انشا و مقاله

5 انشا در مورد بهترین خاطره کلاس پنجم

انشا در مورد بهترین خاطره کلاس پنجم: در این مطلب، یک انشای کامل و طولانی با موضوع «یکی از خاطرات دوران مدرسه» تهیه شده است که مناسب دانش‌آموزان کلاس پنجم و سایر پایه‌های ابتدایی می‌باشد. این انشا با نثری ساده، صمیمی و احساسی نوشته شده و به تجربه‌ای واقعی و آموزنده از زندگی دانش‌آموزی پرداخته است؛ جایی که دانش‌آموز از یک اشتباه درس صداقت می‌گیرد و رشد شخصیتی را تجربه می‌کند. هدف این انشا، تقویت مهارت نوشتن و یادگیری مفاهیم اخلاقی از دل خاطرات واقعی مدرسه است.

انشا در مورد بهترین خاطره کلاس پنجم – مناسب پایه پنجم

کلاس پنجم برای من فقط یک سال تحصیلی نبود، بلکه پر از اتفاق‌های شیرین، لحظه‌های شاد، یادگیری‌های تازه و دوستی‌های قشنگ بود. از بین تمام روزهای این سال، خاطره‌ای دارم که همیشه در ذهنم می‌ماند و هر وقت به آن فکر می‌کنم، لبخند روی لبم می‌نشیند. بهترین خاطره کلاس پنجم برای من، اردوی یک‌روزه‌ای بود که با کلاس‌مان به طبیعت رفتیم.

همه‌چیز از یک روز دوشنبه شروع شد که خانم معلم‌مان با هیجان گفت: «هفته آینده قراره اردو بریم!» همه‌ی کلاس پر از همهمه و شادی شد. قرار بود با اتوبوس به یک منطقه‌ی سرسبز و خوش‌آب‌وهوا در اطراف شهر برویم. ما بچه‌ها از همان روز شروع کردیم به برنامه‌ریزی: کی چه خوراکی می‌آورد، کی دوربین می‌آورد، و کی مسئول بازی‌ها باشد.

بالاخره روز اردو رسید. صبح زود، با لباس‌های مرتب و کیف‌های پر از خوراکی و آبمیوه، کنار درِ مدرسه جمع شدیم. وقتی سوار اتوبوس شدیم، صدای خنده و شوخی همه‌جا را پر کرده بود. توی مسیر آواز خواندیم، بازی کردیم و حتی چند نفر شعر خواندند. وقتی به مقصد رسیدیم، طبیعت آن‌قدر زیبا بود که دلم نمی‌خواست از آن‌جا برگردم. درخت‌ها، رود کوچکی که از کنارمان رد می‌شد، آسمان آبی و صدای پرنده‌ها… همه‌چیز مثل نقاشی بود.

ما کنار هم ناهار خوردیم، بازی‌های گروهی انجام دادیم، مسابقه طناب‌کشی داشتیم و کلی عکس گرفتیم. یکی از بهترین لحظه‌ها، وقتی بود که معلم‌مان با ما در بازی‌ها شرکت کرد و همه بچه‌ها با هم از ته دل خندیدند. آن روز برای من فقط یک اردو نبود، بلکه روزی بود که دوستی‌هایم قوی‌تر شد، بیشتر از همیشه خوشحال بودم و معنی “با هم بودن” را بهتر فهمیدم.

شب، وقتی به خانه برگشتم، آن‌قدر خسته بودم که زود خوابم برد، ولی حتی توی خواب هم داشتم آن لحظه‌ها را دوباره زندگی می‌کردم. بعد از آن روز، هر وقت عکس‌های اردو را نگاه می‌کنم، انگار دلم دوباره پر از شادی می‌شود.

نتیجه‌گیری:

بهترین خاطره‌ی من در کلاس پنجم، اردویی بود که همراه دوستان و معلم‌مان رفتیم. آن روز به من یاد داد که بعضی لحظه‌ها از هر هدیه‌ای باارزش‌ترند؛ لحظه‌هایی که در کنار کسانی هستی که دوست‌شان داری، می‌خندی، بازی می‌کنی و از زندگی لذت می‌بری. این خاطره تا همیشه در قلب من می‌ماند، چون با شادی، دوستی و طبیعت گره خورده است.

انشا درباره بهترین خاطره کلاس پنجم – (2)

سال پنجم دبستان برای من پر از اتفاق‌های خوب بود. با اینکه درس‌ها کمی سخت‌تر شده بودند، اما من دوستان خوبی داشتم، معلم‌مان مهربان و دلسوز بود، و کلاس‌مان همیشه پر از شور و نشاط بود. از بین تمام روزهایی که در این سال گذراندم، بهترین خاطره‌ای که همیشه در ذهنم مانده، روزی بود که در جشن روز دانش‌آموز روی صحنه رفتم و شعر خواندم.

من همیشه از صحبت کردن جلوی جمع خجالت می‌کشیدم. حتی وقتی در کلاس بلند می‌شدم تا یک سؤال ساده جواب بدهم، صدایم می‌لرزید و دست‌هایم عرق می‌کرد. اما امسال تصمیم گرفتم یک‌بار هم که شده، با ترس خودم روبه‌رو شوم. وقتی خانم معلم از بچه‌ها خواست که برای جشن روز دانش‌آموز برنامه آماده کنند، من هم دستم را بالا بردم و گفتم: «خانم، من می‌خوام شعر بخونم.»

دوستانم تعجب کردند، چون انتظار نداشتند من داوطلب شوم. خودم هم تعجب کرده بودم! اما تصمیمم را گرفته بودم. چند روز شعر را تمرین کردم. جلوی آینه، جلوی مامان و بابا، حتی بعضی وقت‌ها زیر پتو! می‌خواستم آن روز بهترین اجرا را داشته باشم.

روز جشن رسید. سالن مدرسه پر از بچه‌ها و معلم‌ها بود. همه منتظر بودند. وقتی نوبت من شد، قلبم محکم می‌زد، انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون بپرد. اما نفس عمیق کشیدم، رفتم روی صحنه، و شعرم را با صدای بلند و شمرده خواندم. در آخر شعر، همه دست زدند. معلم‌مان از ته دل لبخند زد و گفت: «آفرین! چه اجرای قشنگی.»

آن لحظه برایم مثل یک قله بود؛ حس کردم از کوهی بالا رفته‌ام. برای اولین‌بار، به خودم افتخار کردم. بعد از آن، دیگر از صحبت کردن جلوی دیگران نمی‌ترسیدم. حتی چند بار دیگر هم داوطلب شدم که چیزی بخوانم یا گزارشی بدهم.

نتیجه‌گیری:

بهترین خاطره من در کلاس پنجم، روزی بود که با شجاعت جلوی همه ایستادم و شعر خواندم. آن روز به من یاد داد که گاهی پشت ترس‌هایمان، موفقیت‌های بزرگ پنهان شده‌اند. فقط کافی‌ست دل را به دریا بزنیم. حالا هر وقت به آن روز فکر می‌کنم، لبخند می‌زنم و به خودم می‌گویم: «تو می‌تونی! فقط باید قدم اول رو برداری.»

انشا درباره بهترین خاطره کلاس پنجم (3)

سال پنجم دبستان برای من مثل یک ماجراجویی واقعی بود. هر روزش با درس، بازی، خنده، و گاهی هم سختی و تلاش گذشت. اما در میان همه‌ی این روزها، بهترین خاطره‌ام روزی بود که برای اولین بار در بازی گروهی کلاس، بهترین دوستی را پیدا کردم؛ دوستی که هنوز هم کنارم است.

ماجرا از یک زنگ ورزش شروع شد. آن روز قرار بود یک مسابقه فوتبال دوستانه بین کلاس ما و کلاس پنجم دیگر برگزار شود. من زیاد در فوتبال مهارت نداشتم و معمولاً در تیم انتخاب نمی‌شدم. اما آن روز معلم ورزش گفت همه باید شرکت کنند. من کمی استرس داشتم، چون فکر می‌کردم ممکن است باعث باخت تیم شوم.

در گروه من پسری بود به نام «سینا» که زیاد با او صمیمی نبودم. او آرام و کم‌حرف بود، درست مثل خودم. اما از لحظه‌ای که بازی شروع شد، او مدام به من روحیه می‌داد. هر بار که توپ را اشتباه شوت می‌کردم یا عقب می‌ماندم، می‌گفت: «اشکالی نداره، تو خیلی خوبی، ادامه بده.» آن حرف‌ها برایم مهم‌تر از برد و باخت بود.

در اواسط بازی، ناگهان توپ به سمتم آمد و من با شانس زیاد و یک شوت محکم، گل زدم! همه تشویق کردند و سینا دوان‌دوان آمد و با خوشحالی دستم را بالا برد. آن لحظه یکی از شیرین‌ترین لحظات زندگی‌ام بود. نه فقط به خاطر گلی که زدم، بلکه به خاطر دوستی که همان‌جا شکل گرفت.

بعد از بازی، با سینا بیشتر آشنا شدم. فهمیدم او هم مثل من به نقاشی علاقه دارد، عاشق کتاب‌های داستان است و از خوردن ساندویچ کالباس متنفر است! از آن روز به بعد، در زنگ تفریح با هم بازی می‌کردیم، با هم مشق می‌نوشتیم و حتی بعضی روزها با هم تا خانه برمی‌گشتیم.

نتیجه‌گیری:

بهترین خاطره من در کلاس پنجم، یک گل ساده در بازی فوتبال نبود، بلکه پیدا کردن دوستی واقعی بود که هنوز هم کنارم است. گاهی یک اتفاق ساده، مثل یک بازی یا یک تشویق، می‌تواند آغاز یک دوستی بزرگ باشد. من از آن روز فهمیدم که شادی واقعی، در کنار آدم‌هایی اتفاق می‌افتد که دل‌شان پاک است و حضورشان در زندگی‌ات ماندگار می‌شود.

انشا درباره بهترین خاطره من چیست؟ (4)

مقدمه:

آدم‌ها مثل دفترهای پر از خاطره هستند؛ بعضی از صفحه‌هایش سفید مانده، بعضی پر از اشک، و بعضی پر از لبخند. بعضی خاطره‌ها زود فراموش می‌شوند، اما بعضی دیگر آن‌قدر خاص‌اند که مثل عکسی در ذهن آدم می‌مانند و هر وقت دلت گرفته یا دلتنگ شدی، با فکر کردن به آن، لبخند روی لبت می‌نشیند. حالا می‌خواهم برایت از بهترین خاطره‌ی زندگی‌ام بگویم؛ خاطره‌ای که شاید ساده باشد، اما برای من بزرگ، شیرین و فراموش‌نشدنی است.

بدنه‌ی انشا:

روزی که معلم‌مان اعلام کرد قرار است یک روز، کلاس‌مان را در حیاط برگزار کند، همه تعجب کردیم. هوا تازه بهاری شده بود، آفتاب ملایم می‌تابید و بوی شکوفه‌ها در هوا می‌پیچید. او گفت: «می‌خواهیم امروز به جای نشستن در کلاس، روی چمن‌ها بنشینیم و با هم صحبت کنیم، بازی کنیم و از مدرسه لذت ببریم.»

آن روز همه با خودمان زیرانداز آوردیم. دفتر و مدادمان را برداشتیم و زیر درخت بزرگ حیاط نشستیم. معلم‌مان از ما خواست چشم‌هایمان را ببندیم و فقط به صداهای اطراف گوش کنیم؛ صدای پرنده‌ها، وزش باد، خش‌خش برگ‌ها… بعد گفت: «حالا هر کس دلش خواست، یکی از خاطره‌های قشنگش را تعریف کند.»

اول کسی داوطلب نشد، ولی بعد یکی از بچه‌ها خاطره‌ی سفرش را گفت، یکی دیگر از تولدش، و همین‌طور نوبت‌ها پیش رفت. نوبت من شد. صدایم کمی می‌لرزید، اما آرام شروع کردم: «بهترین خاطره‌ی من روزی بود که با پدرم برای اولین‌بار به کوه رفتیم.»

همه ساکت گوش دادند. تعریف کردم که صبح زود بیدار شدیم، نان و پنیر و چای در کوله گذاشتیم و راه افتادیم. مسیر سختی بود، اما پدرم مدام تشویقم می‌کرد. وقتی به قله رسیدیم، حس می‌کردم به آسمان نزدیک‌تر شده‌ام. آن بالا، همه‌ی شهر زیر پایم بود و صدای باد در گوشم می‌پیچید. پدرم گفت: «تو قوی‌تر از چیزی هستی که فکر می‌کنی.» و آن جمله برای همیشه در دلم ماند.

وقتی حرف‌هایم تمام شد، معلم‌مان لبخند زد و گفت: «چه خوبه که خاطره‌های خوب‌مون رو با هم شریک می‌شیم. این یعنی ما کنار هم یاد می‌گیریم که زندگی فقط درس و مشق نیست؛ گاهی یک لحظه‌ی ساده، می‌تونه تا همیشه توی دل‌مون بمونه.»

بعد از آن، بچه‌ها با هم بازی کردند، ناهار خوردیم، شعر خواندیم و تا غروب در حیاط ماندیم. آن روز با همه‌ی روزهای مدرسه فرق داشت. هیچ امتحانی نداشتیم، هیچ تکلیفی هم ندادند، ولی من بیشتر از هر روزی یاد گرفتم؛ یاد گرفتم که گاهی گوش دادن به حرف دلِ دیگران، از صد تا درس مهم‌تر است.

نتیجه‌گیری:

بهترین خاطره‌ی من فقط یک کوه‌نوردی یا یک روز مدرسه نبود؛ یک لحظه‌ی خاص بود که در آن خودم را شناختم، حرف‌های پدرم را شنیدم، دوست‌هایم را بهتر فهمیدم، و معنی واقعی آرامش و شادی را حس کردم. حالا هر وقت زندگی سخت می‌شود، یاد آن بالا رفتن از کوه و جمله‌ی پدرم می‌افتم: «تو قوی‌تر از چیزی هستی که فکر می‌کنی.»
و این جمله، همان چیزی‌ست که خاطره‌ام را بهترین کرده؛ چون هنوز هم هر بار به آن فکر می‌کنم، حس می‌کنم می‌توانم… حتی بیشتر از همیشه.

انشا در مورد یکی از خاطرات دوران مدرسه (5)

مقدمه:

مدرسه فقط جایی برای درس خواندن نیست، بلکه جایی است که در آن می‌خندیم، گاهی اشک می‌ریزیم، دوست پیدا می‌کنیم، یاد می‌گیریم، اشتباه می‌کنیم و بزرگ می‌شویم. هر روزی که به مدرسه می‌رویم، می‌تواند خاطره‌ای تازه بسازد. بعضی از این خاطره‌ها ساده‌اند، اما بعضی آن‌قدر در دل‌مان ماندگار می‌شوند که با گذشت زمان هم پاک نمی‌شوند. حالا می‌خواهم یکی از خاطرات شیرینم در دوران مدرسه را برای شما تعریف کنم؛ خاطره‌ای از روزی که اشتباه کردم ولی درس بزرگی گرفتم.

بدنه انشا:

کلاس چهارم بودم. معلم‌مان خیلی مهربان ولی منظم بود. همیشه می‌گفت: «درس خواندن مهم است، ولی صداقت از آن هم مهم‌تر است.»
یک روز، امتحان علوم داشتیم. من خیلی نگران بودم، چون شب قبلش خوابم نبرده بود و نتوانسته بودم درست درس بخوانم. وقتی امتحان شروع شد، بیشتر سؤال‌ها را بلد بودم، اما دو سؤال سخت هم بود که جواب‌شان را فراموش کرده بودم.

به خودم گفتم کاش دفترم همراهم بود. وقتی معلم حواسش نبود، وسوسه شدم و آرام دفترم را از کیف بیرون آوردم و جواب یکی از سؤال‌ها را نگاه کردم. قلبم تند تند می‌زد. انگار صدای ضربانش را همه می‌شنیدند. آن لحظه هیچ‌کس مرا ندید و امتحان تمام شد.

اما وقتی از مدرسه به خانه برگشتم، از شادی نمره‌ خوب خبری نبود. برعکس، احساس سنگینی در دلم داشتم. با اینکه هیچ‌کس متوجه تقلب من نشده بود، اما خودم می‌دانستم. آن شب، خوابم نمی‌برد. روز بعد، به دفتر معلم رفتم و با صدایی آهسته گفتم: «خانم اجازه… دیروز تقلب کردم، چون استرس داشتم.»

معلمم اول چند لحظه سکوت کرد، بعد لبخند زد و گفت: «تو امروز بهترین نمره زندگی‌ات را گرفتی، چون صداقت داشتی. من نمره را کم می‌کنم، اما از تو خیلی راضی‌ام.» آن لحظه احساس سبکی عجیبی داشتم. انگار کوهی از روی دوشم برداشته شده بود. از آن روز به بعد یاد گرفتم که حتی اگر اشتباه کنم، اعتراف به آن بهتر از پنهان کردنش است.

نتیجه‌گیری:

خاطره‌ی آن امتحان برایم یکی از مهم‌ترین خاطرات دوران مدرسه است. نه به‌خاطر نمره‌اش، بلکه به‌خاطر درسی که گرفتم؛ درس صداقت و شجاعت. گاهی یک اشتباه می‌تواند تبدیل به یک تجربه‌ی بزرگ شود، اگر با دل پاک با آن روبه‌رو شویم. مدرسه فقط جای یاد گرفتن کتاب نیست، بلکه جایی است که ما درس‌های زندگی را هم یاد می‌گیریم، حتی از اشتباه‌های‌مان.

بیشتر بخوانید:

5 انشا در مورد بهترین هدیه ای که گرفتم کلاس پنجم

4 انشا در مورد بهترین کتابی که خواندم کلاس پنجم

4 انشا در مورد بهترین اتفاق زندگی کلاس پنجم

3 انشا در مورد بهترین روز مدرسه کلاس پنجم

5/5 - (1 امتیاز)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا