در این مطلب معنی درس هشتم در کوی عاشقان فارسی یازدهم را به صورت کامل و بند به بند بررسی میکنیم. در هر قسمت ابتدا متن اصلی درس و سپس معنی روان، معنی واژههای دشوار، نکات زبانی و دستوری، آرایههای ادبی و مفهوم همان بخش را میخوانید.
📘 مشخصات درس:
کتاب: فارسی یازدهم
درس: هشتم
عنوان: در کوی عاشقان
موضوع: زندگی، تحول روحی و اندیشههای مولانا جلالالدین محمد بلخی
محور اصلی: زندگی مولانا، دیدار با شمس تبریزی، عشق و عرفان
معنی درس هشتم در کوی عاشقان فارسی یازدهم
بخش اول: تولد مولانا و علت شهرت او به مولانای روم
محمّد، ملقّب به جلال الدّین، مشهور به مولوی یا مولانا اوایل قرن هفتم، در شهر بلخ به دنیا آمد. علتّ شهرت او به «مولانای روم» یا «رومی» اقامت طولانی وی در شهر قونیه بوده است، امّا جلال الدّین همواره خود را از مردم خراسان شمرده و همشهریانش را دوست میداشته و از یاد آنان دلش آرام نبوده است.
✓ معنی روان: محمد جلالالدین، که بعدها به مولوی و مولانا مشهور شد، در آغاز قرن هفتم هجری در شهر بلخ متولد شد. چون مدت زیادی از زندگی خود را در شهر قونیه، در سرزمین روم، گذراند، او را «مولانای روم» یا «رومی» نامیدند؛ با این حال، مولانا همیشه خود را خراسانی میدانست، مردم زادگاهش را دوست داشت و همواره به یاد آنان بود.
واژهها: ملقّب: لقب یافته؛ اقامت: ماندن و سکونت؛ وی: او؛ همواره: همیشه.
⭐ نکته: مولانا با اینکه بیشتر عمر خود را در قونیه گذراند، همچنان خود را وابسته به خراسان و مردم آن سرزمین میدانست.
بخش دوم: پدر مولانا و مهاجرت از بلخ
پدر جلال الدّین، محمّد بن حسین خطیبی، معروف به «بهاءالدّین ولد» از دانشمندان روزگار خود بود. به سبب هراس از بی رحمیها و کشتار لشکر مغول و رنجش از خوارزم شاه، ناچار از بلخ مهاجرت کرد. جلال الدّین در این ایّام، پنج شش ساله بود که خاندانش، شهر بلخ و خویشان را بدرود گفت و به قصد حج، رهسپار گردید. چون به نیشابور رسید، با شیخ فریدالدّین عطاّر، ملاقات کرد. شیخ عطاّر کتاب «اسرارنامه» را به جلال الدّین خُردسال هدیه داد و به پدرش بهاء الدّین گفت: زود باشد که این پسر تو، آتش در سوختگان عالم زند.
✓ معنی روان: پدر مولانا، بهاءالدین ولد، از دانشمندان مشهور زمان خود بود. او به دلیل ترس از خشونت و کشتار سپاه مغول و همچنین ناراحتی از خوارزمشاه، مجبور شد بلخ را ترک کند. مولانا در آن زمان حدود پنج یا شش سال داشت. خانوادۀ او از بلخ و بستگانشان خداحافظی کردند و برای انجام حج به راه افتادند. در نیشابور، عطار نیشابوری مولانای خردسال را دید، کتاب «اسرارنامه» را به او هدیه داد و آینده درخشان و تأثیرگذار او را پیشبینی کرد.
واژهها: هراس: ترس؛ ایّام: روزها و زمان؛ خویشان: بستگان؛ بدرود گفتن: خداحافظی کردن؛ رهسپار: راهی؛ اسرار: رازها؛ سوختگان: عاشقان و عارفان.
آرایهها و کنایهها: بدرود گفت: کنایه از خداحافظی و ترک کردن؛ آتش در سوختگان عالم زند: کنایه از آنکه مولانا شور و عشق عارفانه را در دل عاشقان و عارفان جهان بیشتر خواهد کرد.
نکته املایی: اَسرار: جمع «سِرّ» به معنی رازهاست؛ اما اصرار به معنی پافشاری است.
بخش سوم: سفر به شام و اقامت در قونیه
هنگامیکه بهاء ولد، مناسک حج را به پایان برد، در بازگشت، به طرف شام روانه گردید و مدّتی در آن نواحی به سر برد. آوازۀ تقوا و فضل و تأثیر بهاء ولد همه جا را فراگرفت و پادشاه سلجوقی روم، علاء الدّین کیقباد، از مقامات او آگاهی یافت، طالب دیدار وی گردید. بهاء ولد به خواهش او به قونیه روانه شد و بدان شهریار پیوست.
✓ معنی روان: بهاءالدین ولد پس از انجام مراسم حج، در راه بازگشت به شام رفت و مدتی در آن مناطق ماند. شهرت پرهیزگاری، دانش و نفوذ معنوی او همهجا گسترش یافت. علاءالدین کیقباد، پادشاه سلجوقی روم، از مقام علمی و معنوی او باخبر شد و مشتاق دیدارش گردید. بهاءالدین ولد نیز به درخواست او به قونیه رفت.
واژهها: مناسک: اعمال و آیینهای عبادی؛ نواحی: مناطق؛ آوازه: شهرت؛ تقوا: پرهیزگاری؛ فضل: دانش و کمال؛ مقامات: مرتبهها و جایگاهها؛ طالب: خواهان؛ شهریار: پادشاه.
کنایه: به سر بردن: کنایه از گذراندن مدتی در جایی.
چرا بهاء ولد قونیه را برای زندگی انتخاب کرد؟
بهاء ولد از آنجا که دیار روم از تاخت و تاز سپاه مغول بر کنار بود و پادشاهی دانا و صاحب بصیرت و عالم پرور و محیطی آرام و آزاد داشت، بدان نواحی هجرت گزید. مردم آن سرزمین، علاقۀ فراوانی به او یافتند و سلطان نیز، بی اندازه، او را گرامی میداشت.
✓ معنی روان: چون سرزمین روم از حملۀ مغولان در امان بود و پادشاهی دانا، آگاه و دانشمندپرور داشت و محیط آن نیز آرام و آزاد بود، بهاءالدین ولد تصمیم گرفت در آنجا زندگی کند. مردم نیز او را بسیار دوست داشتند و پادشاه احترام فراوانی برایش قائل بود.
واژهها: دیار: سرزمین؛ تاخت و تاز: حمله و هجوم؛ بر کنار: دور و در امان؛ بصیرت: بینش و آگاهی؛ عالمپرور: دانشمنددوست؛ هجرت گزیدن: مهاجرت کردن.
⭐ مفهوم: امنیت، آزادی و حمایت پادشاه از دانشمندان، مهمترین علتهای انتخاب قونیه برای اقامت خانوادۀ مولانا بود.
بخش چهارم: ازدواج مولانا و جانشینی پدر
جلال الدّین در هجده سالگی به فرمان پدر با «گوهر خاتون» سمرقندی ازدواج کرد. پس از درگذشت بهاء الدّین، جلال الدّین محمّد به اصرار مریدان و شاگردان پدر، مجالس درس و وعظ را به عهده گرفت؛ جلال الدّین در آن هنگام، بیست و چهار سال داشت. پس از این، جلال الدّین مدّتی در شهر حَلبَ به تحصیل علوم پرداخت و سپس عازم دمشق شد و بیش از چهار سال در آن ناحیه، دانش میاندوخت و معرفت میآموخت.
✓ معنی روان: مولانا در هجده سالگی با دستور پدرش با گوهر خاتون سمرقندی ازدواج کرد. پس از وفات پدر، شاگردان و پیروان او از مولانا خواستند که جای پدر را بگیرد و مجالس تدریس و پند و اندرز را اداره کند. مولانا در آن هنگام بیستوچهار سال داشت. پس از مدتی برای تکمیل دانش خود به حلب و سپس دمشق رفت و چند سال به تحصیل دانش و معرفت پرداخت.
واژهها: اصرار: پافشاری؛ مرید: پیرو و شاگرد؛ مجالس: جمع مجلس؛ وعظ: پند و اندرز؛ عازم: رهسپار؛ اندوختن: جمع و ذخیره کردن؛ معرفت: شناخت.
نکته املایی: اصرار: پافشاری
اسرار: رازها
بازگشت مولانا به قونیه
جلال الدّین، پس از چندی اقامت در شهرهای حلب و شام که مدّت مجموع آن، هفت سال بیش نبود، به قونیه بازآمد و همه روزه، به شیوۀ پدر، در مدرسه، به درس علوم دینی و ارشاد میپرداخت و طالبان علوم شریعت در محضر او حاضر میشدند.
✓ معنی روان: مولانا پس از چند سال تحصیل و اقامت در حلب و شام به قونیه بازگشت و مانند پدر خود به تدریس علوم دینی و راهنمایی مردم پرداخت. علاقهمندان به علوم دینی در کلاس و مجلس درس او حاضر میشدند.
واژهها: شریعت: قوانین و احکام دین؛ محضر: محل حضور؛ در اینجا مجلس درس؛ طالبان: خواهان و جویندگان؛ ارشاد: راهنمایی.
نکته ادبی: محضر: مجاز از مجلس درس و محل آموزش.
ظهور شمس تبریزی در زندگی مولانا
در این ایّام که جلال الدّین، روزها به شغل تدریس میگذرانید و شاگردان و پیروان بسیاری از حضورش بهره میبردند و مردم روزگار بر تقوا و زهد او متّفق بودند، ناگهان آفتاب عشق و شمسِ حقیقت، در برابرش نمایان شد؛ او شمس الدّین تبریزی بود. شمس از مردم تبریز بود و خاندان وی هم اهل تبریز بودند. او برای کسب علوم و معارف، بسیار مسافرت کرد و از مشایخ فراوانی بهره برد. به دلیل سیر و سفر و البتّه جست وجو و پرواز در عالم معنا، او را «شمسِ پرنده» میگفتند.
✓ معنی روان: در روزگاری که مولانا به تدریس مشغول بود و شاگردان فراوانی داشت و همه او را به پرهیزگاری و پارسایی میشناختند، ناگهان شخصی وارد زندگی او شد که مانند خورشید عشق و حقیقت، مسیر زندگیاش را دگرگون کرد. این شخص شمس تبریزی بود. شمس برای کسب دانش و شناخت معنوی بسیار سفر کرده و از بزرگان و پیران بسیاری بهره برده بود. به سبب سفرهای بسیار و جستوجوی دائمی در عالم معنوی، او را «شمس پرنده» مینامیدند.
واژهها: زهد: پارسایی و پرهیزگاری؛ متّفق: همعقیده؛ معارف: دانشها؛ مشایخ: جمع شیخ، پیران و بزرگان.
آرایهها: آفتاب عشق: اضافه تشبیهی و استعاره از شمس تبریزی؛ شمس حقیقت: اضافه تشبیهی و اشاره به شمس تبریزی؛ پرواز در عالم معنا: تصویری از سیر و سلوک معنوی.
⭐ مفهوم: دیدار شمس نقطۀ عطف زندگی مولانا و آغاز تحول بزرگ روحی و عرفانی اوست.
دیدار مولانا و شمس
شمس الدّین، بیست و ششم جمادی الآخر سال ۶۴۲ هجری قمری به قونیه وارد شد. شمس، عارفی کامل و مرد حق بود و مولانا جلال الدّین که همواره در طلب مردان خدا بود، چون شمس را دید، نشانهایی از لطف الهی را در او یافت و دانست که او همان پیر و مرشدی است که سالها در جست وجویش بود؛ از این رو، به شمس روی آورد و با او به صحبت و خلوت نشست و درِ خانه بر آشنا و بیگانه بست و تدریس و وعظ را رها کرد. مولانا جلال الدّین با همۀ علم و استادی خویش، در این ایّام که حدودا سی و هشت ساله بود، به خدمت شمس زانو زد و نوآموز گشت؛ این خلوت عارفانه، حدود چهل روز طول کشید.
✓ معنی روان: شمس در سال ۶۴۲ هجری وارد قونیه شد. مولانا که سالها در جستوجوی انسان کامل و مرشدی حقیقی بود، با دیدن شمس احساس کرد گمشده معنوی خود را یافته است. از این رو، مدتی از تدریس و وعظ فاصله گرفت و با شمس به گفتوگو و خلوت پرداخت. با اینکه خود مولانا دانشمندی بزرگ بود، در برابر شمس مانند شاگردی تازهکار نشست و از او آموخت.
واژهها: عارف: انسان اهل معرفت و سیر و سلوک؛ طلب: جستوجو؛ مرشد: راهنمای معنوی؛ خلوت: تنهایی و دوری از دیگران برای گفتوگو و سیر معنوی؛ نوآموز: تازهکار.
کنایهها: در خانه بر آشنا و بیگانه بستن: کنایه از گوشهگیری و دوری از دیگران؛ زانو زدن به خدمت کسی: کنایه از شاگردی و فروتنی در برابر او.
واکنش مریدان و مردم قونیه
مولانا آن چنان در معارف شمس، غرق شد که مریدان خود را از یاد برد. اهل قونیه و علما و زاهدان هم، مانند شاگردانش از تغییر رفتار مولانا خشمگین شدند و به سرزنش او پرداختند. دشمنی آنان نسبت به شمس، هر روز فزون تر میگشت. مولانا جلال الدّین در این میان، با بی توجّهی به ملامت و هیاهوی مردم، خود را با سرودن غزلهای گرم و پُرسوز و گداز عاشقانه، سرگرم میکرد.
✓ معنی روان: مولانا چنان مجذوب دانش و معرفت شمس شده بود که دیگر مانند گذشته به شاگردان خود توجه نمیکرد. مردم، عالمان، زاهدان و شاگردان از این تغییر رفتار ناراحت شدند و شمس را مقصر میدانستند. دشمنی با شمس بیشتر و بیشتر شد؛ اما مولانا به سرزنش و هیاهوی مردم توجهی نداشت و احساسات عاشقانۀ خود را در قالب غزل بیان میکرد.
واژهها: معارف: دانشها و شناختهای معنوی؛ علما: دانشمندان؛ زاهدان: پارسایان؛ ملامت: سرزنش؛ هیاهو: غوغا و سروصدا؛ سوز و گداز: شور و احساس عاشقانه.
آرایهها: در معارف شمس غرق شدن: کنایه از شیفتگی و فرو رفتن کامل در آموزههای او؛ غزلهای گرم: حسآمیزی؛ سوز و گداز: کنایه از شور و درد عاشقانه.
رفتن شمس از قونیه
در پی فزونی گرفتن خشم و غضب مردم، شمس، ناگزیر قونیه را ترک کرد. مولانا در طلب شمس به تکاپو افتاد و سرانجام خبر یافت که او به دمشق رفته است. مولانا چندین نامه و پیغام فرستاد و غزل سرود و به خدمت شمس روانه کرد.
✓ معنی روان: وقتی خشم و دشمنی مردم با شمس شدت گرفت، شمس ناچار قونیه را ترک کرد. مولانا برای یافتن او بسیار تلاش کرد و سرانجام فهمید که شمس به دمشق رفته است. او نامهها، پیامها و غزلهای زیادی برای شمس فرستاد تا او را به بازگشت ترغیب کند.
واژهها: فزونی گرفتن: بیشتر شدن؛ غضب: خشم؛ ناگزیر: ناچار؛ طلب: جستوجو؛ تکاپو: تلاش و کوشش بسیار؛ پیغام: پیام.
پشیمانی یاران مولانا
یاران مولانا هم که پژمردگی و دل تنگی او را در غیبت شمس دیده بودند، از کردارِ خود پشیمان شدند و روی به مولانا آوردند. مولانا عذرشان را پذیرفت و فرزند خود سلطان ولد را با غزل زیر، به طلب شمس روانۀ دمشق کرد.
✓ معنی روان: شاگردان و یاران مولانا وقتی دیدند او پس از رفتن شمس بسیار غمگین و پژمرده شده است، از رفتار خود پشیمان شدند و برای عذرخواهی نزد او آمدند. مولانا آنان را بخشید و پسرش سلطان ولد را همراه با غزلی برای یافتن و بازگرداندن شمس به دمشق فرستاد.
واژهها: پژمردگی: افسردگی و بینشاطی؛ غیبت: نبودن؛ کردار: رفتار؛ عذر: پوزش؛ روانه: راهی.
نکته ادبی: پژمردگی مولانا: تصویری از اندوه و افسردگی عمیق او در فراق شمس.
⬅ پایان بخش اول
بخش دوم از غزل «بروید ای حریفان…» آغاز میشود و شامل معنی و آرایه تمام ابیات، بازگشت شمس، غیبت دوبارۀ او، جستوجوی مولانا، صلاحالدین زرکوب، حسامالدین چلبی و سرودن مثنوی خواهد بود.
غزل مولانا در طلب شمس
بیت اول
بروید ای حریفان بکشید یار ما را
به من آورید آخر صنم گریزپا را
✓ معنی: ای دوستان و همنشینان من، بروید و یار زیباروی مرا پیدا کنید و نزد من بیاورید؛ همان محبوبی که از من گریزان شده است.
واژهها: حریف: دوست، یار و همنشین؛ آخر: سرانجام، بالاخره؛ صنم: بت؛ در اینجا معشوق زیبارو؛ گریزپا: گریزان و فراری.
نکته زبانی: این بیت چهار جمله دارد.
آرایهها: صنم: استعاره از معشوق زیبارو؛ تکرار آوای «ر» موجب واجآرایی شده است.
⭐ پیام: اشتیاق شدید مولانا برای یافتن و بازگرداندن شمس.
بیت دوم
به ترانههای شیرین به بهانههای زرین
بکشید سوی خانه مه خوب خوشلقا را
✓ معنی: با سخنان شیرین، زیبا و دلنشین و با دلیلها و بهانههای پسندیده، آن محبوب زیبارو و خوشچهره را به خانه بازگردانید.
واژهها: زرین: طلایی؛ در اینجا ارزشمند و زیبا؛ مَه: ماه؛ خوب: زیبا؛ لقا: دیدار و چهره؛ خوشلقا: زیبارو و خوشسیما.
نکته زبانی: این بیت یک جمله دارد.
آرایهها: ترانههای شیرین: حسآمیزی؛ مَه: استعاره از دلبر و معشوق زیبارو.
⭐ پیام: طلب یار و تلاش برای بازگرداندن محبوب.
بیت سوم
وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم
همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را
✓ معنی: اگر محبوب به شما وعده بدهد که لحظهای دیگر بازمیگردم، به وعدهاش اعتماد نکنید؛ زیرا ممکن است با این وعده شما را فریب دهد و دوباره بگریزد.
واژهها: مکر: فریب و حیله؛ دم: نفس؛ در اینجا لحظه؛ دگر: دیگر؛ فریفتن: گول زدن.
نکته زبانی: این بیت چهار جمله دارد و «مکر» در عبارت «همه وعده مکر باشد» نقش مسند دارد.
آرایهها: دم: مجاز از لحظه؛ گر / دگر: جناس ناهمسان.
⭐ پیام: گریز محبوب و بیقراری عاشق برای یافتن او.
بازگشت شمس به قونیه
این پیکها و نامهها عاقبت در دل شمس تأثیر بخشید. شمس خواهش مولانا را پذیرفت و بار دیگر به قونیه بازگشت. با آمدن شمس، بار دیگر نشستها و ملاقات مولانا با او پی درپی شد و سبب انقلاب احوال مولانا گردید. دگربار، مریدان از تعطیل شدن مجالس درس، به خشم آمدند و مولانا را دیوانه و شمس را جادوگر خواندند.
✓ معنی روان: نامهها، پیامها و غزلهای مولانا سرانجام بر شمس اثر گذاشت و او درخواست مولانا را پذیرفت و دوباره به قونیه بازگشت. پس از بازگشت شمس، دیدارهای مولانا و شمس دوباره آغاز شد و حال روحی مولانا دگرگون شد. اما شاگردان مولانا بار دیگر از تعطیل شدن جلسات درس ناراحت شدند و به مولانا و شمس تهمت زدند.
واژهها: پیک: نامهبر و پیامرسان؛ پیدرپی: پشت سر هم؛ انقلاب احوال: دگرگونی شدید حالت روحی؛ دگربار: بار دیگر؛ مریدان: شاگردان و پیروان.
غیبت نهایی شمس
چون یاران مولانا به آزار شمس برخاستند، شمس ناگزیر دل از قونیه برکند و عزم کرد که دیگر بدان شهر پرغوغا بازنیاید و جایی برود که از او خبری نشنوند و رفت. از این به بعد، سرانجام و عاقبتِ کار شمس و اینکه چه بر سر او آمده، به درستی روشن نیست. پس از غیبت شمس، شاگردان به مولانا این گونه خبر دادند که شمس کشته شد؛ ولی دلش بر درستی این خبر گواهی نمیداد. مولانا پس از جست وجوی بسیار، بی قرار و آشفته حال گردید. شب و روز از شدّت بی قراری، بی تابی میکرد و شعر میسرود.
✓ معنی روان: وقتی یاران مولانا دوباره شمس را آزار دادند، شمس تصمیم گرفت برای همیشه قونیه را ترک کند و به جایی برود که کسی خبری از او نداشته باشد. از آن پس سرنوشت او بهطور دقیق معلوم نیست. شاگردان به مولانا گفتند شمس کشته شده است؛ اما مولانا این خبر را باور نمیکرد و پس از جستوجوی فراوان، از شدت اندوه و بیقراری شب و روز شعر میسرود.
واژهها: برخاستن به کاری: اقدام کردن؛ ناگزیر: ناچار؛ پرغوغا: شلوغ و پرآشوب؛ غیبت: ناپدید شدن؛ بیتابی: بیقراری.
کنایهها: دل از قونیه برکندن: کنایه از ترک کردن و دل بریدن از آنجا؛ چه بر سر او آمده: یعنی چه اتفاقی برای او افتاده است؛ «سر» در این عبارت مجاز از وجود و زندگی شخص است.
جستوجوی مولانا برای یافتن شمس
پس از جست وجوی بسیار، مولانا با خبر شد که ظاهرا شمس در دمشق است. آزار و انکار مخالفان سبب شد که او نیز در طلب یار همدل و همدم خود، عازم دمشق شود. مولانا در دمشق، پیوسته به افغان و زاری و بی قراری، شمس را از هر کوی و برزن جست و جو میکرد و نمییافت.
✓ معنی روان: مولانا پس از جستوجوی فراوان شنید که شاید شمس در دمشق باشد؛ بنابراین برای یافتن یار و همدم خود راهی دمشق شد. در آنجا با ناله و بیقراری، محلهها و کوچههای شهر را جستوجو کرد، اما شمس را نیافت.
واژهها: افغان: فغان و ناله؛ کوی: کوچه؛ برزن: محله؛ عازم: رهسپار؛ همدم: مونس و دوست نزدیک.
بازگشت مولانا و آغاز دورۀ تازه
چون مولانا از یافتن شمس، ناامید شد، ناچار با اصرار همراهان به قونیه بازگشت و تربیت و ارشاد مشتاقان معرفت حق را از سر گرفت. در حقیقت از این دوره (سال ۶۴۷ هـ.ق) تا هنگام درگذشت (سال ۶۷۲ هـ.ق.) مولانا به همّت یاران نزدیک خود، شیخ صلاح الدّین زرکوب و سپس حسام الدّین حسن چَلَبی، به نشر معارف الهی مشغول بود.
✓ معنی روان: وقتی مولانا از یافتن شمس ناامید شد، با درخواست همراهانش به قونیه بازگشت و دوباره به تربیت و راهنمایی جویندگان حقیقت پرداخت. از آن زمان تا پایان عمر، با کمک دوستان نزدیکش، بهویژه صلاحالدین زرکوب و حسامالدین چلبی، به آموزش و گسترش معارف الهی پرداخت.
واژهها: اصرار: پافشاری؛ ارشاد: راهنمایی؛ مشتاق: خواهان و علاقهمند؛ از سر گرفتن: دوباره آغاز کردن؛ همّت: کوشش و اراده؛ نشر: گسترش دادن.
سرودن مثنوی معنوی
بهترین یادگار ایّام همدمی مولانا با این یاران، به ویژه با حسام الدّین، سرودن کتاب گران بهای مثنوی است که یکی از عالی ترین آثار ادبی ایران و اسلام است. در این باره، این گونه روایت میکنند که حسام الدّین عطّار از مولانا درخواست نمود کتابی به طرز «الهی نامۀ» سنایی یا «منطق الطّیر» عطار به نظم آرد. مولانا بی درنگ از دستار خود کاغذی که مشتمل بود بر هجده بیت از آغاز مثنوی، بیرون آورد و به دست حسام الدّین داد.
✓ معنی روان: مهمترین یادگار دوران همنشینی مولانا با یاران نزدیکش، بهویژه حسامالدین چلبی، سرودن مثنوی معنوی است. گفتهاند حسامالدین از مولانا خواست کتابی مانند آثار سنایی و عطار به نظم درآورد. مولانا همان لحظه کاغذی از دستار خود بیرون آورد که هجده بیت آغاز مثنوی روی آن نوشته شده بود و آن را به حسامالدین داد.
واژهها: گرانبها: بسیار ارزشمند؛ طرز: شیوه؛ به نظم آوردن: شعر کردن؛ بیدرنگ: بدون تأخیر؛ دستار: عمامه و سربند؛ مشتمل: شامل.
از این پس، مولانا شب و روز، آرام نمیگرفت و به نظم مثنوی مشغول بود و شبها حسام الدّین در پیشگاه وی مینشست و او مثنوی میسرود و حسام الدّین مینوشت و بر مولانا میخواند. برخی شبها، گفتن و نوشتن تا به صبحگاه میکشید. ظاهراً تا اواخر عمر، مولانا به نظم مثنوی مشغول بود و چَلَبی و دیگران مینوشتند.
✓ معنی روان: از آن پس مولانا شب و روز به سرودن مثنوی مشغول بود. شبها حسامالدین در حضور او مینشست؛ مولانا شعر میگفت، حسامالدین مینوشت و سپس نوشتهها را برای مولانا میخواند. گاهی این کار تا صبح ادامه داشت و مولانا تقریباً تا پایان عمر به سرودن مثنوی ادامه داد.
⭐ نکته: حسامالدین چلبی در شکلگیری و ثبت مثنوی معنوی نقش بسیار مهمی داشت.
ویژگیهای ظاهری و اخلاقی مولانا
مولانا مردی زردچهره و باریک اندام و لاغر بود و چشمانی سخت جذّاب داشت و از نظر اخلاق و سیرت، ستودۀ اهل حقیقت و سرآمدِ هم روزگاران خود بود و خود را به جهان عشق و یک رنگی و صلح طلبی و کمال و خیر مطلق کشانیده، در زندگانی، اهل صلح و سازش بود.
✓ معنی روان: مولانا چهرهای زرد، اندامی باریک و بدنی لاغر داشت و چشمانش بسیار گیرا بود. از نظر اخلاق و رفتار نیز اهل حقیقت او را ستایش میکردند و از برجستهترین شخصیتهای زمان خود به شمار میرفت. او زندگی خود را بر عشق، صداقت، صلحطلبی، کمال و نیکی بنا کرده بود.
واژهها: سیرت: رفتار و کردار؛ ستوده: پسندیده و ستایششده؛ سرآمد: برتر و برجسته؛ یکرنگی: صداقت و بیریایی؛ خیر مطلق: نیکی کامل.
کنایه: یکرنگی: کنایه از صداقت، صمیمیت و دوری از نفاق.
همین حالت صلح و یگانگی با عشق و حقیقت، او را بردباری و تحمّل عظیم بخشید؛ طوری که طعن و ناسزای دشمنان را هرگز جواب تلخ نمیداد و به نرمی و حُسن خُلق، آنان را به راه راست میآورد.
✓ معنی روان: عشق، حقیقتجویی و روحیۀ صلحطلب مولانا به او صبر و بردباری زیادی داده بود؛ به طوری که در برابر سرزنش و دشنام دشمنان پاسخ تند نمیداد و با نرمی و خوشرفتاری آنان را هدایت میکرد.
واژهها: طعن: سرزنش؛ ناسزا: دشنام؛ حُسن خلق: خوشرفتاری؛ بردباری: صبر.
آرایه: جواب تلخ: حسآمیزی؛ «تلخی» که مربوط به چشایی است برای پاسخ و سخن به کار رفته است.
غزل «هر نفس آواز عشق»
از شاعران و عارفان هم روزگار مولانا، سعدی و فخرالدّین عراقی بودند که ظاهرا هر دو نفر با وی دیدار و ملاقات کرده اند. غزل زیر از مولانا، سعدی را شیفتۀ خویش ساخت:
✓ معنی: سعدی و فخرالدین عراقی از شاعران و عارفان معاصر مولانا بودند و گفته شده که هر دو با او دیدار داشتهاند. غزل زیر چنان زیبا و اثرگذار بود که سعدی را نیز شیفتۀ خود کرد.
معنی شعر «هر نفس آواز عشق» فارسی یازدهم
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست
✓ معنی: هر لحظه، آواز زیبای عشق از همهجا به گوش میرسد. ما به آسمان و عالم معنا سفر میکنیم؛ چه کسی قصد همراهی و حرکت با ما را دارد؟
قلمرو زبانی:
فلک: آسمان
عزم: قصد
راست: «را است»
را: نشانۀ دارندگی و مالکیت
تعداد جملههای بیت: سه جمله
قلمرو ادبی:
نفس: دم؛ مجاز از لحظه
چپ و راست: تضاد و مجاز از هر سو
دو «راست»: جناس همسان
⭐ نکته: در منبع رقیب، «صد هزاران بار: کنایه از بسیار» نیز زیر این بیت نوشته شده است؛ اما عبارت «صد هزاران بار» در خود این بیت وجود ندارد و به نظر میرسد این نکته به اشتباه از بخش دیگری وارد شده باشد.
بیت دوم
ما به فلک بودهایم یار مَلَک بودهایم
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
✓ معنی: ما در آسمان و عالم معنا بودهایم و همنشین فرشتگان بودهایم؛ پس همگی دوباره به همان وطن و جایگاه اصلی خود بازمیگردیم.
قلمرو زبانی:
فلک: آسمان
یار: دوست و همراه
مَلَک: فرشته
جمله: همگی
همان جا و آن: منظور آسمان و جهان معنوی است.
قافیۀ میانی: برای رشتۀ علوم انسانی قابل توجه است.
تعداد جملههای بیت: چهار جمله
قلمرو ادبی:
فلک / مَلَک: جناس ناهمسان
ما / جا: جناس ناهمسان
مفهوم بیت: اشاره به بازگشت روح انسان به اصل و جایگاه معنوی خویش و تلمیح به عالم اَلَست.
آخرین شب زندگی مولانا
گویند در شب آخر که بیماری مولانا سخت شده بود، خویشان و پیوستگان بسیار نگران و بیقرار بودند و فرزند مولانا، «سلطان ولد»، هر دَم بیتابانه به بالین پدر میآمد و باز از اتاق بیرون میرفت. مولانا در آن حال، آخرین غزل عمر خود را سرود:
✓ معنی روان: میگویند در آخرین شب زندگی مولانا، بیماری او شدید شده بود. بستگان و نزدیکانش بسیار نگران بودند و سلطان ولد، فرزند مولانا، از شدت بیقراری پیوسته به کنار بستر پدر میآمد و دوباره از اتاق بیرون میرفت. مولانا در همین حال آخرین غزل زندگی خود را سرود.
بیت «رو سر بنه به بالین…»
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
✓ معنی: برو، سر بر بالش بگذار و بخواب و مرا تنها بگذار. منِ عاشق، بیقرار و گرفتار عشق را به حال خود رها کن؛ زیرا عاشق به سبب دوری از معشوق ترجیح میدهد در خلوت خود بماند.
قلمرو زبانی:
رو: برو
نهادن: گذاشتن؛ بن ماضی: «نهاد»، بن مضارع: «نه»
بالین: بالش، بستر
خویشان / پیوستگان: رابطۀ ترادف
فرزند مولانا: نقش بدل برای «سلطان ولد»
تعداد جملههای بیت: چهار جمله
قلمرو ادبی:
رو سر بنه به بالین: کنایه از خوابیدن
خراب: ایهام؛ ۱. ویران ۲. مست و بیخود
شبگرد: شبرو و شبزندهدار
دَم: مجاز از لحظه
سر / بالین: مراعات نظیر
بیت «دردی است غیر مردن…»
دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
✓ معنی: غیر از مرگ که چاره و درمانی ندارد، درد دیگری نیز وجود دارد که درمانناپذیر است و آن درد عشق و عاشقی است. پس چگونه میتوانم از کسی بخواهم این درد عاشقانه را درمان کند؟
قلمرو زبانی:
کان: که آن
دوا نباشد: درمانی نداشته باشد
دوا کن: درمان کن
قلمرو ادبی:
«پس من چگونه گویم…»: استفهام انکاری
درد: استعاره از عشق
درد / دوا: تناسب و تقابل معنایی
درد و دوا: واژهآرایی
واج «د» و «ر»: واجآرایی
دوا نبودن: کنایه از درمانناپذیری
⭐ مفهوم: عشق حقیقی از دید مولانا بیماریای نیست که عاشق بخواهد از آن رهایی پیدا کند؛ عشق با وجود عاشق درآمیخته است.
بیت «در خواب دوش پیری…»
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
✓ معنی: دیشب در خواب، پیر و مرشدی را در راه عشق دیدم که با دست به من اشاره کرد و گفت: به سوی ما بیا؛ یعنی زمان رفتن من از این جهان و پیوستن به عالم دیگر فرا رسیده است.
قلمرو زبانی:
دوش: دیشب
کوی: کوچه؛ در اینجا راه و عالم عشق
عزم: قصد و اراده
تعداد جملههای بیت: سه جمله
قلمرو ادبی:
عزم سوی ما کن: کنایه از آماده شدن برای مرگ و رفتن به عالم دیگر
خواب / دوش: مراعات نظیر
دست / اشاره: مراعات نظیر
کوی / سوی: جناس ناهمسان
دست: مجاز از انگشتان دست
پیر: نماد انسان کامل و راهنمای معنوی
کوی عشق: اضافه تشبیهی
عزم کردن: کنایه از رفتن
وفات مولانا
عاقبت، روز یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال ۶۷۲ هجری قمری، هنگام غروب آفتاب، خورشید عمر مولانا نیز از این جهان به جهان آخرت سفر کرد. اهل قونیه، از خُرد و بزرگ، در تشییع پیکر مولانا و خاکسپاری، حاضر شدند و همدردی کردند و بسیار گریستند و بر مولانا نماز خواندند.
✓ معنی روان: سرانجام مولانا در روز یکشنبه پنجم جمادیالآخر سال ۶۷۲ هجری قمری و هنگام غروب آفتاب از دنیا رفت. همۀ مردم قونیه، از کوچک و بزرگ، در مراسم تشییع و خاکسپاری او حاضر شدند، با خانواده و دوستدارانش همدردی کردند و از مرگ او بسیار گریستند.
معنی واژهها:
عاقبت: سرانجام
خُرد: کوچک
تشییع: همراهی و مشایعت پیکر مرده تا محل دفن
خاکسپاری: دفن کردن
همدردی: شریک شدن در غم و اندوه دیگران
قلمرو ادبی:
خورشید عمر مولانا: اضافه تشبیهی
غروب آفتاب / پایان عمر مولانا: تناسب تصویری
از این جهان به جهان آخرت سفر کرد: کنایه از درگذشتن
خُرد / بزرگ: تضاد
ابیات زیر، بخشی از غزلی است که گویی مولانا در مرثیۀ خود و برای دلداری یاران سروده است:
واژه: مرثیه: سوگسروده؛ شعر یا سخنی که در سوگ فرد درگذشته گفته میشود.
بیت «به روز مرگ چو تابوت من روان باشد…»
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
✓ معنی: روز مرگ من، هنگامی که تابوتم را برای دفن میبرند، گمان نکن که از ترک این دنیا ناراحت هستم یا به این جهان وابستگی دارم؛ زیرا دل بریدن از جهان مادی برای من دشوار نیست.
قلمرو زبانی:
چو: هنگامی که
روان: در حال حرکت
گمان مبر: گمان نکن
قلمرو ادبی:
درد این جهان: کنایه از علاقه و وابستگی به دنیا
روان بودن تابوت: کنایه از مرگ و تشییع پیکر
مرگ / تابوت: مراعات نظیر
تابوت: مجاز از جنازه و پیکر مرده
بیت «برای من تو مگری…»
برای من تو مَگِریْ و مگو: «دریغ! دریغ!»
به دام دیو دراُفتی؛ دریغ آن باشد
✓ معنی: برای مرگ من گریه نکن و افسوس نخور؛ آنچه واقعاً شایستۀ افسوس است این است که انسان گرفتار شیطان، نفس و هواهای نفسانی شود.
قلمرو زبانی:
مَگِری: گریه نکن
دریغ: افسوس
تعداد جملههای بیت: چهار جمله
دریغ نخست: نقش مفعول
دریغ دوم: نقش تبعیِ تکرار
دریغ سوم: نقش مسند
قلمرو ادبی:
به دام درافتادن: کنایه از اسیر و گرفتار شدن
دیو: در ظاهر شیطان و در مفهوم عرفانی نمادی از نفس و هوا و هوس
دام / دیو: مراعات نظیر
دریغ: تکرار
واج «د»: واجآرایی
بیت «کدام دانه فرورفت در زمین که نرست؟»
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست؟
چرا به دانۀ انسانت این گمان باشد؟!
✓ معنی: کدام دانه در زمین قرار گرفت و دوباره نرویید؟ پس چرا گمان میکنی انسانی که پس از مرگ مانند دانه در خاک قرار میگیرد، دوباره زنده نمیشود؟ همانگونه که دانه پس از قرار گرفتن در خاک میروید، انسان نیز پس از مرگ زندگی دیگری خواهد داشت.
قلمرو زبانی:
رستن: روییدن؛ بن ماضی: «رُست»، بن مضارع: «روی»
نَرُست: نرویید و رشد نکرد
تعداد جملههای بیت: سه جمله
دانه در مصراع اول: نهاد
دانه در مصراع دوم: متمم
«ـَت» در «انسانت»: ضمیر پیوسته در نقش مضافالیه
قلمرو ادبی:
دانۀ انسان: اضافه تشبیهی؛ انسان به دانه تشبیه شده است.
دانه / زمین / رستن: مراعات نظیر
واجهای «د» و «ن»: واجآرایی
«کدام دانه…؟» و «چرا…؟»: پرسش انکاری
⭐ پیام بیت: مرگ از نگاه مولانا نابودی نیست؛ همانگونه که دانه با رفتن در خاک دوباره میروید، انسان نیز پس از مرگ به زندگی دیگری میرسد. بیت بر رستاخیز و زندگی پس از مرگ تأکید دارد.
معنی کلمات درس هشتم در کوی عاشقان فارسی یازدهم
ملقّب: لقب یافته، مشهور شده
اقامت: توقف، سکونت و ماندن
قونیه: شهری در ترکیۀ امروزی که مولانا بخش بزرگی از زندگی خود را در آن گذراند
رنجش: آزردگی و ناراحتی
بدرود گفت: خداحافظی کرد
زود باشد: بهزودی
سوختگان: عارفان و عاشقان
مناسک: جمع «مَنسَک»؛ اعمال عبادی و آیینهای دینی
آوازه: شهرت
تقوا: پرهیزگاری
فضل: دانش و کمال
مقامات: مرتبهها، منزلتها و درجهها
طالب: خواهان و جوینده
شهریار: پادشاه
دیار: سرزمین، شهر و ناحیه
صاحب بصیرت: دانا، آگاه و دارای بینش
نواحی: جمع «ناحیه»؛ مناطق
اصرار: پافشاری
مریدان: پیروان، شاگردان و دوستداران یک پیر یا مرشد
وعظ: پند و اندرز
عازم: رهسپار و راهی
شریعت: احکام و آیین دین؛ در برابر طریقت
محضر: محل حضور؛ در این درس مجازاً مجلس درس و جای حضور نزد استاد
زهد: پارسایی و پرهیزگاری
متّفق: همسو، همعقیده و موافق
معارف: دانشها و شناختهای معنوی
مشایخ: جمع شیخ؛ بزرگان و پیران طریقت
مرشد: پیر و راهنمای معنوی که سالکان را در راه سیر و سلوک هدایت میکند
زاهدان: پارسایان و پرهیزگاران
فزونتر: بیشتر و زیادتر
ملامت: سرزنش
هیاهو: دادوفریاد و غوغا
در پی: به دنبال
ناگزیر: ناچار
تکاپو: تلاش و جستوجوی فراوان
عذر: پوزش
حریفان: دوستان، همنشینان و یاوران
صنم: بت؛ در شعر معشوق زیبارو
گریزپا: فراری و گریزان
شیرین: زیبا و خوشگوار
زرّین: طلایی
مَه: کوتاهشدۀ ماه
خوب: در زبان ادبی به معنی زیبا
خوشلقا: زیبارو و خوشسیما
دَمی دگر: لحظهای دیگر
مکر: حیله و فریب
انقلاب: دگرگون شدن و تحول
احوال: جمع «حال»؛ حالتها و اوضاع
به خشم آمدند: عصبانی شدند
پُرغوغا: شلوغ و پُرسروصدا
افغان: فغان، ناله و زاری
برزن: محله
همّت: اراده و کوشش
بیدرنگ: فوری و بدون تأخیر
دستار: عمامه و سربند
مشتمل: شامل و دربردارنده
سخت: در این متن به معنی بسیار
جذّاب: گیرا
سیرت: رفتار، کردار و خوی درونی
ستوده: ستایششده و پسندیده
سرآمد: برگزیده و برتر از دیگران
طعن: سرزنش و نکوهش
ناسزا: دشنام
حُسن خُلق: خوشرفتاری و نیکخویی
شیفته: عاشق و دلباخته
هر نفس: هر لحظه
فلک: آسمان
عزم: قصد و نیت
تماشا: در بافت شعر، همراه شدن و با هم رفتن برای دیدن
مَلَک: فرشته
باز: دوباره
جمله: همگی
هر دَم: هر لحظه
خویشان: بستگان
پیوستگان: نزدیکان و وابستگان
بیتابانه: با بیقراری و اضطراب
بالین: بستر و بالش
رو: برو
بنه: بگذار و قرار بده
خراب: ویران؛ در شعر عرفانی همچنین مست و بیخود
شبگرد: شبرو و شبزندهدار
مبتلا: گرفتار و اسیر
کان: که آن
دوا: درمان
دوش: دیشب
کوی: کوچه و محله؛ در شعر «کوی عشق» یعنی راه و عالم عشق
پیر: مرشد و راهنمای معنوی
سوی: طرف و جانب
عاقبت: سرانجام
تشییع: همراهی و مشایعت پیکر درگذشته تا محل دفن
مرثیه: شعر یا سخنی که در سوگ فرد درگذشته سروده یا گفته میشود
روان: در حال حرکت
گمان مبر: گمان نکن
مَگِری: گریه نکن
دریغ: افسوس
دیو: شیطان؛ در مفهوم عرفانی نماد نفس و هوا و هوس
رستن: روییدن
نَرُست: نرویید و رشد نکرد
پیام و مفهوم بخش پایانی درس در کوی عاشقان
⭐ پیام اصلی: در جهانبینی مولانا، انسان تنها موجودی متعلق به این جهان مادی نیست. روح او از عالمی برتر آمده و سرانجام نیز به اصل خویش بازمیگردد. به همین دلیل مرگ پایان و نابودی نیست؛ بلکه گذر از جهان مادی و ورود به مرحلۀ دیگری از زندگی است.
📌 خط سیر مفهومی این بخش:
آواز عشق از همهسو ← یادآوری اصل آسمانی انسان ← بیماری و آخرین شب مولانا ← دعوت پیر در خواب ← آمادگی مولانا برای رفتن ← وفات مولانا ← دلبسته نبودن به دنیا ← هشدار درباره گرفتار شدن در دام نفس ← تشبیه انسان به دانه ← تأکید بر رستاخیز و زندگی پس از مرگ
نکات مهم امتحانی بخش پایانی درس هشتم
هر نفس: مجاز از هر لحظه
چپ و راست: مجاز از همهسو و دارای تضاد
فلک / مَلَک: جناس ناهمسان
پیر: نماد انسان کامل و مرشد
کوی عشق: اضافه تشبیهی
خراب: دارای ایهام میان «ویران» و «مست»
درد: در غزل واپسین استعاره از عشق
خورشید عمر: اضافه تشبیهی
خُرد / بزرگ: تضاد
درد این جهان: کنایه از دلبستگی به دنیا
به دام دیو افتادن: کنایه از گرفتار نفس و شیطان شدن
دانۀ انسان: اضافه تشبیهی
دانه، زمین و رستن: مراعات نظیر
پیام نهایی: مرگ پایان انسان نیست و انسان پس از مرگ به حیات دیگری میرسد.
بیشتر بخوانید: