انشا در مورد پوریای ولی کلاس پنجم + زندگینامه پوریای ولی (محمود خوارزمی)

آنچه در این مطلب خواهید دید
انشا درباره پوریای ولی – کلاس پنجم
پوریای ولی یکی از پهلوانان بزرگ ایران است که نامش با زورخانه، جوانمردی، احترام و مهربانی گره خورده است. او فقط یک کشتیگیر قوی نبود، بلکه انسانی بااخلاق، باایمان و فروتن بود. مردم او را به خاطر قدرت بدنیاش دوست نداشتند، بلکه به خاطر قلب پاک و رفتار انسانیاش احترامش میگذاشتند.
یکی از معروفترین داستانهای زندگی پوریای ولی، مربوط به مسابقهای است که با پهلوان خوارزمی داشت. گفتهاند که وقتی برای مسابقه به شهر خوارزم رفت، شب قبل از مسابقه در مسجدی خوابیده بود. آنجا شنید که مادری با پسرش حرف میزد و دعا میکرد که پهلوان شهرشان (پهلوان خوارزم) برنده شود، چون اگر ببازد، آبرویش میرود و نمیتواند زندگیاش را اداره کند.
پوریای ولی که این حرفها را شنید، دلش سوخت. با اینکه میدانست قویتر از اوست، اما در روز مسابقه عمدی باخت تا دل آن مادر شاد شود و مرد خوارزمی شرمنده نشود. این کار نشان داد که پهلوانی فقط زور بازو نیست، بلکه داشتن دل بزرگ و بخشنده مهمتر است.
پوریای ولی همیشه به مردم کمک میکرد، با بزرگان و کوچکان با احترام رفتار میکرد و اهل نماز و نیایش بود. در زورخانه، همیشه قبل از شروع ورزش، دعا میکردند و از خدا کمک میخواستند. او معتقد بود کسی که قوی است، باید از خودش قویتر، یعنی نفس و غرورش، هم قویتر باشد.
امروز هم زورخانهها به یاد پوریای ولی برپا هستند و هر وقت کسی از جوانمردی، اخلاق، پهلوانی و فروتنی حرف میزند، نام او را با احترام میآورند.
پوریای ولی برای ما فقط یک پهلوان قدیمی نیست؛ بلکه نماد اخلاق، انسانیت و بزرگیست. ما باید از او یاد بگیریم که در کنار تلاش و قدرت، همیشه مهربان، فروتن و باایمان باشیم.
انشا درباره زندگینامه پوریای ولی (محمود خوارزمی)
پوریای ولی یکی از نامآورترین و محبوبترین پهلوانان تاریخ ایران است. نام اصلی او محمود خوارزمی بود و در سدهی هشتم هجری قمری زندگی میکرد. او نهتنها یک کشتیگیر و ورزشکار قوی بود، بلکه به خاطر اخلاق نیکو، ایمان قوی، تواضع و جوانمردیاش در دل مردم جا گرفت و تا امروز هم به عنوان الگوی اخلاقی در زورخانهها و میان ورزشکاران شناخته میشود.
پوریای ولی در شهر خوارزم به دنیا آمد، ولی در شهرهای مختلف ایران زندگی کرد و مردم او را بیشتر با نام «پوریای ولی» شناختند. معنی این نام، پهلوانی است که به مقام ولایت و بزرگی معنوی رسیده و صاحب مرام جوانمردی و اخلاق است.
او از کودکی به ورزشهای زورخانهای علاقه داشت. با تمرینهای زیاد، بدنی قوی و روحی آرام پیدا کرد. اما چیزی که او را از دیگران متفاوت میکرد، احترام به مردم، کمک به نیازمندان، و فروتنی در اوج قدرت بود. هرگز به کسی زور نمیگفت، با بزرگترها با ادب رفتار میکرد و با کوچکترها مهربان بود. اگر کسی شکست میخورد، او را دلداری میداد و اگر کسی پیروز میشد، برایش دست میزد.
یکی از معروفترین داستانهایی که دربارهی او گفته شده، این است:
وقتی قرار بود با پهلوان شهر خوارزم مسابقه بدهد، شب قبل از کشتی، در مسجدی استراحت میکرد. آنجا شنید که مادری با پسرش دعا میکند تا پهلوان شهرشان پیروز شود. مادر نگران بود که اگر پسرش شکست بخورد، مردم او را سرزنش کنند و احترامش از بین برود.
پوریای ولی که دل بزرگی داشت، تصمیم گرفت در روز مسابقه عمدی شکست بخورد تا آن مادر و پسرش ناراحت نشوند. روز مسابقه، با اینکه همه میدانستند او قویتر است، شکست خورد و چیزی نگفت. این کار او آنقدر بزرگ و زیبا بود که مردم فهمیدند پهلوانی فقط زور بازو نیست، بلکه بزرگی دل و گذشت است.
او همیشه در زورخانه با یاد خدا ورزش میکرد. صدای ضرب و دعاهایش در زورخانهها معروف بود. قبل از هر مسابقه یا تمرین، به فقرا کمک میکرد، غذایشان را میداد و با نیازمندان همدردی میکرد. مردم او را دوست داشتند، چون با وجود قدرت زیاد، هرگز مغرور نشد و همیشه برای دیگران احترام قائل بود.
پوریای ولی همچنین اهل شعر و عرفان بود. گفته میشود رباعیاتی از او به جا مانده است. در یکی از رباعیهای معروفش میگوید:
پنداشتی که چون تو کس نیکو کند
یا بیتو چراغ مهر افرو کند
گر تو نروی به هیچ، محسود مشو
کاین رفتن تو را کس آرزو کند
او در شهر خوی (در استان آذربایجان غربی امروزی) از دنیا رفت و در همانجا هم به خاک سپرده شد. آرامگاه او هنوز هم پابرجاست و مردم برای دیدنش میروند و به یاد اخلاق نیکش دعا میخوانند.
پوریای ولی برای ما فقط یک پهلوان نیست، بلکه یک الگوست؛ الگویی برای اینکه یاد بگیریم چگونه انسان قوی و در عین حال فروتن، دانا، متواضع و باایمان باشیم. پهلوانی یعنی داشتن دل پاک، دست مهربان، و زبان راستگو. پوریای ولی نمونهی کاملی از همهی این خوبیهاست.
انشا در مورد پوریای ولی – پهلوانی با قلبی بزرگ
سالها پیش، در شهری دور به نام خوارزم، پسری به دنیا آمد که بعدها به یکی از بزرگترین پهلوانان ایران تبدیل شد. نامش محمود بود، اما مردم او را با نامی دیگر صدا میزدند؛ پوریای ولی. هیچکس نمیدانست روزی این پسر با دل بزرگ و بازوان نیرومند، الگوی هزاران انسان خواهد شد.
محمود از کودکی به ورزش علاقه داشت. همیشه وقتی در کوچهها صدای “زورخانه” میآمد، با اشتیاق گوش میداد. ضربهایی که در زورخانه نواخته میشد، قلب او را به تپش میانداخت. روزی با اجازهی پدرش وارد زورخانه شد، با چشمانی پر از برق، نگاه میکرد که پهلوانان چگونه با غرور و احترام ورزش میکنند. از همان روز تصمیم گرفت خودش هم پهلوان شود؛ اما نه فقط پهلوان بازو، بلکه پهلوان دل.
سالها گذشت. محمود تمرین کرد، سختی کشید، زمین خورد، بلند شد، دوباره افتاد، اما دست برنداشت. حالا دیگر نه تنها قوی بود، بلکه بااخلاق، فروتن، مهربان و باایمان هم شده بود. مردم شهر او را دوست داشتند. هرکس او را میدید، میگفت: «این جوان، فقط به خاطر زورش پهلوان نیست، به خاطر مرامش پهلوان شده.»
روزی خبر رسید که در شهر خوارزم، پهلوان بزرگی زندگی میکند و مردم آنجا میخواهند با پوریای ولی مسابقه کشتی بدهند. پوریای ولی پذیرفت و به آن شهر رفت. شب قبل از مسابقه، در مسجدی خوابید. در سکوت شب، صدای آهستهای شنید. مادری با پسرش حرف میزد و میگفت:
«پسرم، فردا اگر در مسابقه ببازی، آبرویمان میرود. من دعا میکنم تو پیروز شوی.»
پوریای ولی گوش داد و دلش لرزید. آن لحظه فهمید که مسابقهی فردا فقط یک کشتی نیست. پای احترام یک مادر در میان است. صبح روز بعد، مردم زیادی جمع شده بودند. همه منتظر بودند تا پهلوان معروف، پوریای ولی، مثل همیشه پیروز شود. اما هیچکس نمیدانست که او تصمیمی بزرگ گرفته است.
مسابقه شروع شد. هر دو پهلوان با قدرت کشتی گرفتند. اما ناگهان، در میان تعجب تماشاچیان، پوریای ولی شکست خورد!
مردم حیرتزده بودند، ولی او آرام و بیصدا بلند شد، دست حریف را بالا برد و لبخند زد. هیچکس نفهمید که این باخت، از هزار برد بزرگتر بود.
پوریای ولی هیچگاه دربارهی آن شب و دعای مادر چیزی نگفت. اما کسانی که دلشان را به نیکی سپرده بودند، فهمیدند که آن شکست، نشانهی بزرگی واقعی بود.
سالها گذشت. پوریای ولی به شهرهای دیگر رفت، ورزش را ادامه داد، شعر گفت، به نیازمندان کمک کرد و همیشه در دل مردم جای داشت. هنوز هم وقتی کسی بخواهد دربارهی پهلوانی واقعی چیزی بداند، نام پوریای ولی را میشنود.
مردم میگویند پیش از مرگش، این رباعی را سرود:
پنداشتی که چون تو کس نیکو کند
یا بیتو چراغ مهر افرو کند
گر تو نروی به هیچ، محسود مشو
کاین رفتن تو را کس آرزو کند
و با همین آرامش، از دنیا رفت.
ولی یادش، مرامش، و آن قلب بزرگش، هنوز زنده است…
بیشتر بخوانید:
تحقیق درباره پوریای ولی کلاس ششم + آثار و اصل و نسب پوریای ولی ششم ابتدایی
تحقیق درباره ایرج میرزا کلاس ششم+ زندگی نامه ، آثار و اشعار