انشا و مقاله

5 انشا در مورد یک روز بارانی کلاس پنجم

انشا در مورد یک روز بارانی کلاس پنجم: در این مطلب، چندین انشا درباره روز بارانی برای دانش‌آموزان کلاس پنجم و دیگر پایه‌های تحصیلی تهیه شده است. این انشاها با سبک‌هایی متفاوت نوشته شده‌اند؛ از توصیف احساسی و خیالی یک روز بارانی، تا خاطره‌ای طنزآمیز از یک روز بارانی بدون چتر. هدف این مجموعه، تقویت مهارت نوشتن، پرورش خلاقیت ذهنی و لذت بردن از تجربه‌های ساده اما زیبا مانند بارش باران است؛ تجربه‌هایی که می‌توانند خاطراتی شیرین و ماندگار بسازند.

انشا در مورد یک روز بارانی – کلاس پنجم

یک روز بارانی همیشه برای من پر از احساس‌های قشنگ و آرامش‌بخش است. آن روز که صبح از خواب بیدار شدم، صدای آرام باران را از پشت پنجره شنیدم. قطره‌های باران آرام‌آرام به شیشه می‌خوردند و انگار با هم بازی می‌کردند. هوا خنک و تازه بود و بوی خاک نم‌خورده، همه جا را پر کرده بود. من از پشت پنجره بیرون را نگاه کردم؛ همه جا خیس بود، درخت‌ها برق می‌زدند و چترهای رنگارنگ مردم در کوچه‌ها حرکت می‌کردند.

وقتی به مدرسه رفتم، همه‌ی بچه‌ها چتر داشتند. بعضی‌ها لباس بارانی پوشیده بودند و بعضی‌ها کفش‌های پلاستیکی به پا داشتند. صدای چک‌چک باران روی سقف مدرسه خیلی آرامش‌بخش بود و من دلم می‌خواست فقط بنشینم و به آن گوش بدهم. زنگ تفریح که شد، با دوستانم زیر باران رفتیم. خیلی مراقب بودیم تا سر نخوریم، ولی با این حال کلی خندیدیم و بازی کردیم.

در راه برگشت به خانه، باران هنوز می‌بارید. خیابان‌ها پر از آب شده بود و آب از جوی‌ها پایین می‌رفت. چند پرنده روی درخت‌ها نشسته بودند و بال‌هایشان را جمع کرده بودند. گربه‌ای کنار دیوار پناه گرفته بود تا خیس نشود. وقتی به خانه رسیدم، مادرم برایم چای داغ درست کرده بود. نشستم کنار بخاری، لیوان چای را در دست گرفتم و از پنجره به باران نگاه کردم. احساس گرما و آرامش تمام وجودم را پر کرد.

نتیجه‌گیری:

یک روز بارانی می‌تواند خیلی زیبا و دل‌نشین باشد. گاهی بعضی‌ها از باران ناراحت می‌شوند، اما من باران را دوست دارم چون هوای تازه می‌آورد، دل‌ها را آرام می‌کند و طبیعت را شاداب می‌سازد. امیدوارم همیشه در روزهای بارانی، لحظه‌های قشنگ و به‌یادماندنی داشته باشم.

انشا در مورد یک روز بارانی – مناسب کلاس پنجم

صبح زود با صدای باران از خواب بیدار شدم. پنجره را باز کردم و صورتم را جلو بردم. قطره‌ای از باران به نوک بینی‌ام افتاد. ناگهان خیال کردم باران با من حرف می‌زند!

باران گفت: «سلام دوست کوچک من! من امروز آمده‌ام تا زمین را شاد کنم، گل‌ها را سیراب کنم و هوای تازه‌ای به آدم‌ها بدهم. تو از من خوشت می‌آید؟»

لبخند زدم و در دل گفتم: “خیلی زیاد! وقتی تو می‌آیی، هوا پر از بوی خوب خاک می‌شود و دلم آرام می‌گیرد.” باران آهسته بر درخت‌ها می‌چکید و برگ‌ها از خوشحالی برق می‌زدند. کوچه خلوت بود و فقط چند نفر با چترهای رنگارنگ راه می‌رفتند. همه‌جا ساکت و آرام بود، انگار شهر هم دلش خواسته بود بخوابد.

در راه مدرسه، قطره‌های باران روی چترم میخوردند. احساس می‌کردم هر قطره‌ی باران یک موسیقی کوچک است. بعضی‌ها می‌دویدند تا خیس نشوند، اما من آرام قدم می‌زدم تا از صدای باران لذت ببرم. کنار جدول، آب با سرعت می‌دوید و برگ‌های زرد را با خود می‌برد.

زنگ تفریح که شد، باران هنوز می‌بارید. با دوستانم ایستادیم پشت پنجره و فقط تماشا کردیم. انگار همه‌ی کلاس ساکت شده بود تا این مهمان آسمانی را بهتر بشنود.

وقتی به خانه برگشتم، باران آرام‌تر شده بود. نشستم کنار پنجره و با یک لیوان شیرگرم، به حرف‌های باران گوش دادم. او می‌گفت: «من می‌روم، اما بهار را زودتر می‌آورم. قول می‌دهم!»

نتیجه‌گیری:

باران فقط یک اتفاق ساده نیست؛ صدای طبیعت است، آرامش آسمان است، دوستی مهربان که می‌آید و دل ما را تازه می‌کند. یک روز بارانی برای من پر از خیال، گفت‌وگو و شادی بود. حالا هر وقت باران می‌بارد، گوش می‌دهم… شاید باز هم با من حرف بزند.

انشا در مورد یک روز بارانی – به سبک توصیفی، طبیعی و احساسی

صبح که چشم‌هایم را باز کردم، اتاقم کمی تاریک‌تر از همیشه بود. صدای نم‌نم باران از پشت پنجره می‌آمد. انگار آسمان، آرام و بی‌صدا، دلش گرفته بود و اشک‌هایش را روی زمین می‌ریخت. بلند شدم و پرده را کنار زدم. شیشه‌ی پنجره پر از قطره‌هایی بود که یکی‌یکی به پایین می‌لغزیدند، درست مثل اشک روی گونه‌ی یک آدم ساکت.

بیرون همه چیز فرق داشت. کوچه خلوت‌تر از روزهای دیگر بود. صدای پرندگان کمتر شنیده می‌شد. برگ درخت‌ها با هر قطره‌ی باران تکانی می‌خوردند، و زمین از شدت خیس شدن برق می‌زد. بوی خاک نم‌خورده از لای پنجره به داخل خانه آمده بود. آن بو، یک حس قدیمی در دلم زنده کرد. یادم آمد بچگی‌ام را، دویدن‌ها در کوچه‌های خیس، صدای پاشیدن آب زیر پایم و خنده‌های کودکانه‌ای که حالا فقط خاطره‌اند.

راهی مدرسه شدم. باران هنوز آرام می‌بارید. آدم‌ها با چترهای رنگارنگ، با قدم‌های تند، از کنار هم می‌گذشتند. بعضی‌ها با اخم، چون کفش‌شان خیس شده بود، بعضی‌ها بی‌خیال، و بعضی‌ها با لبخند. من چترم را بستم. دوست داشتم باران به صورتم بخورد. سرمای قطره‌ها صورتم را بیدار کرد. حس زندگی، حس تازگی، حس کودک بودن به من برگشت.

در مدرسه، همه بچه‌ها از باران حرف می‌زدند. یکی می‌گفت “ای کاش تعطیل می‌شدیم”، یکی دیگر می‌گفت “کاش زنگ ورزش، بیرون می‌رفتیم”، اما من ساکت بودم. فقط به صدای چک‌چک آرام باران روی سقف کلاس گوش می‌دادم. برایم مثل یک موسیقی ملایم بود. از آن‌هایی که گوش می‌دهی و دلت می‌خواهد فکر کنی، خاطره بسازی، یا حتی کمی بغض کنی.

بعدازظهر که از مدرسه برگشتم، باران تندتر شده بود. خیابان‌ها پر از آب شده بودند. برگ‌های پاییزی، زرد و نارنجی، روی آب شناور بودند. روی جدول راه رفتم، مثل وقت‌هایی که بچه‌تر بودم. کفشم کمی خیس شد، اما دلم گرم بود. در راه، مادری را دیدم که چترش را بالای سر کودک کوچکش گرفته بود. لبخند زدم. این صحنه از آن تصویرهایی بود که هیچ‌وقت فراموش نمی‌شود.

وقتی به خانه رسیدم، مادرم برایم سوپ داغ درست کرده بود. کنار پنجره نشستم. لباس‌هایم را عوض کرده بودم، پاهایم را با جوراب‌های گرم پوشانده بودم، و حالا فقط نگاه می‌کردم. نگاه می‌کردم به باران، به کوچه‌ی خیس، به رد تایرهای ماشین روی آسفالت، به زندگی‌ای که آرام‌تر شده بود.

نتیجه‌گیری:

باران فقط باریدن آب از آسمان نیست. باران یک اتفاق معمولی نیست. گاهی وقت‌ها، باران می‌آید تا ما را متوقف کند. تا ما به چیزهایی فکر کنیم که در روزهای آفتابی فراموش‌شان کرده‌ایم. باران می‌آید تا ما با خودمان خلوت کنیم، تا با چای داغ کنار پنجره بنشینیم و فقط «نگاه کنیم». آن روز بارانی، برای من یک روز معمولی نبود. یک روز خاص بود، پر از حس‌های آرام، صداهای ملایم، و لحظه‌هایی که در دل می‌مانند… برای همیشه.

انشا در مورد خاطره یک روز بارانی ✍️

مقدمه:

گاهی بعضی روزها در ذهن ما آن‌قدر خاص می‌شوند که تا سال‌ها بعد هم فراموش نمی‌شوند. روزهای بارانی یکی از همان لحظه‌هایی هستند که با تمام سادگی‌شان، جای محکمی در دل و خاطرات ما پیدا می‌کنند. من هم یک روز بارانی خاص را به یاد دارم که با وجود خیس شدن و سرما، یکی از شیرین‌ترین خاطرات دوران کودکی‌ام شد.

بدنه:

آن روز صبح، وقتی از خواب بیدار شدم، صدای باران مثل لالایی آرامی از پشت پنجره می‌آمد. آسمان خاکستری بود و قطره‌های باران بی‌وقفه روی شیشه می‌چکیدند. خوشحال بودم چون همیشه روزهای بارانی را دوست داشتم. سریع لباس پوشیدم و آماده رفتن به مدرسه شدم. مادرم چترم را داد و گفت: «مواظب باش خیس نشی!» اما من ته دلم می‌دانستم که خیس می‌شوم و اصلاً هم ناراحت نبودم!

در راه مدرسه، کوچه‌ها پر از آب شده بود. بعضی از جاها حتی گودال‌هایی بزرگ درست شده بود که بچه‌ها با شیطنت از وسطشان رد می‌شدند. کنار مدرسه، چند درخت قدیمی ایستاده بودند که باران برگ‌های زرد و نارنجی‌شان را شسته بود. صدای چک‌چک باران روی برگ‌ها و چترها یک آهنگ آرام و قشنگ درست کرده بود که تا به حال هیچ‌وقت نشنیده بودم.

اما قسمت جالب ماجرا آنجا بود که زنگ آخر که خورد و داشتیم به خانه برمی‌گشتیم، باران ناگهان شدیدتر شد. باد چترم را برعکس کرد و همه لباس‌هایم خیس شد. با اینکه سردم شده بود، اما آن‌قدر می‌خندیدم که دلم نمی‌خواست زیر سایه‌بان بروم. با دوستانم توی راه، از روی گودال‌های آب می‌پریدیم و گاهی هم داخل آن می‌افتادیم و کلی می‌خندیدیم. وقتی رسیدم خانه، مادرم با تعجب نگاهم کرد و گفت: «مگه نگفتم خیس نشی؟» من هم با خنده گفتم: «اما خیلی خوش گذشت!»

نتیجه‌گیری:

هرچند آن روز بارانی، کفش‌هایم پر از آب شد و بدنم سرد بود، ولی گرمای آن خاطره هنوز در دل من مانده است. فهمیدم که بعضی روزهای بارانی، با تمام خیس شدن و سرما، می‌توانند پر از شادی و خنده باشند. خاطره آن روز برایم مثل یک قصه‌ی شیرین است که هر وقت باران می‌بارد، دوباره از اول در ذهنم پخش می‌شود. روزهای بارانی همیشه خاص‌اند، چون دل را نرم می‌کنند و خاطره می‌سازند.

انشا درباره یک روز بارانی بدون چتر

همه‌چیز از آن‌جا شروع شد که آسمان آفتابی بود. بله، درست شنیدید! صبح که از خواب بیدار شدم، خورشید لبخند می‌زد و هیچ نشانی از باران نبود. با خیال راحت کیفم را برداشتم، کفش کتانی سفیدم را پوشیدم و بدون چتر از خانه بیرون زدم. چه کسی فکرش را می‌کرد که تا ظهر، آسمان نقشه‌ی خیس‌کردن مرا کشیده باشد؟

تا نیمه‌های راه مدرسه، هوا خوب بود. اما یک‌دفعه باد سردی وزید. درخت‌ها شروع کردند به تکان خوردن، مثل این‌که بخواهند با من حرف بزنند: «بدو! فرار کن!» اما من با خودم گفتم: «نه بابا، چیزی نیست، یه نسیم ملایمه.»

چند دقیقه بعد، اولین قطره‌ی باران مثل یک اخطار افتاد روی دماغم. بعد یکی دیگر. بعد… مثل این‌که آسمان شیر آبش را باز کرده باشد! باران ناگهانی و شدید شروع شد. من فقط ایستاده بودم وسط کوچه، کفش‌هایم غرغر می‌کردند، موهایم صاف خوابیده بود و لباس‌هایم مثل حوله‌ی خیس به تنم چسبیده بود.

برای فرار، دویدم. اما نه به سمت مدرسه، نه به خانه… بلکه مستقیم زیر سایه‌ی یک مغازه‌ی نانوایی! آن‌جا ایستادم، در حالی‌که نان تازه‌ها با آن بوی خوب‌شان، حال مرا بهتر می‌کردند. فروشنده نگاهی به من انداخت و با خنده گفت: «چتر یادت رفته کوچولو؟» من هم لبخند زدم و گفتم: «نه، چتر یادش رفته بیاد دنبالم!»

وقتی باران کمی کمتر شد، راه افتادم. اما مسیر پر از گودال‌های آب شده بود و با هر قدم، صدای “چِپ‌چِپ” از کفشم می‌آمد. بچه‌ها در مدرسه تا مرا دیدند، زدند زیر خنده. البته من هم خندیدم، چون واقعاً شبیه یک قهرمان خیس شده بودم که از دل طوفان برگشته!

نتیجه‌گیری:

آن روز بارانی بدون چتر، شاید سخت بود، اما یکی از بامزه‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین روزهای زندگی‌ام شد. فهمیدم همیشه نباید منتظر اتفاق‌های بی‌نقص باشم. گاهی روزهای خراب، بهترین خاطره‌ها را می‌سازند! دفعه‌ی بعد اما، چترم را با خودم می‌برم… شاید! 😄

بیشتر بخوانید:

5 انشا درباره نعمت های خدا با مقدمه و نتیجه گیری

چند انشا مختلف و خواندنی از زبان حیاط مدرسه برای دانش آموزان

انشا سفر خیالی به گذشته + 3 انشا درباره اگر به گذشته بر می‌ گشتم

5/5 - (1 امتیاز)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا