4 انشا در مورد بهترین کتابی که خواندم کلاس پنجم

انشا در مورد بهترین کتابی که خواندم کلاس پنجم: در این مطلب، چندین انشا با موضوع «بهترین کتابی که خواندم» تهیه شده است که مناسب دانشآموزان کلاس پنجم و سایر پایههای تحصیلی میباشد.
این انشاها با نگاهی به آثار نویسندگان ایرانی مانند «قصههای مجید» از هوشنگ مرادی کرمانی و «ماهی سیاه کوچولو» از صمد بهرنگی نوشته شدهاند و هر کدام بهگونهای متفاوت و جذاب، لذت کتابخوانی و پیامهای ارزشمند داستانهای ایرانی را به تصویر کشیدهاند.
هدف این مجموعه، آشنایی دانشآموزان با ادبیات شیرین فارسی، تقویت علاقه به مطالعه و تشویق به فکر کردن درباره پیامهای اخلاقی و انسانی کتابهاست.
آنچه در این مطلب خواهید دید
انشا در مورد بهترین کتابی که خواندم – کلاس پنجم
کتابها مثل دوستهایی هستند که همیشه در کنار ما میمانند، با ما حرف میزنند، به ما چیزهای جدید یاد میدهند و ما را به دنیایی تازه میبرند. من کتابهای زیادی خواندهام، ولی بهترین کتابی که خواندم، کتاب “قصههای خوب برای بچههای خوب” بود.
این کتاب را مادرم برایم خرید. وقتی آن را باز کردم، فهمیدم که پر از داستانهای کوتاه و آموزنده است. داستانهایی از حیوانات، بچهها، بزرگان، و حتی داستانهایی که از دل کتابهای قدیمی ایرانی گرفته شدهاند. یکی از داستانهایی که خیلی دوست داشتم، دربارهی پسری بود که همیشه راست میگفت، حتی وقتی ممکن بود به ضررش تمام شود. این داستان به من یاد داد که راستگویی همیشه بهترین راه است، حتی اگر سخت باشد.
چیزی که این کتاب را برای من بهترین کرده، فقط داستانهایش نیست، بلکه حس خوبی است که بعد از خواندن هر داستان پیدا میکنم. وقتی یک داستان را تمام میکنم، دوست دارم دربارهاش فکر کنم، با دیگران حرف بزنم، و گاهی حتی آن را برای دوستانم تعریف کنم.
کتاب “قصههای خوب برای بچههای خوب” باعث شد بیشتر به کتاب خواندن علاقهمند شوم. حالا هر وقت وقت آزاد داشته باشم، بهجای بازی با گوشی یا تماشای تلویزیون، دلم میخواهد یک کتاب خوب دستم بگیرم.
نتیجهگیری:
کتاب خوب میتواند زندگی ما را تغییر دهد، ما را مهربانتر، داناتر و بافکرتر کند. بهترین کتابی که من خواندم، نهتنها سرگرمم کرد، بلکه به من درس زندگی داد. امیدوارم همهی بچهها حداقل یک کتاب را پیدا کنند که دلشان را گرم کند، مثل دوستی صمیمی. چون کتاب، بهترین دوستِ بیصدای ماست.
انشا در مورد بهترین کتابی که خواندم (2)
کتابها پنجرههایی هستند که ما را به دنیاهای تازه میبرند؛ دنیاهایی پر از ماجرا، دانایی، خیال و گاهی حتی دوستیهای تازه. از وقتی خواندن را یاد گرفتم، کتابهای زیادی خواندهام؛ بعضی خندهدار، بعضی آموزنده، و بعضی پر از داستانهای عجیب. اما بین همهی آنها، کتابی بود که بیشتر از همه در دلم نشست. بهترین کتابی که من تا حالا خواندهام، کتاب “شازده کوچولو” نوشتهی آنتوان دو سنت اگزوپری است.
این کتاب را روزی در کتابخانهی مدرسه دیدم. جلدش ساده بود، ولی تصویر یک پسر کوچک با شال بلند، روی سیارهای تنها، توجه مرا جلب کرد. اول فکر کردم این کتاب شاید برای بچههای بزرگتر باشد، ولی وقتی شروع به خواندنش کردم، متوجه شدم که این کتاب، پر از حرفهای قشنگ برای همهی سنهاست، حتی برای ما بچهها.
شازده کوچولو داستان پسربچهای است که از سیارهی خودش سفر میکند و به سیارههای مختلف میرود. در سفرش با آدمهای عجیبی روبهرو میشود؛ مثل پادشاه، مرد خودخواه، تاجر، فانوسبان و روباه. اما مهمترین قسمت داستان، دوستی شازده کوچولو با روباه است. روباه به او یاد میدهد که دوست داشتن یعنی “وقت گذاشتن” و این جملهی معروف را میگوید:
«آنچه اصل است، از چشم پنهان است. تنها با دل باید دید.»
وقتی این جمله را خواندم، چند لحظه فقط ساکت نگاه میکردم. با اینکه من هنوز بچهام، اما حس کردم معنای این جمله را درک میکنم. فهمیدم که آدمها فقط با چشمهایشان نمیتوانند همه چیز را ببینند، باید با دلشان بفهمند که چه چیزی ارزش دارد؛ مثل محبت پدر و مادر، صداقت، دوستی واقعی و خوبیهای سادهای که دیده نمیشوند.
این کتاب باعث شد بیشتر فکر کنم، بیشتر دلم بخواهد مهربان باشم، و بیشتر به دیگران توجه کنم. حتی باعث شد شبها گاهی به آسمان نگاه کنم و به ستارهها فکر کنم؛ نکند شازده کوچولو هنوز آن بالا، روی سیارهی کوچکش نشسته و گلش را آب میدهد؟
بعد از خواندن این کتاب، تصمیم گرفتم حرفهای آدمها را فقط با گوشم نشنوم، بلکه با دلم هم درک کنم. حتی وقتی دوستی از من ناراحت شد، این بار تلاش کردم با حوصله به دلش گوش بدهم و او را بهتر بفهمم. شازده کوچولو یادم داد که گاهی چیزهایی که ساده به نظر میرسند، در دلشان رازهای بزرگی دارند.
نتیجهگیری:
کتاب “شازده کوچولو” بهترین کتابی بود که خواندم، چون فقط یک داستان نبود، بلکه یک درس بزرگ زندگی بود. این کتاب به من نشان داد که دوستی، عشق، صداقت و سادگی چقدر ارزشمند هستند. من با این کتاب دوست شدم، و فکر میکنم تا همیشه در ذهنم خواهد ماند. از آن روز به بعد، بیشتر کتاب میخوانم و هر بار بهدنبال کتابی هستم که بتواند چیزی تازه به دلم یاد بدهد. چون حالا میدانم، کتابها فقط نوشته نیستند، گنجهایی هستند که با دل باید آنها را کشف کرد.
انشا در مورد بهترین کتابی که خواندم (3)
کتابها دنیای قشنگی دارند؛ دنیایی که ما را به جاهایی میبرند که شاید هیچوقت در واقعیت نرفتهایم، با آدمهایی آشنا میکنند که مثل خودمان فکر میکنند یا گاهی ما را به فکر فرو میبرند. من کتابهای زیادی خواندهام، اما بهترین کتاب ایرانی که خواندم، کتاب “قصههای مجید” نوشتهی هوشنگ مرادی کرمانی بود.
این کتاب را اولینبار از کتابخانهی مدرسه گرفتم. جلدش تصویر پسری ساده و مهربان را داشت که کنار مادربزرگش نشسته بود. همان تصویر باعث شد کنجکاو شوم و وقتی چند صفحهاش را خواندم، دیگر نتوانستم از آن دل بکنم! شخصیت اصلی داستان، پسری است به نام “مجید” که با مادربزرگش، بیبی، در کرمان زندگی میکند.
مجید پسر کنجکاو، شیطون، بااستعداد و بسیار مهربانی است. گاهی اشتباهاتی میکند، گاهی درگیر دردسرهای خندهدار میشود، ولی همیشه نیت خوبی دارد. یکی از قصههایی که خیلی دوست داشتم، قصهای بود که مجید به اشتباه فکر میکرد قرار است در تلویزیون بازیگر شود و خودش را برای یک نقش آماده میکرد! اما در آخر معلوم شد اشتباه فهمیده، و فقط باید جلوی دوربین بخواند. این ماجرا هم خندهدار بود، هم شیرین.
نکتهی مهمی که باعث شد این کتاب بهترین کتابی باشد که خواندم، سادگی، صمیمیت و ایرانی بودن آن بود. همهچیز برایم آشنا بود؛ خانهی مادربزرگی که مثل خانهی مادربزرگ خودم بود، کوچهها، مدرسه، رفتار مردم، حرفهای بیبی… انگار داستان، بخشی از زندگی خودم بود.
با خواندن “قصههای مجید” یاد گرفتم که حتی در سختیها هم میتوان با خنده و امید جلو رفت. فهمیدم محبت مادربزرگها چقدر ارزش دارد، و اینکه اشتباه کردن ایرادی ندارد، اگر از آن درس بگیریم. این کتاب مرا هم خنداند و هم به فکر فرو برد، و این دقیقاً همان چیزیست که یک کتاب خوب باید انجام دهد.
نتیجهگیری:
کتاب “قصههای مجید” نهتنها برای من سرگرمکننده بود، بلکه بخشی از فرهنگ و زندگی ایرانی را به شکلی زیبا نشان داد. مجید، پسری ساده اما دوستداشتنی، به من یاد داد که با دلِ پاک، حتی اشتباهات هم میتوانند خاطرهساز باشند. از وقتی این کتاب را خواندم، بیشتر دنبال کتابهای ایرانی هستم تا بیشتر با داستانهای مردم خودمان آشنا شوم. چون کتابهای ایرانی، مثل آینهای هستند که زندگی خودمان را در آن میبینیم.
انشا درباره بهترین کتابی که خواندم – کتاب “ماهی سیاه کوچولو”
من عاشق کتاب خواندن هستم، چون کتابها مثل دوستانی هستند که ما را به فکر کردن، خیالپردازی و یاد گرفتن چیزهای تازه دعوت میکنند. در بین همهی کتابهایی که خواندهام، بهترین کتابی که در ذهنم مانده، “ماهی سیاه کوچولو” نوشتهی صمد بهرنگی است.
این کتاب را معلممان در کتابخانهی مدرسه به من معرفی کرد. اول فکر کردم این هم یک داستان ساده از یک ماهی است، اما وقتی خواندم، دیدم چقدر این داستان پرمعنا، زیبا و شجاعانه است. داستان دربارهی یک ماهی کوچک و سیاهرنگ است که در یک جویبار زندگی میکند. او مثل بقیهی ماهیها دوست ندارد همیشه در همان آب کمعمق بماند. او دلش میخواهد بداند در آنسوی آبها چه خبر است.
ماهی سیاه کوچولو تصمیم میگیرد سفر کند و راهی دنیای ناشناخته شود. در راهش با موجودات گوناگون روبهرو میشود، از ماهیهای ترسو گرفته تا دشمنان خطرناکی مثل لکلک و ماهیخوار. اما ماهی سیاه کوچولو هرگز عقب نمیکشد. چون باور دارد که برای فهمیدن حقیقت و دیدن دنیای واقعی، باید دل به دریا زد و شجاع بود.
این کتاب را خیلی دوست داشتم چون به من یاد داد که نباید مثل بقیه فقط از ترس، سکوت کنم یا به زندگی ساده و تکراری قانع باشم. ماهی سیاه کوچولو به من یاد داد آدم باید فکر کند، بپرسد، ببیند، و نترسد. او بهخاطر دانستن و آزادی، حتی با خطر روبهرو شد و عقب نکشید. این برای من خیلی باارزش بود.
تصویرسازیهای کتاب هم قشنگ بود. نقاشیهای سیاه و سفید آن، حال و هوای خاصی داشت. با اینکه ساده بودند، ولی به داستان جان داده بودند. در پایان کتاب، وقتی ماهی سیاه کوچولو ناپدید میشود، چند تا بچهماهی در آب، با کنجکاوی از خودش میپرسند که واقعاً چه شد. و این یعنی راه او ادامه دارد…
نتیجهگیری:
کتاب “ماهی سیاه کوچولو” فقط یک داستان کودکانه نیست؛ یک درس بزرگ برای زندگی است. این کتاب به من یاد داد که باید شجاع باشم، دنبال حقیقت بروم، از پرسیدن نترسم، و همیشه در زندگی به دنبال رشد باشم. به همین دلیل است که از بین همهی کتابهایی که خواندهام، این کتاب برایم بهترین بوده و تا همیشه در خاطرم میماند.
بیشتر بخوانید: