هنوز دارم، با اینکه حالا کیف مدرسهام عوض شده. آن را توی کمدم نگه میدارم و هر بار که نگاهش میکنم، یاد مهر مادربزرگم میافتم؛ یاد عشقی که در سکوت، بیصدا، ولی عمیق و واقعی است.
نتیجهگیری:
بهترین هدیهای که گرفتم، کیفی بود که مادربزرگم با دستهای خودش برایم دوخت. هدیهای ساده ولی پُر از عشق. فهمیدم که هدیه واقعی، آن چیزی نیست که در ویترین مغازهها پیدا میشود، بلکه چیزیست که با دل داده میشود. این هدیه تا همیشه برایم باارزش خواهد بود، چون در آن عشق مادربزرگم نفس میکشید.
بیشتر بخوانید:
4 انشا در مورد بهترین کتابی که خواندم کلاس پنجم