انشا و مقاله

4 انشا در مورد بهترین اتفاق زندگی کلاس پنجم

انشا در مورد بهترین اتفاق زندگی کلاس پنجم: در این مطلب، چندین انشا با موضوع «بهترین اتفاق زندگی» تهیه شده است که مناسب دانش‌آموزان کلاس پنجم و دیگر پایه‌های تحصیلی می‌باشد.

این انشاها با سبک‌هایی کاملاً متفاوت و تازه نوشته شده‌اند؛ از خاطرات واقعی و احساسی گرفته تا موقعیت‌های ساده اما تأثیرگذار مانند موفقیت در مدرسه، داشتن خواهر یا برنده شدن در مسابقه. هدف از این مجموعه، آشنا کردن دانش‌آموزان با زیبایی لحظه‌های ساده زندگی و تشویق آن‌ها به نوشتن خاطرات و احساسات‌شان با صداقت و خلاقیت است.

انشا در مورد بهترین اتفاق زندگی – کلاس پنجم

در زندگی هر کسی، اتفاق‌هایی می‌افتد که برای همیشه در ذهن و قلبش باقی می‌ماند. بعضی از این اتفاق‌ها معمولی هستند، بعضی شاد و بعضی هم ناراحت‌کننده. اما در بین همه‌ی آن‌ها، بعضی لحظه‌ها آن‌قدر شیرین و خاص‌اند که وقتی به آن‌ها فکر می‌کنیم، لبخند روی لب‌مان می‌آید. برای من، بهترین اتفاق زندگی‌ام روزی بود که دوچرخه‌سواری یاد گرفتم.

سال گذشته، پدرم برایم یک دوچرخه قرمز خرید. از شوق، آن شب اصلاً خوابم نبرد. اما وقتی صبح شد و برای اولین‌بار سوار شدم، فقط چند متر جلو رفتم و بعد زمین خوردم! زانویم کمی درد گرفت و دلم شکست. فکر کردم شاید هیچ‌وقت نتوانم مثل بچه‌های دیگر راحت دوچرخه‌سواری کنم.

اما پدرم گفت: «همه زمین می‌خورند. کسی که زمین نخورد، هیچ‌وقت یاد نمی‌گیره بلند بشه.» همین جمله باعث شد دوباره تلاش کنم. هر روز عصر در کوچه تمرین می‌کردم. بارها زمین خوردم، بارها تعادلم را از دست دادم، اما هر بار با لب خندان دوباره بلند می‌شدم.

تا اینکه یک روز، ناگهان دیدم دارم بدون کمک، راحت رکاب می‌زنم! نه زمین خوردم، نه ترسیدم، فقط رکاب زدم و جلو رفتم. باد به صورتم می‌خورد و حس می‌کردم پرواز می‌کنم. آن لحظه یکی از بهترین لحظه‌های زندگی‌ام بود. پدرم از دور با خوشحالی دست می‌زد و مادرم از پنجره با لبخند نگاه می‌کرد.

نتیجه‌گیری:

بهترین اتفاق زندگی من یاد گرفتن دوچرخه‌سواری بود؛ چون باعث شد یاد بگیرم که با تلاش، صبر و امید می‌توانم هر چیزی را یاد بگیرم و به آن برسم. آن لحظه‌ی شیرین هنوز هم در قلبم زنده است و هر وقت چیزی برایم سخت می‌شود، به آن روز فکر می‌کنم و با خودم می‌گویم: «می‌تونی! چون قبلاً هم تونستی!»

انشا در مورد بهترین اتفاق زندگی (2)

زندگی پر از اتفاق‌های گوناگون است. بعضی روزها معمولی‌اند و زود فراموش می‌شوند، اما بعضی اتفاق‌ها آن‌قدر خاص و دوست‌داشتنی هستند که برای همیشه در یادمان می‌مانند. برای من، بهترین اتفاق زندگی‌ام زمانی افتاد که اولین بار در مسابقه‌ی مدرسه برنده شدم و تشویق شدم.

همه‌چیز از یک اعلام ساده شروع شد. معلم‌مان گفت قرار است یک مسابقه‌ی نقاشی در مدرسه برگزار شود. موضوع مسابقه «طبیعت پاک» بود. اولش فکر کردم شرکت نکنم، چون همیشه فکر می‌کردم نقاشی‌ام معمولی است و هیچ‌وقت جایزه نمی‌گیرم. اما مادرم گفت: «فقط امتحانش کن. هیچ‌کس از تلاش کردن ضرر نمی‌کنه.»

با این حرف، تصمیم گرفتم شرکت کنم. چند روز فکر کردم که چه چیزی بکشم. بالاخره ایده‌ی درختی با شاخه‌هایی پر از پرنده، آسمان آبی، خورشید و بچه‌هایی که زمین را تمیز می‌کنند به ذهنم رسید. با دقت نقاشی‌ام را کشیدم، رنگ‌آمیزی کردم و تحویل دادم. وقتی نقاشی‌ام را دادم، خیلی هیجان داشتم، اما ته دلم هنوز می‌گفتم احتمالاً برنده نمی‌شوم.

چند روز گذشت تا بالاخره روز اعلام نتایج رسید. همه در سالن مدرسه جمع شده بودیم. معلم پرورشی بلند اسم برنده‌ها را خواند. وقتی گفت: «نفر اول، از کلاس پنجم، آرین محمدی!» چند ثانیه فقط به اسمم گوش دادم تا مطمئن شوم درست شنیده‌ام. بعد همه شروع به دست زدن کردند و من با خجالت و خوشحالی رفتم روی سِن تا جایزه‌ام را بگیرم. یک بسته مداد رنگی، یک لوح تقدیر، و مهم‌تر از همه، تشویق همه‌ی بچه‌ها و معلم‌ها.

آن لحظه، برای من مثل پرواز کردن بود. حس می‌کردم که تمام تلاشم دیده شده و باور کرده بودم که می‌توانم. از آن روز به بعد، اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردم و یاد گرفتم که نباید هیچ‌وقت خودم را دست‌کم بگیرم.

نتیجه‌گیری:

برنده شدن در آن مسابقه‌ی نقاشی، بهترین اتفاق زندگی من بود، چون باعث شد به خودم باور پیدا کنم. حالا می‌دانم که اگر تلاشم را بکنم، می‌توانم در کارهای دیگر هم موفق باشم. آن روز فقط یک جایزه نگرفتم، بلکه یاد گرفتم که موفقیت از دلِ تلاش می‌آید و نباید هیچ‌وقت از امتحان کردن بترسم.

انشا در مورد بهترین اتفاق زندگی (3)

در زندگی لحظه‌هایی هست که هیچ‌وقت فراموش نمی‌شود؛ حتی اگر سال‌ها بگذرد، باز هم وقتی به آن فکر می‌کنیم، لبخند روی لب‌مان می‌آید. برای من، بهترین اتفاق زندگی‌ام، وقتی بود که خواهرم به دنیا آمد.

من سال‌ها تنها فرزند خانواده بودم. همیشه آرزو داشتم خواهر یا برادری داشته باشم تا با او بازی کنم، با هم بخندیم، دعوا کنیم و دوباره آشتی کنیم. گاهی که از مدرسه برمی‌گشتم و تنها بودم، این آرزو در دلم بزرگ‌تر می‌شد. تا اینکه یک روز، مادرم با لبخندی آرام گفت: «قراره به‌زودی یه خواهر کوچولو داشته باشی.»

آن لحظه نمی‌دانستم باید بخندم یا از خوشحالی گریه کنم. روزها می‌گذشت و من هر روز بیشتر هیجان‌زده می‌شدم. برایش اسم انتخاب می‌کردم، با مداد رنگی برایش نقاشی می‌کشیدم، حتی با شکم مامان حرف می‌زدم و می‌گفتم: «منتظرت هستم کوچولو!»

و بالاخره، آن روز رسید. ساعت حدود ۵ صبح بود که پدرم مرا بیدار کرد و گفت: «بیا بریم بیمارستان، خواهرت به دنیا اومده!» دلم تند تند می‌زد. وقتی برای اولین بار او را دیدم، چشم‌های بسته‌اش، صورت کوچکش، و صدای نفس‌های آرامش را هرگز فراموش نمی‌کنم. اسمش را «نورا» گذاشتیم. همان لحظه‌ای که انگشت کوچکش را دور انگشت من حلقه کرد، حس کردم بهترین اتفاق دنیا در زندگی من افتاده.

از آن روز به بعد، زندگی‌ام رنگ تازه‌ای گرفت. حالا دیگر تنها نبودم. هر روز وقتی از مدرسه برمی‌گردم، کنار گهواره‌اش می‌نشینم، برایش آواز می‌خوانم یا شکلک درمی‌آورم تا بخندد. نگاهش، خنده‌هایش و حتی گریه‌هایش برایم باارزش‌ترین چیزهای دنیا شده‌اند.

نتیجه‌گیری:

بهترین اتفاق زندگی من، داشتن خواهری بود که همیشه آرزویش را داشتم. حالا بیشتر می‌فهمم خانواده یعنی چه، عشق یعنی چه، و مسئولیت داشتن یعنی چه. زندگی با نورا شیرین‌تر شده و هر روز، وقتی کنارم هست، حس می‌کنم خوشبخت‌ترین برادر دنیا هستم.

انشا درباره بهترین اتفاق زندگی (4)

در زندگی همه‌ی ما اتفاق‌هایی می‌افتد که آن‌قدر خوب و قشنگ هستند که هر بار یادشان می‌افتیم، لبخند می‌زنیم و دلمان گرم می‌شود. برای من، بهترین اتفاق زندگی‌ام روزی بود که معلمم جلوی همه از من تشکر کرد و گفت “بهت افتخار می‌کنم.”

آن روز یک روز معمولی مدرسه بود. من در درس‌هایم همیشه تلاش می‌کردم، اما معمولاً از آن بچه‌هایی نبودم که اسم‌شان همیشه در لیست شاگردهای ممتاز باشد. بیشتر وقت‌ها ساکت بودم و آرام، اما دلم می‌خواست دیده شوم.

چند روز قبل از آن، معلم‌مان یک پروژه‌ی گروهی داد. همه‌ی بچه‌ها در گروه‌های مختلف تقسیم شدند و باید درباره‌ی “صرفه‌جویی در مصرف آب” تحقیق می‌کردیم. گروه ما با هم‌فکری تصمیم گرفتند یک پوستر درست کنیم، ولی آخرش هیچ‌کس کاری نکرد جز من! خودم طرح کشیدم، نوشتم، رنگ‌آمیزی کردم و عکس هم چسباندم.

روزی که باید پروژه‌ها را تحویل می‌دادیم، کمی نگران بودم. فکر می‌کردم شاید اصلاً کارم به چشم نیاید. اما وقتی معلمم پوستر ما را دید، ایستاد، با دقت نگاه کرد و بعد با صدای بلند گفت:
«بچه‌ها نگاه کنید! این کار بسیار زیبا و کامل انجام شده. آفرین به آرش! تنها کسی بود که با تلاش خودش پروژه رو عالی انجام داد. بهش افتخار می‌کنم.»

در آن لحظه قلبم تند تند می‌زد. دوستانم دست زدند و من برای اولین‌بار حس کردم دیده شده‌ام. آن تشویق، آن لبخند معلم، و آن افتخار کوچک برای من بزرگ‌ترین شادی دنیا بود. از همان روز، اعتمادبه‌نفسم بیشتر شد. فهمیدم حتی اگر آرام و بی‌صدا باشم، اگر تلاشم واقعی باشد، بالاخره دیده می‌شوم.

نتیجه‌گیری:

بهترین اتفاق زندگی من، آن لحظه‌ای بود که نتیجه‌ی تلاشم دیده شد و کسی گفت که به من افتخار می‌کند. یاد گرفتم که گاهی لازم نیست بزرگ‌ترین کارها را انجام دهی، فقط باید با دل و صداقت کاری را که بهت سپرده شده، به بهترین شکل انجام دهی. آن روز برای من مثل نور امیدی بود که هنوز هم در دلم روشن است.

بیشتر بخوانید:

3 انشا در مورد بهترین روز مدرسه کلاس پنجم

5/5 - (1 امتیاز)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا